چاوش محرم

سلام بر شعر محتشم

چهارشنبه 8/8/92 ساعت19

کاشان/خیابان آیه الله یثربی/کوی شهید روحی/منزل آقای صادقی

مداحان : جابر عابدی

محمد جواد صادقی

حمزه دلاور

سوگواره شهادت حضرت حمزه سیدالشهدا

جمعه 1 شهریور92 ساعت21:30

کاشان/خیابان رسالت(ژاندارمری)/کوی کشتارگاه/

جنب مسجد علی اصغر/منزل آقای فرهادی

مداحان : حاج علی مختاری - کربلایی محمد زارع - کربلایی محمد جواد صادقی

فضيلت شبهاي قدر


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏
إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ (۱) 
وَ ما أَدْراکَ ما لَیْلَةُ الْقَدْرِ (۲) 
لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ (۳) 
تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ (۴) 
سَلامٌ هِیَ حَتَّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ (۵)

با توجه به آیات سوره قدر می‌توان به فضیلت‌های شب قدر پی برد:
۱. قرآن در آن نازل شده است.
۲. عبادت و احیای آن معادل بیش از هزار ماه است.
۳. خیرات و برکات الهی در آن شب نازل می‏شود.
۴. رحمت خاص خدا شامل حال بندگان می‏گردد.
۵. فرشتگان و روح در آن شب نازل می‏گردند.

شب قدر از شب‌های مقدس و متبرک اسلامی است. خداوند در قرآن مجید از آن به بزرگی یاد کرده و سوره‌ای نیز به نام «سوره قدر» نازل فرموده است. در تمام سال، شبی به خوبی و فضیلت شب قدر نمی‌رسد. این شب، شب نزول قرآن، شب فرود آمدن ملائکه و روح نیز نام گرفته است. عبادت در شب قدر برتر از عبادت هزار ماه است. در این شب، مقدرات یک سال انسان‌ها و روزی‌ها، عمرها و امور دیگر مشخص می‌شود. ملائکه در این شب بر زمین فرود می‌آیند، نزد امام زمان(عج) می‌روند و آنچه را برای بندگان مقدر شده بر ایشان عرضه می‌دارند. شب‌زنده‌داری و تلاوت قرآن و مناجات و عبادت در این شب، بسیار توصیه و تأکید شده است.

عظمت و فضیلت این شب بر سایر شبها را از این امور می‌توان به دست آورد:

۱) آمرزش گناهان: پیامبر خدا(ص) در تفسیر سوره «قدر» فرمودند:

«هر کس شب قدر را احیا بدارد و مؤمن باشد و به روز جزا اعتقاد داشته باشد، تمامی گناهانش آمرزیده میشود.»


۲) قلب رمضان: امام صادق(ع) فرمودند:

«از کتاب خدا استفاده می‌شود که شماره ماههای سال نزد خداوند، دوازده ماه است و سرآمد ماهها ماه رمضان است و قلب ماه رمضان لیلة القدر است.»


۳) نزول قرآن: طبق روایات، مجموع قرآن در شب قدر دفعی و یکباره بر پیامبر (ص) نازل شده است. این نزول دفعی و یکباره قرآن است، اما نزول تدریجی قرآن طی 23 سال دوران نبوت پیامبر گرامی(ص) به صورت الفاظ نازل شده است.
۴) برتر از هزار ماه: نزول همه‌ی ملائکه و روح در شب قدر بر زمین و سلام دادن بر بندگان خدا نشانه شرافت آن بر هزار ماه است. امام باقر(ع) فرمودند:

«عمل صالح در شب قدر از قبیل نماز، زکات و کارهای نیک دیگر بهتر است از عمل در هزار ماهی که در آن شب قدر نباشد.»

فرصت شب قدر را غنیمت بدانیم

شب قدر فرصتی است زرین و طلایی برای شستشوی آینه دل. این شب بهترین فرصت است تا خوبی‌ها را جایگزین بدیها، صلح و صفا را جایگزین اختلاف و تفرقه، احسان و نیکی را جایگزین ظلم و ستم، احسان به والدین را جایگزین عاق والدین و صله رحم را جایگزین قطع رحم نماییم. نیکو و شایسته است با صدقات قدمی در جهت آبادانی خانه آخرت برداریم و با اعمال نیک و خیر، ثواب دو چندان ببریم.
در شب قدر که شب‌زنده‌داری می‌کنیم، خداوند نام ما را در گروه نیک‌بختان ثبت می‌کند و آتش جهنم را بر ما حرام می‌سازد. آیا توفیقی بالاتر از این هست که آتش جهنم بر ما حرام شود و به خدا نزدیک‌تر شویم؟
دعاهای شبهای رمضان مجموعه‌ای است روشنی‌بخش که با تکرار تلاوت آنها، آموزش‌های آن‌ها به صورت هدف‌هایی برای ما در می‌آیند. پس هنگام خواندن این ادعیه شایسته و بهتر است مفهوم آنها را نیز همواره مدنظر داشته باشیم و با تلاش و کوشش به سوی این هدف‌های مطرح‌شده در دعاها گام برداریم.

گفتگوی سید محمد جوادی

گفت‌و گوي عقيق با سيد محمد جوادي از شاعري تا مداحي
سال 72 به مشهد رفتم و برگشتم احساس کردم که می توانم شعر بگویم و قبل از آن این احساس را نداشتم.اولین بار برای حضرت زهرا شعر گفتم و مي شود گفت آن شعر ایران را به هم ریخت:یکی بیاد تو کوچه ها به مادرم کمک کنه .

شعر گفتن را از سال 72 شروع کردید؟

بله. اولین کسی که برایش می خواندم آقا نادعلی بود و خیلی بنده را تشویق می کردند.البته باید بگویم که شاعر به معنای مصطلح نبودم . سال 72 به مشهد رفتم،هنگامی که برگشتم احساس کردم که می توانم شعر بگویم و قبل از آن این احساس را نداشتم.اولین بار هم برای حضرت زهرا شعر گفتم و می توان گفت آن شعر ایران را به هم ریخت: "یکی بیاد تو کوچه ها به مادرم کمک کنه "

- پس در دهه هفتاد آقای جوادی را بیشتر به عنوان شاعر می‌شناختند تا مداح؟

بله،خواندنمان کم بود. الان جنبه مداحی پر رنگ تر شده.البته دوست دارم هر دو باشد.هرچند فعلا به خواندن زیاد پرداخته ام اما شعر ماندگارتر است و دوست دارم بعد از این برای شعر بیشتر وقت بگذارم.

- اوایل دهه 80 سبک جدیدی از مداحی و خواندن یک دفعه باب شد و ایجاد شد.

بنده و نریمان پناهی بنیانگذار شور با هم بودیم. سال 77 هیئت بیت الحسین را تاسیس کردیم که با آقا نریمان با هم میخواندیم .

- شما از ابتدا در فضای شور سینه زنی خیلی فعال بودید.دوست داشتید به  شما بگویند شورخوان است؟

نه، اگر دوست داشتم در همان قالب میماندم؛ اما قالب راعوض کردم . آن زمان بیشتر این طرف و آن طرف میرفتم. مثلا اینجا میخواندم و دو روز بعد همان سبک را در کرمانشاه میدیدم.

- آن موقع پاتوق اصلی بچه ها مسجد ارک و حاجی و بیت الزهرا بود .

درست است. حدود سال 79 بود رفتم پیش حاجی و دلیلش هم همین بود که خیلی ها شعر های بنده را می خواندند. ابوالفضل(بختیاری) به من گفت که بیا برویم پیش حاجی_من و ابوالفضل با هم رفیق بودیم_.اولین بار هم به خانه ی حاج منصور رفتم. از 79 با حاجی بودم و هنوز هستم. حاجی آن زمان صبح ها بازار مسجد جامع بود وشب ها هم ارک که هر دو را میرفتم. شور می خواندم و واحد.

- آشنایی شما با حاج آقا در جهت گیری شما اثر گذار بود؟

بله کلا سیستم ما را عوض کرد و ما که عضو طیف خاصی بودیم کلا عوض شدیم و روضه خواندیم و همانی که باید میشد شد.ما در شور دادن و حسین کشیدن و واحد خواندن بودیم؛  ویترین خواندن ما شور بود و شعر در پشت قفسه ها بود و اگر کسی من را نمی‌شناخت هنر من را همین حسین کشیدن میدانست.

- شما از دهه 80 شدید آقای سید محمد جوادی مداح؟

بله عوض شد دیگر و ورق برگشت. هم و غم ما شعر و شعر حفظ کردن شد. حاج علی انسانی به من گفتند: خوب است اینهایی که میگویی و اين غزل سعدی راخواند:"هر چند مرا از دو جهان بیش و کمی نیست..." و بعد از آن شروع کردم به حفظ کردن اشعار سعدی و کلا یکدفعه به این فکر افتادم تا این جور شعرها را حفظ کنم .

- در بین هم سن و سالهای شما آقای جوادی سبک سنتی دارد یا مدرن؟

ترکیبی. شعر و روضه خوانی سنتی‌است اما حسین کشیدن ها و زمزمه ها میشود گفت که مدرن است . خیلی از نغمه هایی که میخوانند من گفته ام و اولین بار من خوانده ام. حدودا سالی یکبار نغمه جدید میخواندم . اکثر این نغمه ها را بقیه آقایان هم استفاده میکردند. سید محمد نغمه معروف بود .


آقای جوادی با این سابقه و توانایی چرا آنطور که باید شناخته نشده است.از حاشیه ی شهرت میترسید؟

این کار سختی‌است و مردم یک جوری نگاه میکنند و تحویل میگیرند و آدم در سراشیبی سر میخورد و میرود.خودش هم نخواهد میرود و این وادی وادی سختي‌است.

حاج آقای ارضی همیشه میگوید:حرف گوش دادن خیلی سخت است و کسی حاضر به زانو زدن نیست چرا که اگر زانو بزند باید هیئتش را جمع کند و بعد باید سی دی هایش را هم جمع کند. شما ندیدی شعر میدهند دستشان اما آنها چیز دیگری میخوانند و متن را عوض میکنند.حالا هم چهارتا نوجوان دارند حال میکنند و اینها هم دارند جوانها را به سمت امام حسین میبرند باشد خیلی هم خوب است.

- مشرب مخاطب عوض نمیشود؟ مثلا اگر برود مهستان و سی دی بخواهد میگوید شور فلانی را میخواهم.

ما یک اعتقاداتی داریم.که یکی مرد جنگی به از صد هزار. یعنی چی؟ یعنی شما بیای جلسه بنده یا اصلا شما بروید جلسه منزل علی انسانی 500 یا نهایتا 1000 نفر میایند اما این 500 تا هر یک نفر یک هیئت است. هر یک مستمع آن برای خودش اندازه 5000 نفر بقیه است .این را که قبول دارید.

- این نگاهی که شما خود را جزو آن می دانید برنامه جلساتشان چگونه است؟

این جلسات هم سینه زنی دارد، هم شور دارد. اما با حفظ جایگاه و رعایت موازین. چرا که ما دو تا خط داریم که بین این خطوطیم ، من را بکشید سگ نمیگویم.

خیلی جاها دیدم که مداح سبک و زمینه بنده رامیخواند. مثال:

کودک قلبم شده به عشق تو مبتلا     شبای جمعه میاد به سمت کرب و بلا

و دوباره پارسال یک سبک کار کردم و کل ایران این را خواندند و هنوز کسی نمیداند برای بنده است:

جواز نوکریمو باطل نکن     حالا که دستمو گرفتی ول نکن 

- بیشتر برای کدام معصوم شعر میگویید؟

بیشتر حضرت زهرا سلام الله علیها.

- خب یکی از شعرهایتان را برایمان بخوانید.

تو زیر خاکی و دارم به سر هر شب هوایت را      اگر چه نیستی حس میکنم بانو صدایت را

صدایی که مرا از خانه ام تا آســـــــمان میبرد      صدای گریه از ترس خدایـــت ربنایت را

بیا و خانـــــه ام را باز هم رویای جنـــت کن         بیا و روی گلیم کهـــنه ام بگــذار پایت را

بیا و پاک کن با دست لرزان اشــک هایم را       که تا من هم ببوسم تک تک انگشتهایت را

هنوز هم مانده رد پای تو از خانه تا مسجد        زیارت میکنم با اشک خود رد وفایت را

یکی از کودکانت تشنه است و آب میخواهد       بیا و سیراب کن امشب شهید کربلایت را

 

آقای جوادی در مسیر زندگی مداحی بیشتر از همه خودش را مدیون کدامیک از نوکرهای این وادی میداند؟

حاج آقا منصور.خیلی به ما فضا و میدان داد.

- دوست دارید که دور یک مداح یک هاله ای از تقدس باشد؟مثلا به مداح اینگونه نگاه کنند که این فرد آدم مقدسی‌است یا نظر شده‌ است؟

ما پیش آیت الله سید عباس کاشانی رفتیم. گفتند:این میخواند. فرمودند:برای چه کسی میخواند؟! من را نگاه کردند و یکی دو جمله فرمودند که هیچ وقت یادم نمیرود:"برای پنجاه هزار نفر خواندی و برای دو نفر،برایت فرقی نکند.اینها دو نفرند_آنها هم دو نفر و روایتی از امام صادق خواندند_اگر دو نفر در مجلسی باشند نفر سوم بلا شک مادرمان حضرت زهراست_ مثالی زدند_ یک دوستی داشتم پیر بود و روضه خوان و هر شب پیش ما می آمد.یک شب زنگ زد میخواهم بیایم منزلتان.گفتم: مهمان دارم یک ربع بعد زنگ زد و گفت: اجازه میدهی به خانه ات بیایم؟ گفتم:مهمان دارم.گفت: حلالم کن و خداحافظی کردیم و فردا دیدم مرد. یک سال بعد در عالم رویا ایشان را ديدم و گفتم:مشتی چرا سراغی از ما نگرفتی؟ گفت: آنقدر امام حسین ما را تحویل گرفته ما وقت نمیکنیم و حالا امشب به یادت افتادم. گفت: امام حسین به ما باغی داده ما به انتهای آن نمیرسیم. به غیر از این دوشنبه ها و پنج شنبه ها خود بی بی حضرت زهرا روضه دارند.بنده را با عزت میبرند و برای خود خانم میخوانم.حالا بنده از شما میپرسم؛ این قشنگ است که شما برای حضرت زهرا بخوانی یا کل ایران و هفتاد هزار نفر پای منبرت بنشینند؟



ادامه نوشته

تصویری که ادعا میشود پیکر مطهر حجر بن عدی است/عکس

تصویری در شبکه خبری الغوطه الشرقیه که وابسته به معارضین سوری است منتشر شد که منتشر کنندگان آن مدعی شدند تصویر پیکر مبارک “حجر بن عدی” می باشد.


پس از انتشار خبر حمله سلفی ها و وهابیون افراطی به مرقد مطهر "حجر بن عدی” و ربودن پیکر مطهر یاور امیرالمومنین (ع) ،  تصویری در شبکه خبری الغوطه الشرقیه که وابسته به معارضین سوری است منتشر گردید که ادعا شده است این تصویر متعلق به پیکر مبارک "حجر بن عدی” ، از صحابه رسول خدا(ص) و امیرالمومنین(ع) می باشد.

شهادت امام حسن (ع)

شرر زهر جفا سوخته پا تا سر من

آب گردید چو شمعی همه ی پیکر من

این نه اشک است که بسته ره دیدار به من

دل من سوخته و ریزد ز دو چشم تر من

شیون ناله بلند است به غم خانه ما

یا حسن گوید بر سر بزند خواهر من

یک طرف قاسم و عباس به خود می پیچند

یک طرف نیز حسین اشک فشان در بر من

جگرم در دل تشت است و همه می بینند

که چه آورده غم کوچه و سیلی سر من

کی رود یاد من آن روز که آن شوم پلید

بست در کوچه غم راه من و مادر من

مادر از ضربت سیلی چو گل افتاد به خاک

از همان لحظه شکسته همه بال و پر من

سید محمد جوادی

شعر اجرا شده توسط سید علی مومنی

ای که دل می بری کی تموم میشه دربدری
چه کنم آقا جون منو کرببلا ببری
میدونم که نیازی به من نداری
دلتم نمیاد رو به من نیاری

جان حسین حسین حسین حسین جان

چی بگم به دلم که آروم بگیره یا حسین
نوکر تو میخواد تو حرم بمیره یا حسین
آقا جون از تو دوره کرم نکنی
باورم نمیشه باورم نکنی

جان حسین حسین حسین حسین جان

من کجا تو کجا ندیدم هنوزم توی خواب
آبروم دادیو ولی من تو رو دادم عذاب
مهلتی بده تا به فدای تو شم
تو برای منو من برای تو شم

جان حسین حسین حسین حسین جان

دیگه خسته شدم من از این روزگار غریب
کاری کن واسه من یا بذار بمیرم بی حبیب
خوبه سایه ی تو رو سرم بمونه
منو هر کی ببینه بگه دیوونه

جان حسین حسین حسین حسین جان

تولد زينب(س) و گريه پيامبر بر مصايب آن

تولد زينب(س) و گريه پيامبر بر مصايب آن

زينب كبرى (س) روز پنجم جمادى الاول سال 5 يا 6 هجرت در مدينه چشم به جهان گشود. خبر تولد نوزاد عزيز، به گوش رسول خدا (ص) رسيد. رسول خدا (ص) براى ديدار او به منزل دخترش ‍ حضرت فاطمه زهرا (س) آمد و به دختر خود فاطمه (س) فرمود:

((دخترم ، فاطمه جان ، نوزادت را برايم بياور تا او را ببينم )).

فاطمه (س) نوزاد كوچكش را به سينه فشرد، بر گونه هاى دوست داشتنى او بوسه زد، و آن گاه به پدر بزرگوارش داد. پيامبر (ص) فرزند دلبند زهراى عزيزش را در آغوش كشيده صورت خود را به صورت او گذاشت و شروع به اشك ريختن كرد. فاطمه (ص) ناگهان متوجه اين صحنه شد و در حالى كه شديدا ناراحت بود از پدر پرسيد: پدرم ، چرا گريه مى كنى ؟!

رسول خدا (ص) فرمود: ((گريه ام به اين علت است كه پس از مرگ من و تو، اين دختر دوست داشتنى من سرنوشت غمبارى خواهد داشت ، در نظرم مجسم گشت كه او با چه مشكلاتى دردناكى رو به رو مى شود و چه مصيبتهاى بزرگى را به خاطر رضاى خداوند با آغوش باز استقبال مى كند)).

در آن دقايقى كه آرام اشك مى ريخت و نواده عزيزش را مى بوسيد، گاهى نيز چهره از رخسار او برداشته به چهره معصومى كه بعدها رسالتى بزرگ را عهده دار مى گشت خيره خيره مى نگريست و در همين جا بود كه خطاب به دخترش فاطمه (س) فرمود: ((اى پاره تن من و روشنى چشمانم ، فاطمه جان ، هر كسى كه بر زينب و مصايب او بگريد ثواب گريستن كسى را به او مى دهند كه بر دو برادر او حسن و حسين گريه كند)).(1)

ولادت و پرورش زينب

درست ترين گفتار آن است كه سيدتنا زينب كبرى (س) در پنجم ماه جمادى الاولى سال پنجم هجرى به دنيا آمده ، و تربيت و پرورش ‍ آن دره يتيمه و مرواريد گرانبها و بى مانند در كنار پيغمبر اكرم (ص) بوده ، و در خانه رسالت راه رفته ، و غذاي خود را از وجود مطهر زهراي مرضيه(س) تناول نموده ، و از دست پسر عموى پيغمبر، اميرالمؤ منين (ع) غذا و خوراك خورده و نمو نموده ، نمو قدسى و پاكيزه ، و با سعادت و نيكبختى ، و پرورش يافته پرورش روحانى و الهى ، و به جامه هاى عظمت و بزرگى به چادر پاكدامنى و حشمت و بزرگوارى پوشيده شده ، و پنج تن اصحاب كساء به تربيت و پرورش و تعليم و آموختن و تهذيب و پاكيزه گردانيدن او قيام نموده و ايستادگى داشتند، و همين بس است كه مربى و مؤ دب و معلم او ايشان باشند.(2)

گريه جبرئيل بر مصايب زينب (س)

روايت شده است كه پس از ولادت حضرت زينب (س)، حسين (ع) كه در آن هنگام كودك سه چهار ساله بود، به محضر رسول خدا (ص) آمد و عرض كرد: ((خداوند به من خواهرى عطا كرده است )). پيامبر(ص) با شنيدن اين سخن ، منقلب و اندوهگين شد و اشك از ديده فرو ريخت . حسين (ع) پرسيد: ((براى چه اندوهگين و گريان شدى ؟)).< p/> پيامبر(ص) فرمود: ((اى نور چشمم ، راز آن به زودى برايت آشكار شود.))

تا اينكه روزى جبرئيل نزد رسول خدا (ص) آمد، در حالى كه گريه مى كرد، رسول خدا (ص) از علت گريه او پرسيد، جبرئيل عرض ‍ كرد: ((اين دختر (زينب ) از آغاز زندگى تا پايان عمر همواره با بلا و رنج و اندوه دست به گريبان خواهد بود؛ گاهى به درد مصيبت فراق تو مبتلا شود، زمانى دستخوش ماتم مادرش و سپس ماتم مصيبت جانسوز برادرش امام حسن (ع) گردد و از اين مصايب دردناك تر و افزون تر اينكه به مصايب جانسوز كربلا گرفتار شود، به طورى كه قامتش خميده شود و موى سرش سفيد گردد.))

پيامبر (ص) گريان شد و صورت پر اشكش را بر صورت زينب (س) نهاد و گريه سختى كرد، زهرا (س) از علت آن پرسيد. پيامبر (ص) بخشى از بلاها و مصايبى را كه بر زينب (س) وارد مى شود، براى زهرا(س) بيان كرد.

حضرت زهرا (س) پرسيد: ((اى پدر! پاداش كسى كه بر مصايب دخترم زينب (س) گريه كند كيست ؟ پيامبر اكرم (ص) فرمود: ((پاداش او همچون پاداش كسى است كه براى مصايب حسن و حسين (ع) گريه مى كند))(3)

بشارت تولد زينب و گريه على (ع)

هر پدرى را كه بشارت به ولادت فرزند دادند، شاد و حرم گرديد، جز على بن ابى طالب (ع) كه ولادت هر يك از اولاد او سبب حزن او گرديد.

در روايت است كه چون حضرت زينب متولد شد، اميرالمؤ منين (ع) متوجه به حجره طاهره گرديد، در آن وقت حسين (ع) به استقبال پدر شتافت و عرض كرد: اى پدر بزرگوار! همانا خداى كردگار خواهرى به من عطا فرموده

اميرالمؤ منين (ع) از شنيدن اين سخن بى اختيار اشك از ديده هاى مبارك به رخسار همايونش جارى شد. چون حسين (ع) اين حال را از پدر بزرگوارش مشاهده نمود افسرده خاطر گشت . چه ، آمد پدر را بشارت دهد، بشارت مبدل به مصيبت و سبب حزن و اندوه پدر گرديد، دل مباركش ره درد آمد و اشك از ديده مباركش بر رخسارش جارى گشت و عرض كرد: ((بابا فدايت شوم ، من شما را بشارت آوردم شما گريه مى كنيد، سبب چيست و اين گريه بر كيست ؟))

على (ع) حسينش را در برگرفت و نوازش نمود و فرمود: ((نور ديده ! زود باشد كه سر اين گريه آشكار و اثرش نمودار شود.))كه اشاره به واقعه كربلا مى كند. همين بشارت را سلمان به پيغمبر داد و آن حضرت هم منقلب گرديد.

چنان كه در بعض كتب است كه حضرت رسالت در مسجد تشريف داشت آن وقت سلمان شرفياب خدمت گرديد و آن سرور را به ولادت آن مظلومه بشارت داد و تهنيت گفت . آن حضرت بگريست و فرمود: ((اى سلمان جبرييل از جانب خداوند جليل خبر آورد كه اين مولود گرامى مصيبتش غير معدود باشد تا به آلام كربلا مبتلا شود، الخ ))(4)

نامگذارى زينب از طرف خداوند

هنگامى كه زينب (س) متولد شد، مادرش حضرت زهرا (س) او را نزد پدرش اميرالمؤ منين (ع) آورده و گفت : اين نوزاد را نامگذارى كنيد! حضرت فرمود: من از رسول خدا جلو نمى افتم .

در اين ايام حضرت رسول اكرم (ص) در مسافرت بود. پس از مراجعت از سفر، اميرالمؤ منين على (ع) به آن حضرت عرض كرد: نامى را براى نوزاد انتخاب كنيد. رسول خدا (ص) فرمود: من بر پروردگارم سبقت نمى گيرم .

در اين هنگام جبرئيل (ع) فرود آمده و سلام خداوند را به پيامبر(ص) ابلاغ كرده و گفت :

نام اين نوزاد را ((زينب )) بگذاريد! خداوند بزرگ اين نام را براى او بر برگزيده است .

بعد مصايب و مشكلاتى را كه بر آن حضرت وارد خواهد شد، بازگو كرد. پيامبر اكرم (ص) گريست و فرمود: هر كس بر اين دختر بگريد، همانند كسى است كه بر برادرانش حسن و حسين گريسته باشد.(5)

فرزند فاطمه

عليا حضرت زينب ، نخستين دخترى است كه از فاطمه (س) به دنيا آمده ، و او پس از امام حسن و امام حسين (ع) بزرگترين فرزندان فاطمه (س) بوده ، و نيز گفته اند:

دليل بر آن است كه راويان حديث و بيان كنندگان اخبار در ايام اضطهار - يعنى روزگار غلبه و چيرگى ظلم و ستم ستمگران بر مؤ منين - هر گاه مى خواستند از اميرالمؤ منين على (ع) روايتى نقل كنند مى گفتند:

اين روايت از ابى زينب است ، و اينكه اميرالمؤ منين (ع) را به اين كنيه مى ناميدند، براى آن است كه زينب كبرى (س) پس از امام حسن و امام حسين - عليهماالسلام - بزرگترين فرزندان آن حضرت بوده ، و اميرالمؤ منين (ع) نزد دشمنانش به اين كنيه معروف نبوده است .(6)

تغذيه زينب از زبان پيامبر

حضرت زينب (س) مانند دو برادرش حسن و حسين (ع) از زبان رسول الله (ص) تغذى مى كرد.

همان طور كه در بسيارى از اخبار آمده است ، پيغمبر (ص) زبان خود را در دهان حسنين مى گذاشت ، آنان با مكيدن زبان پيغمبر تغذيه مى شدند و از همين طريق گوشت و پوست بدنشان مى روييد و رشد مى كرد، در مورد حضرت زينب (س) نيز همين عمل را انجام مى داد.

در جلد اول از كتاب خرايج راوندى (صفحه 94) معجزه يكصد و پنجاه و پنج (155) از حضرت صادق (ع) چنين روايت كرده است :

امام صادق (ع) فرمود: پيغمبر (ص) پيوسته نزد فرزندان شير خوار فاطمه مى آمد، از آب دهان خود آنان را تغذيه مى كرد و سپس به فاطمه (س) مى فرمود به آنان شير ندهيد))(7)

لقب هاى حضرت زينب (س)

الف ) زينب كبرى : اين لقب براى مشخص شدن و تمييز دادن او از ساير خواهرانش (كه از ديگر زنان اميرمؤ منان به دنيا آمده بودند) بود.

ب )الصديقة الصغرى : چون (( صديقة )) لقب مبارك مادرش ، زهراى مرضيه (س) است ، و از سويى شباهت هاى بى شمارى ميان مادر و دختر وجود داشت ، لذا حضرت زينب را (( صديقه صغرى )) ملقب كردند.

ج ) عقيله / عقيله بنى هاشم / عقيله الطالبين :

(( عقيله )) به معناى بانويى است كه در قومش از كرامت و ارجمندى ويژه اى بر خوردار باشد و در خانه اش عزت و محبت فوق العاده اى داشته باشد.

د) ديگر لقب ها:

از ديگر لقب هاى حضرت زينب ، موثقه عارفه ، عالمه غيرمعلمه ، عابده آل على ، فاضله و كامله است . (8)

كنيه حضرت زينب (س)

كنيه آن عليا حضرت (( ام كلثوم )) است ، و اين كه ايشان را (( زينب كبرى )) مى گويند، براى آن است كه فرق باشد بين او و بين كسى از خواهرانش كه به آن نام و كنيه ناميده شده است .

چنان كه ملقبه به (( صديقه صغرى )) شده است ، براى فرق بين او و مادرش صديقه كبرى فاطمه زهراصلوات الله عليهما. (9)

پاورقي

1- خطابه زينب كبرى (س) پشتوانه انقالب امام حسين (ع) صفحات 55 - 57 اثر دانشمند محترم محمد مقيمى از انتشارات سعدى ، به نقل از طراز المذهب ، ص 32 و 22.

2- زينب كبرى ، ص 139.

3- الخصائص الزينبيه ، ص 155 ناسخ التواريخ زينب (س) ص 47

4- ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى (س)، ج 1، ص 45 و 46.

5- فاطمه زهرا (س) دل پيامبر، ص 854

6- زينب كبرى ، ص 137 و 138

7- پيام آور كربلا، ص 17

8- ره توشه راهيان نور، ص 258.

9- زينب كبرى ، ص 137.

شعر وفات حضرت معصومه (س)

اى دختر و خواهر ولایت
آیینه ی مادر ولایت

بر ارض و سما ملیکه در قم
آرام دل امام هفتم


معصومه به کُنیه و به عصمت
افتاده به خاک پایت عفت

در کوى تو زنده ، جان مرده
بر خاک تو عرش سجده برده

در قصر تو جبرئیل حاجب
زُوّار تو را بهشت واجب

گفتند و شنیده اند ز آغاز
کز قم به جنان درى شود باز

حاجت نبُوَد مرا برآن در
قم باشدم از بهشت بهتر

قم قبله ی خازن بهشت است
این جا سخن از بهشت ، زشت است

قم شهر مقدس قیام است
قم خانه یازده امام است

قم تربت پاک پیکر توست
اینجا حرم مُطهَّر توست

گر فاطمه(س) دفن شد شبانه
نَبوَد ز حریم او نشانه
 

کى گفته نهان زماست آن قبر
من یافته ام کجاست آن قبر

آن قبر که در مدینه شد گم
پیدا شده در مدینه ی قم ...

مریم به بَرَت اگر نشیند
این منظره را ، مسیح بیند

سازد به سلام سَرو قد خم
اول به تو ، بعد از آن به مریم ...

روزى که به قم قدم نهادى
قم را شَرَفِ مدینه دادى

آن روز قرار از مَلک رفت
ذکر صلوات بر فلک رفت

تابید چو موکبت ز صحرا
شهر از تو شنید بوى زهرا(س)

درخاک رهت ز عجز و ناله
مى ریخت سرشک ، همچو لاله

با گریه ی شوق و شاخه ی گل
بُردند به ناقه ات توسل

دل بود که بود ، محفل تو
غم گشت به دور محمل تو

آن پیر که سید زمان بود
رویش همه را چراغ جان بود

گردید به گردِ کاروانت
شد پاى برهنه ساربانت

بردند تُرا به گریه هودَج
تا خانه موسى اِبن خِزرَج

ازشوق تو اى بتول دوم
قم داد ندا به مردم
 قم

کاى مردم قم به پاى خیزید
از هر در و بام گل بریزید

آذین به بهشت قم ببندید
ناموس خدا مرا پسندید

قم شام نبود تا که در آن
دشنام دهد کسى به مهمان

قم شام نبود ، تا که از سنگ
گردد رخ میهمان ز خون رنگ

قم کوفه نبود تا که خواهر
بیند سر نى ، سر برادر ...

حاشا که قم این جفا پذیرد
مهمان به خرابه جاى گیرد ...

بستند به گرد میهمان صف
قم با صلوات و - شام با کف ...

قم مهمان را عزیز خوانند
کى دخت و را کنیز خوانند؟ ...

«میثم» همه عمر آن چه را گفت
در مدح و مصیبت شما گفت
***استاد حاج غلامرضا سازگار***


وفات حضرت معصومه (س)

ولادت آن حضرت در روز اول ذيقعده سال ١٧٣ هجرى قمرى در مدينه منوره واقع شده است. ديرى نپاييد كه در همان سنين كودكى مواجه با مصيبت شهادت پدر گرامى خود در حبس هارون در شهر بغداد شد. لذا از آن پس تحت مراقبت و تربيت برادر بزرگوارش حضرت على بن موسى الرضا (ع) قرارگرفت. 

در سال ٢٠٠ هجرى قمرى در پى اصرار و تهديد مأمون عباسى سفر تبعيد گونه حضرت رضا (ع) به مرو انجام شد و آن حضرت بدون اين كه كسى از بستگان و اهل بيت خود را همراه ببرند راهى خراسان شدند. 

يك سال بعد از هجرت برادر، حضرت معصومه (س) به شوق ديدار برادر و اداي رسالت زينبي و پيام ولايت به همراه عده اى از برادران و برادرزادگان به طرف خراسان حركت كرد و در هر شهر و محلى مورد استقبال مردم واقع مى شد. 

اين جا بود كه آن حضرت نيز همچون عمه بزرگوارشان حضرت زينب(س) پيام مظلوميت و غربت برادر گراميشان را به مردم مؤمن و مسلمان مى رساندند و مخالفت خود و اهلبيت (ع) را با حكومت حيله گر بنى عباس اظهار مى كرد. بدين جهت تا كاروان حضرت به شهر ساوه رسيد عده اى از مخالفان اهلبيت كه از پشتيبانى مأموران حكومت برخوردار بودند،سر راه را گرفتند و با همراهان حضرت وارد جنگ شدند، در نتيجه تقريباً همه مردان كاروان به شهادت رسيدند، حتى بنابر نقلى حضرت(س) معصومه را نيز مسموم كردند. 

به هر حال ، يا بر اثر اندوه و غم زياد از اين ماتم و يا بر اثر مسموميت از زهر جفا، حضرت فاطمه معصومه (س)بيمار شدند و چون ديگر امكان ادامه راه به طرف خراسان نبود قصد شهر قم را نمود. پرسيد: از اين شهر«ساوه» تا «قم» چند فرسنگ است؟ آن چه بود جواب دادند، فرمود: مرا به شهر قم ببريد، زيرا از پدرم شنيدم كه مى فرمود: شهر قم مركز شيعيان ما است.

بزرگان شهر قم وقتى از اين خبر مسرت بخش مطلع شدند به استقبال آن حضرت شتافتند; و در حالى كه «موسى بن خزرج» بزرگ خاندان «اشعرى» زمام ناقه آن حضرت را به دوش مى كشيد و عده فراوانى از مردم پياده و سواره گرداگرد كجاوه حضرت در حركت بودند، حدوداً در روز ٢٣ ربيع الاول سال ٢٠١ هجرى قمرى حضرت وارد شهر مقدس قم شدند. سپس در محلى كه امروز «ميدان مير» ناميده مى شود شتر آن حضرت در جلو در منزل «موسى بن خزرج» زانو زد و افتخار ميزبانى حضرت نصيب او شد. 

آن بزرگوار به مدت ١٧ روز در اين شهر زندگى كرد و در اين مدت مشغول عبادت و راز و نياز با پروردگار متعال بود. محل عبادت آن حضرت در مدرسه ستيه به نام «بيت النور» هم اكنون محل زيارت ارادتمندان آن حضرت است. 

سرانجام در روز دهم ربيع الثانى و «بنا بر قولى دوازدهم ربع الثانى» سال ٢٠١ هجرى پيش از آن كه ديدگان مباركش به ديدار برادر روشن شود، در ديار غربت و با اندوه فراوان ديده از جهان فروبست و شيعيان را در ماتم خود به سوگ نشاند .مردم قم با تجليل فراوان پيكر پاكش را به سوى محل فعلى كه در آن روز بيرون شهر و به نام «باغ بابلان» معروف بود تشييع نمودند. همين كه قبر مهيا شد دراين كه چه كسى بدن مطهر آن حضرت را داخل قبر قرار دهد دچار مشكل شدند، كه ناگاه دو تن سواره كه نقاب به صورت داشتند از جانب قبله پيدا شدند و به سرعت نزديك آمدند و پس از خواندن نماز يكى از آن دو وارد قبر شد و ديگرى جسد پاك و مطهر آن حضرت را برداشت و به دست او داد تا در دل خاك نهان سازد. 

آن دو نفر پس از پايان مراسم بدون آن كه با كسى سخن بگويند بر اسب هاى خود سوار و از محل دور شدند.بنا به گفته بعضي از علما به نظر مى رسد كه آن دو بزرگوار، دو حجت پروردگار: حضرت رضا (ع) و امام جواد (ع) باشند چرا كه معمولاً مراسم دفن بزرگان دين با حضور اوليا الهي انجام شده است. 

پس از دفن حضرت معصومه(س) موسى بن خزرج سايبانى از بوريا بر فراز قبر شريفش قرار داد تا اين كه حضرت زينب فرزند امام جواد(ع) به سال ٢٥٦ هجرى قمرى اولين گنبد را بر فراز قبر شريف عمه بزرگوارش بنا كرد و بدين سان تربت پاك آن بانوى بزرگوار اسلام قبله گاه قلوب ارادتمندان به اهلبيت (ع). و دارالشفاي دلسوختگان عاشق ولايت وامامت شد."آفتاب" سالروز وفات آن حضرت را به تمام عاشقان حضرتش تسلیت می گوید. 

احادیثی پیرامون حضرت معصومه(س) 
قال الصادق عليه السلام: 
ان للّه حرماً و هو مكه ألا انَّ لرسول اللّه حرماً و هو المدينة ألا وان لاميرالمؤمنين عليه السلام حرماً و هو الكوفه الا و انَّ قم الكوفة الضغيرة ألا ان للجنة ثمانيه ابواب ثلاثه منها الى قم تقبض فيها اموأة من ولدى اسمها فاطمه بنت موسى عليهاالسلام و تدخل بشفاعتها شيعتى الجنة با جمعهم 

خداوند حرمى دارد كه مكه است پيامبر حرمى دارد و آن مدينه است و حضرت على (ع) حرمى دارد و آن كوفه است و قم كوفه كوچك است كه از 8 درب بهشت سه درب آن به قم باز مى شود - زنى از فرزندان من در قم از دنيا مى رود كه اسمش فاطمه دختر موسى (ع) است و به شفاعت او همه شيعيان من وارد بهشت مى شوند. 


عن سعد عن الرضا(ع) قال: 
يا سعد من زارها فله الجنة 
ثواب الأعمال و عيون اخبار الرضا(ع): عن سعد بن سعد قال: سالت اباالحسن الرضا(ع) عن فاطمه بنت موسى بن جعفر (ع) فقال: 
من زارها فله الجنة 
امام رضا (ع) فرمود- كسى كه حضرت فاطمه معصومه را زيارت كند پاداش او بهشت است . 

كامل الزيارة:عن ابن الرضا عليهماالسلام قال: 
من زار قبر عمتى بقم فله الجنة 
امام جواد - كسى كه عمه ام را در قم زيارت كند پاداش او بهشت است . 

امام صادق (ع): 
من زارها عارفاً بحقّها فله الجنة (بحار ج ٤٨ صفحه ٣٠٧) 
امام صادق (ع) كسى كه آن حضرت را زيارت كند در حالى كه آگاه و متوجه شأن و منزلت او باشد بهشت پاداش اوست . 

امام صادق (ع): 
«الّا انَّ حرمى و حرم ولدى بعدى قم» (بحار ج ٦٠ صفحه ٢١٦ ) 
امام صادق (ع) - آگاه باشيد كه حرم و حرم فرزندان بعد از من قم است 

جايگاه حضرت معصومه(س) 
لقب «معصومه» را امام رضا(ع) به خواهر خود عطا فرمود:آن حضرت در روايتى فرمود: 
«مَنْ زَارَ الْمَعصُومَةَ بِقُمْ كَمَنْ زَارَنى.» (ناسخ التواريخ، ج ٣، ص ٦٨، به نقل از كريمه اهل بيت، ص ٣٢) 

«هركس معصومه را در قم زيارت كند،مانند كسى است كه مرا زيارت كرده است.» 
اين لقب، كه از سوى امام معصوم به اين بانوى بزرگوار داده شده، گوياى جايگاه والاى ايشان است. 

امام رضا(ع) در روايتى ديگر مى فرمايد: 
هركس نتواند به زيارت من بيايد، برادرم را در رى يا خواهرم را در «قم» زيارت كند كه ثواب زيارت مرا در مى يابد. (زبدة التصانيف، ج ٦، ص ١٥٩، به نقل از كريمه اهل بيت، ص ٣ .)

ولادت امام صادق

ولادت امام صادق علیه السلام

در 17 ربیع الاول سال 83 هجری ولادت با سعادت امام جعفر صادق علیه السلام در مدینه منوره اتفاق افتاده است[11].

نام مبارک ان حضرت جعفر و کنیه شریفش ابوعبدالله و لقب نورانی حضرت صادق است. پدر بزرگوارش امام محمد باقر علیه السلام, و مادر گرامی آن حضرت جناب ام فروه است, که امام صادق درباره ایشان میفرمایند: مادرم از بانوان پرهیزگار و باایمان و نیکوکار بود "[12].

امام صادق علیه السلام  هفت پسر و سه دختر داشتند که عبارتند از امام موسی کاظم علیه السلام, اسماعیل, عبدالله, محمد دیباج, اسحاق, علی عریضی, عباس, ام فروه, اسماء, فاطمه[13].

در شمایل آن حضرت گفته اند: آن حضرت میانه قد و افروخته رو و سفید بدن و کشیده بینی و موهای ایشان سیاه و مجعد و بر گونه شان خال سیاهی بود[14].

...................................................................................

پاورقی این بخش:

1.کشف الغمه:ج1ص14. اعلام الوری:ج1ص42. تهذیب:ج6ص2. زادالمعاد:ص345. توضیح المقاصد:ص9. مصباح المهتجد:ص733. العددالقویه:ص110. مصارع الشهداء و مقاتل السعداء:ص23. فیض العلام:ص220. بحارالانوار:ج17ص280،ج55ص361،ج95ص194.

2.اعلام الوری:ج1ص33-44. کشف الغمه:ج1ص15. مسارالشیعه:ص30.

3.حق الیقین: ص27.

4.قلایدالنحور: ج ربیع الاول،ص100.

5.سوره اسراء:آیه 84. قلایدالنحور: ج ربیع الاول،ص101.

6.قلایدالنحور: ج ربیع الاول، ص110.

7.قلایدالنحور: ج ربیع الاول، ص112.

8.حق الیقین: 26.

9.حق الیقین: 26-27.

10.مسارالشیعه:ص30.

11. اعلام الوری:ج1ص514. ارشاد:ج2ص179. تاریخ الایمه:ص10. مسارالشیعه:ص30. توضیح المقاصد:ص9. بحارالانوار:ج95ص194. العددالقویه:ص147. فیض العلام:ص222.

12.کافی: ج1ص472.

13.مناقب: ج4ص280.

14.منتهی الآمال: ج2ص121.

نهم ربیع الاول، جشن تاج گذاری یا جشن عیدالزهراء ؟

بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم
یا علی مدد


 نهم ربیع الاول، جشن تاج گذاری یا جشن عیدالزهراء ؟

 چند سالی است که بعضی ها در روز نهم ربیع الاول به عنوان روز تاج گذاری (آغاز امامت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف) جشن می گیرند. و متاسفانه با برپایی چنین جشنی، سخنی از به درک واصل شدن قاتل حضرت زهرا سلام الله علیها در چنین روزی به میان نمی آورند و آن را نادیده می گیرند. در این مقاله بر آن شدیم تا با بررسی جشن تاج گذاری و عیدالزهراء حقیقت را روشن و واضح بگردانیم.

 زمان شهادت امام حسن عسکری علیه السلام

 

برای شهادت امام حسن عسکری علیه السلام اقوال مختلفی وجود دارد، بعضی شهادت ایشان را اول ربیع دانسته اند (1) و برخی چهارم ربیع الاول را ذکر کرده اند. (2) ولی از میان تمامی اقوال (که ظاهرا حدود ده قول وجود دارد) سخن حق و صحیح آن است که شهادت ایشان در هشتم ربیع الاول بوده است.

 و اما کیفیت و همچنین زمان دقیق شهادت ایشان طبق روایت معتبر محمد بن حسین و همچنین ابوسهل اسماعیل بن علی نوبختی به این شرح است:

 

در هنگام نماز صبح روز هشتم ربیع الاول، امام حسن عسکری علیه السلام فرزند خودشان یعنی حجة بن الحسن عج را به حضور طلبیدند. همینکه امام حسن علیه السلام نگاهش به فرزندش افتاد گریه کرد و فرمود: ای سید اهل بیت خود، به من آبی بده. که همانا من به سوی پروردگارم می روم. سپس امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف با جوشانده ای که برای حضرت آماده کرده بودند ایشان را سیراب نمودند. در این هنگام امام حسن عسکری علیه السلام فرمودند که مرا برای نماز مهیا کنید. و امام زمان عج نیز پدرشان را وضو دادند. و در همان وقت نماز صبح، یازدهمین خورشید امامت و ولایت به شهادت رسیدند.(3)

 هشتم ربیع الاول روز آغاز امامت امام زمان (عج)

 

با توجه به مطلبی که گذشت زمان دقیق شهادت امام حسن عسکری علیه السلام هنگام نماز صبح روز هشتم ربیع الاول بوده است. معلوم و واضح است که زمان نماز صبح قبل از طلوع آفتاب و آغاز روز می باشد. و به همین جهت روشن می شود که با طلوع آفتاب و شروع روز هشتم ربیع الاول امامت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف آغاز شده است. و نهم ربیع الاول روز دوم امامت ایشان بوده است.

 آیاروز آغاز امامت ائمه علیهم السلام روز شادی و فرح است ؟

 


قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى اطَّلَعَ إِلَى الْأَرْضِ فَاخْتَارَنَا وَ اخْتَارَ لَنَا شِيعَةً يَنْصُرُونَنَا وَ يَفْرَحُونَ لِفَرَحِنَا وَ يَحْزَنُونَ لِحُزْنِنَا وَ يَبْذُلُونَ أَمْوَالَهُمْ وَ أَنْفُسَهُمْ فِينَا أُولَئِكَ مِنَّا وَ إِلَيْنَا. (4)

مولا امیرالمومنین علیه السلام فرمودند: خداوند تبارک و تعالی مخلوقات زمین را مورد توجه و دقت قرار داد، سپس ما (اهل بیت) را اختیار فرمود و برای ما شیعیان را اختیار فرمود. شیعیانمان ما را یاری می کنند و در فرح و شادی ما اظهار خوشحالی می کنند و برای حزن ما اظهار حزن و اندوه می کنند. و آنها اموال و نفس های خودشان را برای ما بذل و بخشش می نمایند. آنها از ما و به سوی ما هستند.

 

ما شیعیان موظفیم تا در فرح و شادی اهل بیت علیهم السلام اظهار سرور و خوشحالی کنیم، همانطوریکه خودشان به ما امر فرموده اند. و به همین جهت است که شیعیان در اعیاد و موالید اهل بیت علیهم السلام جشن برپا می کنند و شادی و فرحشان را اظهار می نمایند.

 

در رابطه با روز آغاز امامت ائمه علیهم السلام نیز باید ببینیم که آیا روز شادی ایشان بوده است، که ما نیز به پیروی از آنها در آن ایام خوشحال باشیم، یا نه؟ با کمی تتبع در روایات در می یابیم که نه تنها ایشان ما را امر به شادی و فرح در چنین روزهایی نکرده اند، بلکه با دقت در سیره خودشان نیز متوجه می شویم که اصلا چنین ایامی را جشن نمی گرفتند. و حتی در سیره هیچکدام از اصحاب و علما و فقهای شیعه نیز اقامه جشن در روز آغاز امامت ائمه علیهم السلام نمی یابیم. به عنوان مثال در کجا داریم که امام حسین علیه السلام بعد از شهادت امام حسن علیه السلام، به عنوان روز آغاز امامت خودشان جشن گرفته باشند؟ و یا در کجا می یابیم در روز یازدهم محرم که روز آغاز امامت امام سجاد علیه السلام می باشد ائمه علیهم السلام اظهار شادی کرده باشند؟ فلذا به یقین می توان گفت که ما هیچ دلیلی نداریم که روز آغاز امامت ائمه علیهم السلام روز شادی ایشان می باشد.

 

حتی اگر فرض کنیم که روز آغاز امامت ائمه علیهم السلام روز جشن و شادی می باشد، باز هم نمی توانیم روز نهم ربیع الاول را به عنوان اولین روز امامت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف جشن بگیریم، زیرا همانطورکه اثبات شد روز نهم ربیع الاول دومین روز امامت ایشان می باشد و همان روز هشتم ربیع الاول روز آغاز امامت حجة بن الحسن العسکری می باشد.

 و همچنین اگر قبول کنیم که اولین روز امامت ائمه علیهم السلام روز شادی می باشد، چگونه است که این امر را به امام زمان عج اختصاص داده اند و اولین روز امامت بقیه امامان را جشن نمی گیرند؟ به کدام دلیل فقط اولین روز امامت امام زمان عج روز شادی است و نه بقیه امامان علیهم السلام؟ و اگر واقعا چنین ایامی ایام شادی و فرح است چرا اولین روز امامت امام رضا علیه السلام را به عنوان مثال جشن نمی گیرند؟ همچنین اگر گفته شود دلیل اختصاص جشن و سرور در آغاز امامت امام زمان عج زنده بودن و یا طولانی شدن و استمرار امامت ایشان می باشد. باز هم می گوییم به کدامین دلیل زنده بودن و یا طولانی شدن و استمرار امامت امامی، موجب می شود که روز آغاز امامت آن امام تبدیل به جشن و سرور گردد؟

 نهم ربیع الاول، جشن عیدالزهراء

 

شیعیان و محبین اهل بیت علیهم السلام روز نهم ربیع را جشن می گیرند، ولی نه به عنوان "جشن تاج گذاری" بلکه شادی ما در این روز به دلیل به درک واصل شدن قاتل حضرت زهرا سلام الله علیها و غاصب فدک و خلافت امیرالمومنین علیه السلام و منشأ بدعتها و ضلالتها یعنی عمر بن خطاب لعنة الله علیه، می باشد.

 در این رابطه علامه مجلسی رحمه الله در کتاب شریف بحارالانوار نقل فرموده اند:

 

روایت شده که محمد بن ابی العلاء همدانی و یحیی بن محمد جریح بغدادی گفته اند که روزی ما در باب قتل عمر بن خطاب منازعه کردیم و رفتیم در شهر قم به نزد احمد بن اسحاق قمی که از خواص اصحاب امام علی النقی و امام حسن عسکری علیهما السلام بود و به خدمت امام مهدی عج نیز رسیده بود. وقتی درب خانه وی را کوبیدیم دختری عراقیه ای بیرون آمد سراغ احمد را از او گرفتیم. گفت: او امروز مشغول اعمال عید است و آن روز نهم ربیع الاول بود.

 

گفتم: سبحان الله عیدهای مومنان چهارتاست: عید فطر -اضحی-غدیر و جمعه.

 

دختر گفت: احمد بن اسحاق از امام علی النقی روایت میکند امروز روز عید است و بهترین عیدها نزد اهل بیت علیهم السلام و شیعیان ایشان به حساب می آید.

 

 ماگفتیم اجازه بگیر تا به نزد او بیاییم چون که دختر او را خبر کرد بیرون آمد درحالی که لنگی بسته و عبائی بر خود پیچیده بود و بوی مشک از او ساطع بود. گفتیم این چه حالت است که در تو مشاهده می کنیم ؟

 

گفت: الان از غسل عید فارغ شدم.

 

گفتیم: مگر امروز عید است؟

 

گفت: بلی و ما را به داخل خانه خود آورد و بر روی کرسی نشانید و چنین گفت: روزی با جمعی از برادران خود به حضور مولای خود امام حسن عسکری علیه السلام مشرف شدیم در سامرا در مثل این روز (نهم ربیع) که شما به نزد من آمده اید. چون اجازه گرفتیم و به خدمت آن حضرت رسیدیم. دیدیم آن حضرت مجلس خود را آراسته و مجمره در پیش خود گذاشته است. و به دست مبارک خود عود در آن مجمره می اندازد و مجلس خود را مزین گردانیده است و بر غلامان و خدمتگزاران خود جامه های فاخر پوشانیده.                                        

 

عرض کردیم: یابن رسول الله پدران و مادران ما فدای تو باد. آیا برای اهل بیت علیهم السلام امروز شادمانی تازه رخ داده است ؟                                                                   

حضرت فرمود: کدام روز حرمتش از این روز نزد اهل بیت عظیم تر است؟ به درستی که خبر داد مرا پدرم که حذیفه بن یمان در روز نهم ربیع الاول خدمت جدم حضرت رسول خدا رسید.

 

حذیفه گفت: حضرت علی و حسنین علیهم السلام را دیدم که با حضرت رسول غذا میل می فرمودند و آن حضرت به روی ایشان تبسم می نمود و به حسنین علیهم السلام میفرمود:

 

بخورید! گوارا باد از برای شما برکت و سعادت این روز به درستی که این روز روزی است که حق تعالی در این روز دشمن خود و دشمن د شما را هلاک میفرماید ودر این روز دعای مادر شما (5) را مستجاب میگرداند.

بخورید! که این روز روزی ایست که حق تعالی در این روز اعمال محبان و شیعیان شما را قبول میفرماید.

بخورید! که این روز ظاهر میشود صدق گفته خدا که میفرماید: فتلک بیوتهم خاویه بما ظلموا. این است خانه های ایشان که خالی گردیده به سبب ستمهای ایشان.

بخورید! که این روزی است که که در این روز شوکت دشمنان جد شما و یاری کننده دشمن شما شکسته میشود.

بخورید! که این روزی است که در این روز فرعون اهل بیت علیهم السلام من و ستم کننده بر ایشان و غصب کننده حق ایشان هلاک میشود.

بخورید! که این روزی است که حق تعالی عملهای دشمنان شما را باطل و بیهوده میگرداند.

 

حذیفه گفت که من عرض کردم: یا رسول الله آیا در میان امت تو کسی خواهد بود که این حرمتها و قداستها را بشکند.

 

حضرت فرمود: ای حذیفه بتی از منافقان بر ایشان سر کرده خواهد شد و در میان ایشان ادعای ریاست خواهد کرد و مردم را به سوی خود دعوت خواهد کرد و تازیانه ظلم و ستم را بر دوش خود کشیده و مردم را از راه خدا منع خواهد کرد. کتاب خدا را تحریف خواهد نمود. سنت مرا تغییر خواهد داد و میراث فرزند مرا متصرف خواهد شد خود را پیشوای مردم خواهد خواند. بر وصی من علی بن ابیطالب علیه السلام امتیاز طلبی خواهد کرد و اموال خدا را به ناحق بر خود حلال و در غیر طاعت خدا صرف خواهد کرد و من و برادر من و وزیر من علی علیه السلام را به دروغ گویی متهم و دختر مرا از حق خود محروم خواهد کرد. پس دخترم او را نفرین خواهد کرد و حق تعالی نفرین او را در این روز مستجاب خواهد نمود.

 

حذیفه عرض کرد: یا رسول الله چرا دعا نمیکنید حق تعالی او را در حیات شما هلاک گرداند؟

 

 حضرت فرمود: ای حذیفه دوست ندارم جرات کنم بر قضای خدا و از اوتغییر امری را طلب نمایم که در علم او گذشته است. ولیکن از حق تعالی استدعا نمودم فضیلت دهد از سائر روزها آن روزی را که در آن روز او به جهنم می رود تا آن که احترام آن روز در میان دوستان و شیعیان اهل بیت من سنت گردد پس حق تعالی وحی کرد به سوی من که:

 

ای محمد در علم سابق من گذشته است که دچار آید تو و اهل بیت تو را محنت های دنیا و بلاها و ستمهای منافقان و غضب کنندگان از بندگان من. آن منافقانی که تو برای آنها خیرخواهی کردی ولی به تو خیانت کردند. تو به ایشان راستی کردی و آنها با تو مکر کردند. تو باآنها صاف بودی و آنها دشمنی تو را به دل گرفتند و تو خشنودشان ساختی ولی تو را تکذیب کردند و تو آنها را برگزیدی ولی تو را در گرفتاری ها تنها گذاشتند و سوگند یاد میکنم به حول و قوه و پادشاهی خود که البته به روی کسی که غصب کند حق علی ع را که وصی توست بعد از تو هزار درب از پست ترین طبقه های جهنم را بگشایم که آن را فیلوق می گویند و او و اصحاب او را در قعر جهنم جای دهم که شیطان بر او برتری و اشراف پیدا کند و او را لعنت کند و آن منافقان را در قیامت برای فرعونها عبرت گردانم که در زمان پیغمبران دیگر بودند و نیز برای سایر دشمنان دین عبرت شوند و منافقان و دوستان آنها را به سوی جهنم برم با دیده های کبود و روهای ترش و بانهایت مذلت و خواری و پشیمانی و ایشان را تا ابد در عذاب خود نگه دارم.

 

ای محمد! علی به منزلت تو نمی رسد مگر به آنچه که از بلاها توسط فرعون آن عصر و غضب کننده حق او بر او وارد میشود. کسی که جرات پیدا میکند تا گفته های مرا تغییر دهد و به من شرک آورد و مردم را از راه رضای من منع میکند. و گوساله ای از برای امت تو برپامی کند که آن ابوبکر است و به من کفر می ورزد در عرش و عظمت و جلال من به درستی امر کرده ام ملائکه هفت آسمان خود را که برای شیعیان و محبان دین شما عید بگرداند روزی که آن ملعون کشته میشود و امر کرده ام ایشان را که کرسی کرامت مرا در برابر بیت المعمور نصب کنند و ثنا گویند بر من و طلب آمرزش نمایند برای شیعیان و محبان شما از فرزندان آدم و امر کرده ام ملائکه نویسندگان اعمال را تا سه روز قلم از جرائم مردم بردارند و ننویسند گناهان ایشان را برای احترام کرامت تو و وصی تو.

 

ای محمد! این روز را عید گردانیدم برای تو و اهل بیت تو و برای هر که تابع ایشان است از مومنان و شیعیان و سوگند یاد میکنم به عزت جلال علو منزلت و مکان خود کسی که این روز را عید کند از برای من. ثواب آنها که دور عرش احاطه کرده اند به او عطا کنم. وقبول نمایم شفاعت او را نسبت به خویشان او و زیاده کنم مال او را اگر گشادگی دهد بر خود و عیال خود در این روز و هر سال در این روز صد هزار هزار میلیون نفر از موالیان و شیعیان شما را از آتش جهنم آزاد گردانم و اعمال ایشان را قبول و گناهان شان را بیامرزم.

 

حذیفه گفت: پس رسول خدا برخواست و به خانه ام سلمه رفت و من برگشتم در حالیکه به کفر عمر لعنه الله یقین کرده بودم. تا آنکه بعداز رسول خدا دیدم که چه فتنه ها برانگیخت....پس حق تعالی دعای برگزیده خود ودختر پیغمبر خود را در حق آن منافق مستجاب گردانید و قتل او را بر دست کشنده او (حضرت ابولولو رحمه الله) جاری ساخت. من به خدمت حضرت امیرالمومنین رسیدم تا آن حضرت را تهنیت و مبارک باد گویم که آن منافق کشته شد و به عذاب حق تعالی واصل گردید. چون حضرت مرا دید فرمود: ای حدیفه: آیا به یاد داری آن روزی را که آمدی به نزد سید من رسول خدا من و دو سبط او حسنین علیهم السلام نزد او بودیم و با او غذا میخوردیم ایشان تو را بر فضیلت این روز آگاه ساخت.

 

عرض کردم: بلی ای برادر رسول خدا.

حضرت فرمود: به خدا سوگند این روز روزی است که حقتعالی در آن دیده آل رسول را روشن گردانید و من برای این روز هفتاد و دونام میدانم.

حذیفه عرض کرد: یا امیرالمومنین! میخواهم این نام ها را از شما بشنوم.

 

حضرت فرمود: اين روز روز استراحت مؤمنان است زيرا از شر آن منافق استراحت يافتند، روز زايل شدن كرب و غم است، روز غدير دوم است، روز تخفيف گناهان شيعيان است، روز برهم شكستن بناي كفر و عدوان است، روز عافيت است، روز بركت است، روز طلب خونهاي مؤمنان است، روز عيد بزرگ خدا است، روز مستجاب شدن دعا است، روز موقف اعظم است، روز وفاي به عهد و شرط است، روز كندن جامة سياه است روز ندامت ظالم است، روز شكسته شدن شوكت مخالفان است، روز نفي هموم است، روز فتح است، روز عرضة اعمال كافران است، روز ظهور قدرت خدا است، روز عفو از گناه شيعيان است، روز فرج ايشان است، روز توبه است، روز انابه بسوي خدا است، روز زكات بزرگ است، روز فطر دوم است، روز اندوه ياغيان است، روز گره خوردن آب دهان در گلوي مخالفان است، روز خشنودي مؤمنان است، روز عيد اهل بيت است، روز ظفريافتن بني اسرائيل بر فرعون است، روز مقبول شدن اعمال شيعيان است، روز پيش فرستادن صدقات است، روز زيارتي مثوبات است، روز قتل منافق است، روز وقت معلوم است، روز سرور اهل بيت است، روز مشهود است، روز قهر بر دشمن است، روز خراب شدن بنيان ضلالت است، روزي كه ظالم انگشت ندامت به دندان مي گيرد است، روز تنبيه است، روز شرف است، روز خنك شدن دلهاي مؤمنان است، روز شهادت است، روز درگذشتن از گناهان مؤمنان است، روز تازگي بوستان اهل ايمان است، روز شيريني كام ايشان است، روز خوشي دلهاي مؤمنان است، روز برطرف شدن پادشاهي منافقان است، روز توفيق اهل ايمان است، روز رهايي مؤمنان از شر كافران است، روز مانور اهل ايمان است، روز به خود باليدن است ، روز قبول اعمال است، روز تبجيل و تعظيم است، روز نحله و عطاء است، روز شكر حق تعالي است، روز ياري مظلومان است، روز زيارت كردن مؤمنان است، روز محبّت كردن به ايشان است، روز رسيدن به رحمتهاي الهي است، روز پاك گردانيدن اعمال است، روز فاش كردن رازها است، روز برطرف شدن بدعتها است، روز ترك گناهان كبيره است، روز ندا کردن به حق است، روز عبادت است، روز موعظه و نصيحت است و روز انقياد پيشوايان دين است.

 

حذیفه گوید: سپس از خدمت امیرالمومنین برخواستم و گفتم اگر در نیابم از افعال خیر و آنچه امید ثواب از آن دارم مگر محبت این روز ودانستن فضیلت این روز هر آینه منت های آرزوی من خواهد بود.

 

پس محمد و یحیی راویان این حدیث گفتند: چون این حدیث را از احمد بن اسحاق شنیدیم هر یک برخواستیم و سر او را بوسیدیم و گفتیم: حمد و شکر میکنیم خداوندی را که برانگیخت تو را از برای ما تا فضیلت این روز را به ما برسانی پس به خانه های خود برگشتیم و این روز را عید گرفتیم.(6)

 

اقوال علما درباره جشن عیدالزهراء سلام الله علیها

 

مرحوم سید بن طاووس بعد از نقل روایت فوق می فرمایند :من این حدیث را از خط محمد بن علی بن محمد بن طیّ نقل می نمایم و بر اساس تفحّصی که من در کتابها داشته ام ، دسته ای از روایات را موافق با این روایت یافتم و لذا بر آن اعتماد نمودم و به سزاست که این روز که در حدیث امده است را بزرگ شمرد و در آن اظهار سرور و شادمانی نمود .(7)

 

به همین جهت است که متقدمین و متأخرین از علما و فقهای شیعه این روز را روز به درک واصل شدن عمر لعنة الله علیه می دانستند و در این روز اظهار سرور و خوشحالی میکردند. و حتی بعضی از آنها کتاب های جداگانه ای در اثبات این حقیقت نوشته اند. از جمله آنها می توان به کتاب علامه مجلسی رحمة الله علیه، کتاب صاحب مستدرک (محدث میرزا شیخ حسین نوری) و همچنین کتاب "فصل الخطاب فی تاریخ قتل ابن الخطاب" که در عصر ما نوشته شده است، اشاره کرد.

 

علامه مجلسی رحمة الله علیه در این رابطه می فرمایند: و المشهور بین الشیعة فی الأمصار و الأقطار فی زماننا هذا هو أنه الیوم التاسع من ربیع الأول، و هو أحد الاعیاد. یعنی بین شیعیان در تمامی نقاط و نواحی در زمان ما مشهور است که به درک واصل شدن او در روز نهم ربیع الاول می باشد. و آن روز یکی از اعیاد است.

 

در ادامه ایشان در رابطه با شبهه ای که توسط برخی گفته می شود که روز مرگ عمر 28 ذی الحجة بوده است میفرمایند: اعتبار تلك الروايات مع الشهرة بين أكثر الشيعة سلفا وخلفا لا يقصر عما ذكره المؤرخون من المخالفين، ويحتمل أن يكونوا غيروا هذا اليوم ليشتبه الامر على الشيعة فلا يتخذوه يوم عيد وسرور.

 

یعنی اعتبار آن روایات (در اثبات مرگ عمر در روز نهم ربیع) بعلاوۀ شهرتی که بین اکثر شیعیان سلف و خلف دارند، کمتر از آنچه مورخین مخالف نقل کرده اند (که روز مرگ وی 28 ذی الحجة است) نیست. (به عبارت دیگر اعتبار روایت نهم ربیع با گفته های مخالفین رد نمی شود) و احتمال دارد که مخالفین این روز را تغییر داده اند تا امر برای شیعیان مشتبه شود، و آن روز را روز عید و سرور نگیرند. (8)

 

مرحوم صاحب جواهر در مورد فضیلت نهم ربیع الاول می نویسد :و اما غسل برای روز نهم از ماه ربیع الاول، پس به تحقیق حکایت شده که احمد بن اسحاق قمی در این روز به عنوان عید غسل کرده است. به خاطر روایتی که از اتفاق واقعه عظیمی در این روز خبر می دهد، که سرور مومنین و غضب منافقین را به دنبال دارد...و به تحقیق به روایت مفصلی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله در فضل و برکت این روز و اینکه روز شادی و سرور برای ایشان می باشد برخورد کردم که ذهن انسان در فهم آن محیر و سرگردان می شود. و در آن روایت به وقوع آن امر (کشته شدن عمر بن خطاب) در این روز تصریح شده است. پس چه بسا که ما به علت مستحب بودن غسل در مثل چنین ایامی قائل به استحباب غسل در این روز شویم. و مخصوصا که این روز برای ما و پیشوایان ما علیهم السلام روز عید و سرور می باشد.(9)

شیخ مفید رضوان الله علیه می گوید: و روز نهم از ماه ربیع الاول روز عید بزرگ است وبرای آن شرح مفصلی است که در جای خود ذکر شده است و این روز را پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله عید گرفتند و مردم را نیز امر فرمودند که در این روز عید بگیرند. (یعنی اظهار شادی و سرور نمایند.) (10)

شیخ کفعمی رضوان الله علیه نیز می گوید: همانا روز نهم ربیع الاول روزی شریف و بسیار عظیم المنزله است. و اظهار جشن و سرور و عید گرفتن، انفاق کردن بر مومنین، توسعه بر عیال، استعمال بوی خوش، لباس نو بر تن کردن، شکرگذاری و عبادت خداوند در این روز استحباب دارد.(11)

و همچنین سید طباطبائی یزدی در کتاب عروة الوثقی جلد2صفحه152 روز نهم ربیع الاول را از جمله اعیاد و مناسبات شریفه ای قرار داده که غسل در آن مستحب می باشد. و اکثر فقهاء از ایشان تبیعیت نموده اند.

حرف آخر

با توجه به دلایل و براهین واضح و روشنی که ارائه شد روز نهم ربیع الاول روز اظهار جشن و سرور و تبری از دشمنان اهل بیت علیهم السلام می باشد. البته این نکته را نیز متذکر می شویم که یاد و ذکر نام امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در هر زمانی نیکوست، و شرعاً حرام نیست که افرادی بخواهند در این روز به بهانه ایام آغاز امامت حضرت مهدی عج از ایشان یاد کنند. ولی همواره باید به خاطر داشت که این روز، روز اظهار تبری و برائت از دشمنان اهل بیت علیهم السلام می باشد، و این همان سیره و سنت ائمه اطهار علیهم السلام بوده است. فلذا تضعیف و بلکه دوری از سیره ایشان به نحوی که هیچ سخنی از تبری در این روز به میان آورده نشود، و بزرگ کردن و گرامیداشتن جشنی که هیچ توصیه ای به آن نشده است، یقینا مورد رضایت ائمه اطهار علیهم السلام نمی باشد. متاسفانه همین مساله را در سالهای اخیر شاهد بوده ایم که پرچمداران "جشن تاج گذاری" با بزرگ نمودن این جشن هیچ سخنی از تبری از دشمنان اهل بیت علیهم السلام به میان نمی آورند. به همین جهت، شیعیان باید هوشیار باشند و نگذارند افرادی نام امام زمان عج را وسیله و ابزاری قرار دهند تا تبرّی را در میان ایشان کمرنگ و بلکه حذف نمایند. و مطمئن باشیم که اگر چشمانمان را ببندیم و از کنار اینگونه فتنه ها بگذریم، روزی چشم باز خواهیم کرد و می بینیم که هیچ اثری از برائت و تبری در میان شیعیان باقی نمانده است.

 

 شیعه به تولّی اَر مُسلَّم گردد.........با رکن تبرّی است که محکم گردد

یافاطمه! لعن قاتلت روزی ماست.........یا رب نکند که رزق ما کم گردد

 

اسناد:

(1) مصباح کفعمی ج2 ص533 – بحارالانوار ج50ص335

(2) مسارالشیعه ص28-29

(3) روایت معتبر محمد بن حسین: کمال الدین شیخ صدوق ج2ص473 و بحارالانوار ج50ص331 و روایت ابو سهل: الغیبة شیخ طوسی ص273 و بحارالانوار ج52ص16

(4) بحارالانوار ج44ص287

(5) اشاره به آن جائی که حضرت زهرا سلام الله علیها موقعی که عمر نامه فدک را پاره کرد. فرمودند خدا شکمت را پاره کند.

(6) زادالمعاد علامه مجلسی باب ۸ص۳۲۵ و زوائد الفوائد  از علی بن علی بن طاووس. باب ربیع الاول و بحارالانوار جلد ۳۱ ص۱۲۰.

(7) بحارالانوار ج31ص129 به نقل از زوائد الفوائد.

(8) بحارالانوار ج31ص132

(9) جواهر الکلام ج 5 ص 43- 44

(10) مستدرك الوسائل ج2 ص522 از مسار الشيعة شیخ مفيد

(11) کتاب مصباح شیخ کفعمی ص 270

بیوگرافی امام حسن عسکری (ع)

امام حسن عسکري (ع) در سال 232هجري در مدينه چشم به جهان گشود. مادر والا گهرش سوسن يا سليل زني لايق و صاحب فضيلت و در پرورش فرزند نهايت مراقبت را داشت، تا حجت حق را آن چنان که شايسته است پرورش دهد.

اين زن پرهيزگار در سفري که امام عسکري (ع) به سامرا کرد همراه امام بود و در سامرا از دنيا رحلت کرد. کنيه آن حضرت ابامحمد بود.

صورت و سيرت امام حسن عسکري (ع)امام يازدهم صورتي گندمگون و بدني در حد اعتدال داشت. ابروهاي سياه کماني، چشماني درشت و پيشاني گشاده داشت. دندانها درشت و بسيار سفيد بود. خالي بر گونه راست داشت.

امام حسن عسکري (ع) بياني شيرين و جذاب و شخصيتي الهي باشکوه و وقار و مفسري بي نظير براي قرآن مجيد بود. راه مستقيم عترت و شيوه صحيح تفسير قرآن را به مردم و به ويژه براي اصحاب بزرگوارش - در ايام عمر کوتاه خود - روشن کرد.

دوران امامت 
به طور کلي دوران عمر 29ساله امام حسن عسکري (ع) به سه دوره تقسيم مي گردد:
دوره اول 13سال است که زندگي آن حضرت در مدينه گذشت. 
دوره دوم 10سال در سامرا قبل از امامت. 
دوره سوم نزديک 6 سال امامت آن حضرت مي باشد.

دوره امامت حضرت عسکري (ع) با قدرت ظاهري بني عباس رو در روي بود. خلفايي که به تقليد هارون در نشان دادن نيروي خود بلندپروازيهايي داشتند.

امام حسن عسکري (ع) از شش سال دوران اقامتش، سه سال را در زندان گذرانيد. زندانبان آن حضرت صالح بن وصيف دو غلام ستمکار را بر امام گماشته بود، تا بتواند آن حضرت را - به وسيله آن دو غلام - آزار بيشتري دهد، اما آن دو غلام که خود از نزديک ناظر حال و حرکات امام بودند تحت تأثير آن امام بزرگوار قرار گرفته به صلاح و خوش رفتاري گراييده بودند.

وقتي از اين غلامان جوياي حال امام شدند، مي گفتند اين زنداني روزها روزه دار است و شبها تا بامداد به عبادت و راز و نياز با معبود خود سرگرم است و با کسي سخن نمي گويد.

عبيدالله خاقان وزير معتمد عباسي با همه غروري که داشت وقتي با حضرت عسکري ملاقات مي کرد به احترام آن حضرت برمي خاست، و آن حضرت را بر مسند خود مي نشانيد. پيوسته مي گفت: در سامره کسي را مانند آن حضرت نديده ام، وي 
زاهدترين و داناترين مردم روزگار است.

پسر عبيدالله خاقان مي گفت: من پيوسته احوال آن حضرت را از مردم مي پرسيدم. مردم را نسبت به او متواضع مي يافتم. مي ديدم همه مردم به بزرگواريش معترفند و دوستدار او مي باشند.

با آنکه امام (ع) جز با خواص شيعيان خود آميزش نمي فرمود، دستگاه خلافت عباسي براي حفظ آرامش خلافت خود بيشتر اوقات، آن حضرت را زنداني و ممنوع از معاشرت داشت.

از جمله مسائل روزگار امام حسن عسکري (ع) يکي نيز اين بود که از طرف خلافت وقت، اموال و اوقات شيعه، به دست کساني سپرده مي شد که دشمن آل محمد (ص) و جريانهاي شيعي بودند، تا بدين گونه بنيه مالي نهضت تقويت نشود.چنانکه نوشته اند که احمد بن عبيدالله بن خاقان از جانب خلفا، والي اوقاف و صدقات بود در قم، و او نسبت به اهل بيت رسالت، نهايت مرتبه عداوت را داشت.

نيز اصحاب امام حسن عسکري، متفرق بودند و امکان تمرکز براي آنان نبود، کساني چون ابوعلي احمد بن اسحاق اشعري در قم و ابوسهل اسماعيل نوبختي در بغداد مي زيستند، فشار و مراقبتي که دستگاه خلافت عباسي، پس از شهادت حضرت رضا (ع) معمول داشت، چنان دامن گسترده بود که جناح مقابل را با سخت ترين نوع درگيري واداشته بود. اين جناح نيز طبق ايمان به حق و دعوت به اصول عدالت کلي، اين همه سختي را تحمل مي کرد، و لحظه اي از حراست (و نگهباني) موضع غفلت نمي کرد.

اينکه حضرت هادي (ع) و حضرت امام حسن عسکري (ع) هم از سوي دستگاه خلافت تحت مراقبت شديد و ممنوع از ملاقات با مردم بودند و هم امامان بزرگوار ما - جز با ياران خاص و کساني که براي حل مشکلات زندگي مادي و ديني خود به آنها مراجعه مي نمودند - کمتر معاشرت مي کردند به جهت آن بود که دوران غيبت حضرت مهدي (ع) نزديک بود، و مردم مي بايست کم کم بدان خو گيرند، و جهت سياسي و حل مشکلات خود را از اصحاب خاص که پرچمداران مرزهاي مذهبي بودند بخواهند، و پيش آمدن دوران غيبت در نظر آنان عجيب نيايد.

باري، امام حسن عسکري (ع) بيش از 29سال عمر نکرد ولي در مدت شش سال امامت و رياست روحاني اسلامي، آثار مهمي از تفسير قرآن و نشر احکام و بيان مسائل فقهي و جهت دادن به حرکت انقلابي شيعياني که از راههاي دور براي کسب فيض به محضر امام (ع) مي رسيدند بر جاي گذاشت.

در زمان امام يازدهم تعليمات عاليه قرآني و نشر احکام الهي و مناظرات کلامي جنبش علمي خاصي را تجديد کرد، و فرهنگ شيعي - که تا آن زمان شناخته شده بود - در رشته هاي ديگر نيز مانند فلسفه و کلام باعث ظهور مردان بزرگي چون يعقوب بن اسحاق کندي ، که خود معاصر امام حسن عسکري بود و تحت تعليمات آن امام، گرديد.

در قدرت علمي امام (ع) - که از سرچشمه زلال ولايت و اهل بيت عصمت مايه گرفته بود - نکته ها گفته اند. از جمله: همين يعقوب بن اسحاق کندي فيلسوف بزرگ عرب که دانشمند معروف ايراني ابونصر فارابي شاگرد مکتب وي بوده است، در مناظره با آن حضرت درمانده گشت و کتابي را که بر رد قرآن نوشته بود سوزانيد و بعدها از دوستداران و در صف پيروان آن حضرت درآمد.

شهادت امام حسن عسکري (ع)
شهادت آن حضرت را روز جمعه هشتم ماه ربيع الاول سال 260هجري نوشته اند.

در کيفيت وفات آن امام بزرگوار آمده است: فرزند عبيدالله بن خاقان گويد: روزي براي پدرم (که وزير معتمد عباسي بود) خبر آوردند که ابن الرضا - يعني حضرت امام حسن عسکري - رنجور شده، پدرم به سرعت تمام نزد خليفه رفت و خبر را به خليفه داد. خليفه پنج نفر از معتمدان و مخصوصان خود را با او همراه کرد.

يکي از ايشان نحرير خادم بود که از محرمان خاص خليفه بود، امر کرد ايشان را که پيوسته ملازم خانه آن حضرت باشند، و بر احوال آن حضرت مطلع گردند. و طبيبي را مقرر کرد که هر بامداد و پسين نزد آن حضرت برود، و از احوال او آگاه شود. بعد از دو روز براي پدرم خبر آوردند که مرض آن حضرت سخت شده است، و ضعف بر او مستولي گرديده. پس بامداد سوار شد، نزد آن حضرت رفت و اطبا را - که عموما اطباي مسيحي و يهودي در آن زمان بودند - امر کرد که از خدمت آن حضرت دور نشوند و قاضي القضات (داور داوران) را طلبيد و گفت ده نفر از علماي مشهور را حاضر گردان که پيوسته نزد آن حضرت باشند.

و اين کارها را براي آن مي کردند که آن زهري که به آن حضرت داده بودند بر مردم معلوم نشود و نزد مردم ظاهر سازند که آن حضرت به مرگ خود از دنيا رفته، پيوسته ايشان ملازم خانه آن حضرت بودند تا آنکه بعد از گذشت چند روز از ماه ربيع الاول سال 260 ه. ق آن امام مظلوم در سن 29سالگي از دار فاني به سراي باقي رحلت نمود.

بعد از آن خليفه متوجه تفحص و تجسس فرزند حضرت شد، زيرا شنيده بود که فرزند آن حضرت بر عالم مستولي خواهد شد، و اهل باطل را منقرض خواهد کرد... تا دو سال تفحص احوال او مي کردند.... 

اين جستجوها و پژوهشها نتيجه هراسي بود که معتصم عباسي و خلفاي قبل و بعد از او - از طريق روايات مورد اعتمادي که به حضرت رسول الله (ص) مي پيوست، شنيده بودند که از نرگس خاتون و حضرت امام حسن عسکري فرزندي پاک گهر ملقب به مهدي آخر الزمان - همنام با رسول اکرم (ص) ولادت خواهد يافت و تخت ستمگران را واژگون و به سلطه و سلطنت آنها خاتمه خواهد داد. بدين جهت به بهانه هاي مختلف در خانه حضرت عسکري (ع) رفت و آمد بسيار مي کردند، و جستجو مي نمودند تا از آن فرزند گرامي اثري بيابند و او را نابود سازند.

به راستي داستان نمرود و فرعون در ظهور حضرت ابراهيم (ع) و حضرت موسي (ع) تکرار مي شد. حتي قابله هايي را گماشته بودند که در اين کار مهم پي جويي کنند. اما خداوند متعال - چنانکه در فصل بعد خواهيد خواند - حجت خود را از گزند دشمنان و آسيب زمان حفظ کرد، و همچنان نگاهداري خواهد کرد تا مأموريت الهي خود را انجام دهد.

باري، علت شهادت آن حضرت را سمي مي دانند که معتمد عباسي در غذا به آن حضرت خورانيد و بعد، از کردار زشت خود پشيمان شد. بناچار اطباي مسيحي و يهودي که در آن زمان کار طبابت را در بغداد و سامره به عهده داشتند، به ويژه در مأموريتهايي که توطئه قتل امام بزرگواري مانند امام حسن عسکري (ع) در ميان بود، براي معالجه فرستاد. البته از اين دلسوزيهاي ظاهري هدف ديگري داشت، و آن خشنود ساختن مردم و غافل نگهداشتن آنها از حقيقت ماجرا بود.

بعد از آگاه شدن شيعيان از خبر درگذشت جانگداز حضرت امام حسن عسکري (ع) شهر سامره را غبار غم گرفت، و از هر سوي صداي ناله و گريه برخاست. مردم آماده سوگواري و تشييع جنازه آن حضرت شدند.

ماجراي جانشين بر حق امام عسکري (ع)
ابوالاديان مي گويد: من خدمت حضرت امام حسن عسکري (ع) مي کردم. نامه هاي آن حضرت را به شهرها مي بردم. در مرض موت، روزي من را طلب فرمود و چند نامه اي نوشت به مدائن تا آنها را برسانم. سپس امام فرمود: پس از پانزده روز باز داخل سامره خواهي شد و صداي گريه و شيون از خانه من خواهي شنيد، و در آن موقع مشغول غسل دادن من خواهند بود.

ابوالاديان به امام عرض مي کند: اي سيد من، هرگاه اين واقعه دردناک روي دهد، امامت با کيست؟ 
فرمود: هر که جواب نامه من را از تو طلب کند.

ابوالاديان مي گويد: دوباره پرسيدم علامت ديگري به من بفرما. 
امام فرمود: هرکه بر من نماز گزارد. 

ابوالاديان مي گويد: باز هم علامت ديگري بگو تا بدانم. 
امام مي گويد: هر که بگويد که در هميان چه چيز است او امام شماست. 

ابوالاديان مي گويد: مهابت و شکوه امام باعث شد که نتوانم چيز ديگري بپرسم. رفتم و نامه ها را رساندم و پس از پانزده روز برگشتم. وقتي به در خانه امام رسيدم صداي شيون و گريه از خانه امام بلند بود. داخل خانه امام، جعفر کذاب برادر امام حسن عسکري را ديدم که نشسته، و شيعيان به او تسليت مي دهند و به امامت او تهنيت مي گويند. من از اين بابت بسيار تعجب کردم پيش رفتم و تعزيت و تهنيت گفتم. اما او جوابي نداد و هيچ سؤالي نکرد. 

چون بدن مظهر امام را کفن کرده و آماده نماز گزاردن بود، خادمي آمد و جعفر کذاب را دعوت کرد که بر برادر خود نماز بخواند. چون جعفر به نماز ايستاد، طفلي گندمگون و پيچيده موي، گشاده دنداني مانند پاره ماه بيرون آمد و رداي جعفر را کشيد و گفت: اي عمو پس بايست که من به نماز سزاوارترم.

رنگ جعفر دگرگون شد. عقب ايستاد. سپس آن طفل پيش آمد و بر پدر نماز گزارد و آن جناب را در پهلوي امام علي النقي عليه السلام دفن کرد. سپس رو به من آورد و فرمود: جواب نامه ها را که با تو است تسليم کن. من جواب نامه را به آن کودک دادم. پس «حاجزوشا» از جعفر پرسيد: اين کودک که بود، جعفر گفت: به خدا قسم من او را نمي شناسم و هرگز او را نديده ام.

در اين موقع، عده اي از شيعيان از شهر قم رسيدند، چون از وفات امام (ع) با خبر شدند، مردم به جعفر اشاره کردند. چند تن از آن مردم نزد جعفر رفتند و از او پرسيدند: بگو که نامه هايي که داريم از چه جماعتي است و مالها چه مقدار است؟ جعفر گفت: ببينيد مردم از من علم غيب مي خواهند! در آن حال خادمي از جانب حضرت صاحب الامر ظاهر شد و از قول امام گفت: اي مردم قم با شما نامه هايي است از فلان و فلان و همياني (کيسه اي) که در آن هزار اشرفي است که در آن ده اشرفي است با روکش طلا.

شيعياني که از قم آمده بودند گفتند: هر کس تو را فرستاده است امام زمان است اين نامه ها و هميان را به او تسليم کن.

جعفر کذاب نزد معتمد خليفه آمد و جريان واقعه را نقل کرد. معتمد گفت: برويد و در خانه امام حسن عسکري (ع) جستجو کنيد و کودک را پيدا کنيد. رفتند و از کودک اثري نيافتند. ناچار «صيقل» کنيز حضرت امام عسکري (ع) را گرفتند و مدتها تحت نظر داشتند به تصور اينکه او حامله است. ولي هرچه بيشتر جستند کمتر يافتند.

خداوند آن کودک مبارک قدم را حفظ کرد و تا زمان ما نيز در کنف حمايت حق است و به ظاهر از نظرها پنهان مي باشد. درود خداي بزرگ بر او باد.

شهادت یا وفات پیامبر اعظم (ص)

حجةالوداع:

تعیین رهبرى‏: در سال دهم هجرى پیامبر تصمیم گرفت به حج رود. مسلمانان كه ازتصمیم پیامبر آگاهى یافته بودند، از هر كران به سوى آن‏حضرت شتافتند. چون تعدادشان به اندازه كافى رسید، پیامبر به همراه ایشان به سوى مكّه‏به حركت در آمد. در این سال بود كه پیامبر كیفیت به جاى آوردن حج‏اسلامى را به مسلمانان آموخت زیرا مشركان در سال گذشته (نهم ‏هجرى) پیامبر و یارانش را از اجراى مراسم حج بازداشته بودند. چون‏پیامبر مناسك حج را به پایان برد، وخطبه‏اى درمیان مسلمانان ایرادكرد كه حاوى تعالیم دینى و اخلاقى بود، سپس عزم بازگشت به مدینه‏كرد. چه بسا برخى از یاران آن‏حضرت كه وى را در این سفر مقدّس‏همراهى مى‏كردند، به آشكار مظاهر نگرانى و اضطراب را هر لحظه درچهره وى مشاهده مى‏نمودند. گویا پیامبر مى‏خواست رازى را آشكار كندكه از آن مى‏ترسید، یا در انتظار فرصتى مناسب براى مطرح كردن آن بود. این حج، آخرین حجى بود كه پیامبر به جاى آورد. از این رو آن را حجةالوداع نام نهادند.

بدیهى است كه پیامبر بخواهد در این حج همه‏چیزهایى را كه به مصالح مسلمانان و امور سیاسى و دینى آنان مربوطمى‏شد، بیان كند. مهم‏ترین مسأله، حكومت اسلامى بود. چون پیامبر بدرود حیات‏گوید، اعراب كه هنوز اسلام در ژرفاى دل آنها ریشه نداونیده دچارتشتت و اختلاف خواهند شد و دو باره به جنگ و ستیز برخواهندخواست و در نتیجه دین فداى اختلافات خواهد گشت. وحى به او خبر داده بود كه پس از وى حكومت از آن على بن ابى‏طالب‏است. او نخستین كسى بود كه به خدا و فرستاده‏اش ایمان آورد و در راه‏خدا سختیهاى بسیارى تحمل كرد و در قضا و دیگر فضایل انسانى ازدیگران پیش‏تر بود. پیامبر خود چندین بار، این موضوع را به مسلمانان‏تأكید كرده بود. پیامبر نسبت به آینده امت اسلامى، بسیار احساس‏نگرانى مى‏كرد. زیرا به خوبى مى‏دید كه برخى از مسلمانان اندیشه‏حكومت بر مسلمانان را در سر مى‏پرورانند. و تنها بدین خاطر اطراف‏ آن‏حضرت را گرفته‏ اند.

چون پیامبر به محل كراع عمیم ازسرزمین‏هاى عسفان رسید، این آیه مباركه نازل شد كه: ( فَلَعَلَّكَ تَارِكُ بَعْضَ مَا یوحَى‏ إِلَیكَ وَضَائِقُ بِهِ صَدْرُكَ(12) یعنی: شاید برخى از چیزهایى كه به تو وحى مى‏شود فروگذارى و سینه‏ات بدان‏تنگ شود). چون آن‏حضرت به غدیرخم رسید این آیه فرود آمد: ( یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیكَ مِن رَبِّكَ وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ‏وَاللَّهُ یعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا یهْدِی الْقَوْمَ الْكَافِرِینَ(13) یعنی: اى پیامبر آنچه از جانب پروردگارت بر تو فرود آمده، تبلیغ كن و اگرچنین نكنى رسالت خود را به انجام نرسانده‏اى و بدان كه خداوند تو را از مردم‏نگه مى‏دارد وبراستى خداوند گروه كافران را هدایت نمى‏كند.)

با نزول این آیه، پیامبر به یارى خداوند در مورد خلافت حضرت‏على‏علیه السلام اطمینان پیدا كرد و كمر به اجراى آن بست و به مسلمانان دستورداد تا جمع شوند. چون مسلمانان جمع شدند پیامبر براى ایراد سخنرانى‏درمیان آنان برپاى خاست، و پس از خطابه‏اى ارزشمند به مسأله خلافت‏على بن أبى طالب اشاره كرد و فرمود: هركس كه من مولاى اویم على هم‏مولاى اوست خداوندا دوستدار او را دوست بدار و با دشمن او دشمنى كن.محبوب ‏دار هركس كه او را محبوب مى‏دارد و خشم بگیر بر كسى كه برعلى خشم مى‏گیرد، كسى كه او را یارى مى‏دهد، یارى ده و عزیزدار آن‏كس را كه به على كمك مى‏كند و خواردار آن كسى كه وى را خوارمى‏دارد، و هرجا كه وى بگردد حق را با وى به گردش درآر. آنگاه به مسلمانان دستور داد با على بیعت كنند و به وى به عنوان‏صاحب امر (خلیفه) مؤمنان سلام كنند. چون كار بیعت مسلمانان باعلى‏علیه السلام پایان گرفت، آیه دیگرى نازل شد كه اكمال و اتمام دین را به‏همگان اعلام مى‏داشت: ( الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیكُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ‏دِیناً(14) یعنی: امروز دین شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام ساختم واسلام را به عنوان آئین براى شما پسندیدم.

سپاه اسامه:‏ پس از آنكه پیامبر به مدینه بازگشت لشكر بزرگى را بسیج كرد كه درآن افرادى همچون ابوبكر و عمر و بسیارى از مهاجران و انصار جاى‏داشتند. آن‏حضرت اسامة بن زید را كه در آن هنگام جوانى بود و سن او به‏بیست نمى‏رسید، به فرماندهى این سپاه برگماشت. پیامبر این سپاه را به‏طرف شام، جایى كه جعفر و زید پدر اسامه فرماندهان سپاه اسلام در آن‏كشته شده بودند، فرستاد. پیامبر كوششهاى فراوانى براى روانه كردن این سپاه در كوتاه‏ترین زمان‏به خرج مى‏داد زیرا مرگ خود را نزدیك مى‏دید و مى‏خواست برخى ازعناصر فاسدى را كه به خاطر آینده و سرنوشت امت اسلامى از آنهابیمناك بود، بدین‏ ترتیب از شهر دور كند. امّا با تمام اینها منافقان حركت‏این سپاه را به تعویق انداختند. تا آنجا كه پیامبر با اصرار فراوان به اسامه‏ دستور داد تا سپاه تحت فرمانش را به جایى كه قرار بود بروند، حركت‏دهد. این سپاه در محلى به نام جرف در چند فرسخى مدینه اردو زد. درهمین حال، بیمارى پیامبر كه بنا به قول برخى از راویان از زهرى‏كه یكى از یهودیان به وى خورانیده بود ناشى مى‏شد، شدت یافت. افراد سپاه اسامه به مدینه بازگشتند، درحالى كه پیامبر كسانى را كه از سپاه‏ اسامه تخلف ورزیده بودند، مورد لعن خود قرار داده بود!

كوچ آفتاب:

پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) در تاريخ 28 صفر سال 10 هجرى در مدينه منوره چشم از جهان فرو بستند و به لقاء الله پيوستند، و اين در حالى بود كه سر در سينه برادر خويش على بن ابى طالب (عليه السلام) داشتند: (ولقد قبض رسول الله...): و رسول خدا در حالى قبض روح شد كه سر بر سينه من نهاده بود و جانش در ميان دستانم گرفته شد و من دستم را بر چهره ايشان كشيدم و من متولى غسل آن حضرت شدم و ملائكه مرا كمك مىكردند و در و ديوار خانه‏اش من از صداى آهسته آنان كه بر او نماز مىخواندند و گروهى بالاى مىرفتند و گوش من از صداى آهسته آنان كه بر او نماز مىخواندند خالى نمىشد تا آنكه او را در ضريحش به خاک سپرديم... (نهج البلاغه، فيض الاسلام: خطبه 88).

و در غم رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله) در حالى كه حضرت را غسل مىداد و كفن مىكرد، چنين فرمود: (بأبى أنت و أمى يا رسول الله لقد انقطع بموتك...): پدر و مادرم فداى تو اى رسول خدا! همانا با مرگ تو از نعمتى محروم شديم كه با مرگ ديگران از آن محروم نمىشديم و آن، نعمت نبوت و اخبار آسمانى بود. مصيبت تو آنقدر بزرگ است كه ما را به خاطر تمام مصيبتهاى ديگر تسليت مىدهد و از اين جهت، تو منحصر به فرد هستى و همه مردم در سوگ تو ماتمزده هستند و از اين جهت عموميت دارى و اگر نبود كه تو ما را به صبر امر فرمودى و از جزع و ناله نهى نمودى، سرچشمه‏هاى اشك را خشك مىكرديم و درد و غم ما همواره باقى مىبود و اندوه ما زدوده نمىشد و اينها نيز براى تو اندك است، ولى مرگ را نمىتوان برطرف كرد، پدر و مادرم فداى تو باد! ما را نزد پروردگارت ياد كن و در خاطر خود نگهدار!) (نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 226).

رسول خدا (صلى الله عليه وآله) لحظاتى پيش از رحلت فرمود: (براى من كاغذ و دواتى بياوريد تا مكتوبى بنويسم كه پس از من گمراه نشويد!) در اين لحظه، عمر بن الخطاب گفت: (اين مرد هذيان مىگويد و بيمارى بر او غلبه كرده است! ما را كتاب خدا بست است! و شعار (حسبنا كتاب الله) كه نقض كننده فرمايش نبى اكرم (صلى الله عليه وآله) إنى تارك فيكم الثقلين.. از همان مجلس ريشه گرفت.

پس از آن، در حالى كه على (عليه السلام) هنوز در حال غسل و تدفين پيامبر بود، گروهى در محلى به نام (سقيفه) جمع شدند و در امر خلافت نزاع آغاز كردند و سرانجام ابوبكر را به عنوان خليفه برگزيده، با او بيعت كردند و اين، آغاز مسيرى بود كه به نوبه خود نتايجى به همراه داشت.

رحلت پیامبر مصیبت بزرگى براى اسلام و مسلمانان به شمار مى‏رفت‏كه تا آن روزگار نظیرى براى آن اتفاق نیفتاده بود. . حضرت على علیه السلام به انجام غسل و كفن پیامبر مشغول شد و همراه بادیگر مسلمانان بر پیكر پاك آن‏حضرت نماز گزارد و آنگاه وى را درخانه‏اش، آرامگاه كنونى آن‏حضرت به خاك سپرد. بهترین درودها و سلامها بر تو اى رسول خدا و برخاندان پاك و پاكیزه‏ات باد!

نحوه شهادت امام رضا ( عليه السّلام )

نحوه شهادت امام رضا ( عليه السّلام )

حضرت امام رضا ـ عليه السّلام ـ در سال 148 هـ .ق در شهر مدينه متولد شد،[1] و در ماه صفر سال 203 هـ .ق در سن 55 سالگي در شهر طوس خراسان به شهادت رسيد.

در باب شهادت ايشان تقريباً تمام علماي شيعه و عده زيادي از علماي اهل سنت قائلند که آن حضرت مسموم و شهيد شده اند. درباره عامل شهادت اختلاف نظر و اقوالي وجود دارد که به آنها اشاره خواهيم کرد.

قول مشهور اين است که آن حضرت توسط مأمون خليفه عباسي مسموم شده و به شهادت رسيده اند.

برخي از علماي اهل سنت قائلند که مأمون، امام رضا ـ عليه السّلام ـ را مسموم نکرده است. و براي اين گفته خود دلائلي هم ذکر مي کنند. از جمله آن دلائل اين است که مأمون دختر خود را به همسري امام جواد ـ عليه السّلام ـ درآورد. مأمون به برتري امام رضا ـ عليه السّلام ـ در برابر علما استدلال مي کرد. بعد از درگذشت امام رضا ـ عليه السّلام ـ مأمون بسيار ناراحت و غمگين بود و... در ادامه خواهيم گفت که به هيچ يک از دلائل در اين رابطه نمي توان استناد کرد. عده اي از علماي اهل سنت قائلند که ايشان مسموم شده اند و عامل جنايت، عباسيان (غير از مأمون) بوده اند. به عنوان نمونه ابن جوزي مي گويد: «وقتي عباسيان ديدند خلافت از دست آنها خارج شد (به واسطه ولايتعهدي) و به دست علويان افتاد، امام رضا ـ عليه السّلام ـ را مسموم کردند.[2]» اين قول نيز چندان صحيح به نظر نمي رسد چرا که «بيشتر مورخين و روات اجماع دارند که مأمون سم را به امام ـ عليه السّلام ـ داده نه غير او»[3]. علاوه بر اينکه مأمون براي اين کار انگيزه هم داشته که به آن اشاره خواهد شد. رواياتي از امام رضا ـ عليه السّلام ـ وارد شده است که در اين روايات آن حضرت شهادت خويش را پيشگويي کرده اند و عامل اين جنايت را مأمون دانسته اند. امام رضا ـ عليه السّلام ـ به هرثمه بن اعين مي گويد: «موقع مرگ من فرا رسيده است اين طاغي (مأمون) تصميم گرفته مرا مسموم کند...»[4].

شهيد مطهري مي نويسد: «قرائن نشان مي دهد که امام رضا ـ عليه السّلام ـ را مسموم کردند و يک علت اساسي همان قيام بني العباس در بغداد (بر عليه مأمون) بود. مأمون در حالي حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ را مسموم کرد که از خراسان به طرف بغداد مي رفت و مرتب اوضاع بغداد را به او گزارش مي دادند. به او گزارش دادند که بغداد قيام کرده او ديد که حضرت رضا ـ عليه السلام ـ را نمي تواند عزل کند و اگر با اين وضع بخواهد برود آنجا کار بسيار مشکل است. براي اينکه زمينه رفتن آنجا را فراهم کند و به بني العباس بگويد کار تمام شد حضرت را مسموم کرد و آن علت اساسي که مي گويند و قابل قبول هم هست و با تاريخ وفق دارد همين جهت است»[5].

به نظر مي رسد انگيزه اصلي مأمون در به شهادت رساندن امام رضا ـ عليه السّلام ـ همين مطلبي باشد که ذکر شد. چرا که قيام عباسيان در بغداد جز به خاطر ترس از روي کار آمدن علويان نبوده است.

طبري مي نويسد: «مأمون نامه اي به بني عباس در بغداد نوشت و مرگ علي بن موسي ـ عليه السّلام ـ را به آنان اعلام کرد و از آنان خواست که به اطاعت او درآيند زيرا دشمني آنان با او جز با بيعت وي با علي بن موسي ـ عليه السّلام ـ نبوده است.[6] از ديگر موجباتي که مورخان در قتل امام رضا ـ عليه السّلام ـ ذکر کرده اند، کينه اي مي دانند که مأمون از امام رضا ـ عليه السّلام ـ به دل گرفته بود. طبرسي مي نويسد: علتي که موجب شد مأمون امام رضا ـ عليه السّلام ـ را به شهادت برساند اين بود که آن حضرت بي محابا (و بدون ترس) حق را در برابر مأمون اعلام مي کرد. در بيشتر موارد در مقابل او قرار مي گرفت که موجب عصبانيت و کينه او مي شد...»[7]. همانگونه که بيان شد از نظر روايات شيعي شکي نيست که مأمون حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ را مسموم کرد.[8] امّا اينکه کيفيت اين عمل چگونه بوده است؟ روايات چندي وجود دارد که به آنها اشاره مي کنيم. روايتي را شيخ مفيد از عبدا... بن بشير نقل کرده که عبدا... گفت: مأمون به من دستور داد که ناخنهاي خود را بلند کنم... سپس مرا خواست و چيزي به من داد که شبيه تمر هندي بود و به من گفت: اين را به همة دو دست خود بمال... سپس نزد امام رضا ـ عليه السّلام ـ رفت و به من دستور داد که انار براي ما بياور من اناري چند حاضر کردم و مأمون گفت: با دست خود آن را بفشار، من فشردم و مأمون آن آب انار را با دست خود به حضرت خورانيد و همان سبب مرگ آن حضرت شد و پس از خوردن آن آب انار دو روز بيشتر زنده نماند»[9]. روايت ديگري را شيخ مفيد از محمد بن جهم ذکر کرده که مي گويد: «حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ انگور دوست مي داشت پس قدري انگور براي حضرت تهيه کردند. در حبه هاي آن به مدت چند روز سوزنهاي زهرآلود زدند. سپس آن سوزنها را کشيده و به نزد آن بزرگوار آوردند... آن حضرت از آن انگورهاي زهرآلود بخورد و سبب شهادت ايشان شد».[10]

روايتي از اباصلت هروي نيز نقل شده که مي گويد: مأمون امام رضا ـ عليه السّلام ـ را فراخواند و آن حضرت را مجبور کرد از انگور بخورد آن حضرت به واسطه آن انگور مسموم شد.[11]»

بنابراين، ادله اي که اهل سنت ذکر کرده اند که مأمون امام رضا ـ عليه السّلام ـ را به شهادت نرسانده بي اساس مي باشد. چرا که مأمون فردي بود که به خاطر حکومت، برادر خويش امين را به قتل رساند و محبوبيت امام رضا ـ عليه السّلام ـ در نزد او از برادرش بيشتر نبود. و گريه ظاهري او بعد از مرگ امام ـ عليه السّلام ـ به جهت منحرف کردن اذهان علويان و طرفداران امام رضا ـ عليه السّلام ـ بوده است.

«بعد از شهادت امام رضا ـ عليه السّلام ـ شيعيان بدن شريف آن حضرت را در خراسان تشييع کردند. اين تشييع جنازه به حدي پر شور بود که تا آن زمان مثل آن ديده نشده بود، همه طبقات در تشييع جنازه امام حاضر شدند»[12]. امام رضا ـ عليه السّلام ـ در سال 203 هـ.ق در شهر طوس به خاک سپرده شد.

بیوگرافی امام حسن علیه السلام

امام حسن (ع) حماسه حلم

از آن زمان كه شمشير بر فرق شير خدا فرود آمد و زهر در جان فرزند زهرا نشست و سر ثارالله به مهمانى نيزه ها رفت. اسلام جاودانه شد. در كلام فرصت تغيير بود و در نوشته رخصت تحريف. آسمان محراب را حتى انكار مى شد كرد تا آن زمان كه شق القمر خونين ماه، فلق را جاودانه نساخت. كلام را مجال تغيير بود اما حنجره خون آلوده را هرگز.

و نوشته را رخصت تحريف اما لوح زمرد و محفوظ در طشت نشسته را هرگز. و او آنگاه كه رنگ قدسى سبز را برمى گزيد جگر تفتيده خود را در انحناى شكوهمند تاريخ مى ديد. او ـ چنانكه پدر ـ مظلوم زيست. اگر نه مظلومتر از برادر، همسنگ او. برادر ـ سلام الله عليه ـ را دشمن خارجى خواند، اما دوست «مذل المؤمنين» خطابش نكرد. گريز از دنيا و قدرت برادر بر همه از روز آشكارتر بود. برادر را كسى با تهمت «انك تدرى الخلاقه» نيالود. دشمن برادر، جانى و خونخوار بود و دشمن او سياستمدار و مكار هم. برادر خدنگ از روبرو خورد و او خنجر از پشت. برادر مجال يافت كه جنگ را به بيرون خانه كشاند و او در خانه مجبور به ستيز شد. حماسه عاشقانه برادر آنچنان آشكار و هويدا بود كه پس از اندى و براى هميشه سرلوحه حماسه هاى عالم قرار گرفت اما حماسه عارفانه و حليمانه او آنچنان پر رمز و راز و پيچيده بود كه قرنها در ابهامى ناشى از انكار و جهالت محفوف ماند. از چشمه جوشان و جاودانه على دو رود جارى شد. ابعاد مختلف و شكوهمند منشور شخصيت على در دو بعد اساسى تبلور يافت. يك بعد خيبر على بود، «ضربة على يوم الخندق» او بود، ذات السلاسل على بود، جمل، صفين و نهروان على بود. و بعد ديگر حلم على بود، بيست و پنج سال سكوت على بود، با ريسمان در گردن به مسجد رفتن على بود، تحمل سيلى بر گونه فاطمه على بود، تاب شهادت غنچه نارسيده على بود، صبر على بود، استقامت على بود، تاب خار در چشم على بود و تحمل استخوان در گلوى على و چه كسى مى تواند، نه بگويد، تصور كند حتى كه يكى از ابعاد شخصيت على از آن ديگر كارسازتر و مفيدتر براى اسلام بوده است. آن على كه فرياد مى زند «والله لابن ابى طالب انس بالموت من الطفل بثدى امه» در آن سالهاى سخت سكوت، شمشير كشيدن برايش ساده تر نيست؟ او چه هراسى جز محو و نابودى اسلام دارد كه شمشير را در نيام چون استخوانى در گلو تاب مى آورد. كدام عقل سليمى درويدن را برتر از بذر پاشيدن تصور مى كند.

چه كسى على را در شرايط «مجتمعين حولى كربيضة الغنم» از آن زمان كه با تأمل و صبرى خدايى دانه دانه هاى بذر آگاهى را در زمين تاريك دلهاى كسان مى نشاند برتر مى پندارد. پس على همان على است چه ايستاده و چه نشسته. چه در ميدان و چه در خانه، چه در مسند آرام قضاوت و چه در اوج گير و دار شهامت، چه بر شانه پيامبر و چه در سايه نخلها و بر سر چاه. چه در ديدار صورت نيلى فاطمه و چه بر سينه عمر و بن عبد ود.

على همان على است چه در قيام و چه در قعود. و حسين مصداق جارى بعد اول شخصيت على است. و حسن تجلى شكوهمند بعد ديگر شخصيت على. و اين باز نه بدان معناست كه اين دو بالقوه همينند. اين همان است كه شرايط هر كدام به فعليت رساندن آنها را مجال مى دهد. چنانكه حسين اگر در شرايط امامت حسن، امام بود حسن بود و حسن اگر در زمان امامت حسين، حسين. آرى و حسن - سلام الله عليه - تجلى حلم على بود، تمامه. و اگر براى على هيچ نبود جز خنجر كلام آن اعرابى بر جگر سوخته خطبه شقشقيه او، مظلوميت او را بسنده بود. «فوالله ما اسفت على كلام قط كاسفى على هذا الكلام» و خنجر زهرآلود معاويه در آن زمان كه حسن (ع) به معرفى خويش و دفاع از حقانيت خويش ايستاده بود و او از خرما پرسيد بر جگر سوخته حسن كمتر نشانه گذاشت؟! و او با همان حلم پدر گونه، معاويه را پاسخ نگفت؟ ياران كدام رهبرى با مقتداى خود چنان كردند كه ياران حسن - سلام الله عليه - با او؟ عمق كدام زخم خنجر دوستانه اى روى دشمن را سپيد كرده است؟ حضرت - سلام الله عليه - سوگند مى خورد و فرياد مى كشد كه «والله ان معاويه خير لى من هولا» خيانت ياران، دست رذالت معاويه را از پشت بسته است، روى سياه معاويه را سپيد كرده است. من از دشمن آنقدر كه از دوست، ضربه ديدم. عجبا! با اينان بايد به جنگ دشمن رفت؟ اينان كه در قتل من از معاويه تعجيل بيشترى دارند. مگر سپاه على جنگ را پس از بر نيزه رفتن قرآن به على مجال داد؟ اينان كه بى وفايند. آنان دين را بهانه مى كردند و اينان به وضوح دنيا را. جهالت و طمع چنان به خواريشان كشانده كه امام حسن تازه بايد حقانيت خود و دشمنى دشمن را اثبات كند: «معاويه براى شما چنين وانمود كرده كه من او را سزاوار خلافت دانسته و خود را شايسته آن نديده ام. او دروغ مى گويد. ما بر طبق كتاب خداى عز و جل و بنا بر فرموده پيامبرش از همه كس به حكومت مردم سزاوارتريم و از لحظه اى كه خدا پيامبرش را به ديوار رحمت خود برد همواره ما خاندان رسالت مورد ظلم و تعدى واقع شده ايم...

همانا معاويه درباره حقى كه از آن منست با من به نزاع برخاست و من به صلاح امت و فرونشاندن فتنه و آشوب انديشيدم.» آرى اين جهل و فساد و دنياپرستى ياران، زمينه را براى قيام فاسد كرده است. او چاره اى ندارد جز اينكه بذر انقلاب را در زمينى تازه بيفشاند و چه فرقى مى كند كه او ثمره بگيرد، درو كند يا برادرش حسين. او بايد بنياد ستيز با باطل را بر زمينى استوار بنا كند، اگر معاويه مجالش ندهد برادرش حسين مجال را خواهد يافت و راهش را ادامه خواهد داد. آرى او بايد پايه گذار قيامى ديگر باشد حتى اگر خون دل يك عمر زندگانى توأم با حلم او در طشت بريزد. از آن زمان كه شمشير بر فرق شير خدا فرود آمد و زهر در جان فرزند زهرا نشست و سر ثارالله به مهمانى نيزه ها رفت اسلام جاودانه شد.

يك بررسى تحليلى درباره صلح امام حسن (ع)

صلح چرا؟

يكى از پرسشهاى عميق و معروف كه از قديم و نديم، مطرح است اين است كه چرا امام حسن (ع) با معاويه صلح كرد؟ و به عبارت روشنتر، بدون ترديد معاويه از طاغوتهاى ستمگر بود، و باطنى آميخته با شرك و كفر داشت، و بدون ترديد از ديدگاه اسلام، سازش با طاغوت نه تنها جايز نيست، بلكه از گناهان كبيره است، زيرا موجب تأييد طاغوت شده و يك نوع معاونت بر ظلم به حساب مى آيد. از آيات بسيار و روايات بيشمار، از سازش با بيگانه و طاغوت، نهى شديد شده است. بنابراين چرا امام حسن (ع) با معاويه صلح كرد؟! اين سؤال از همان آغاز صلح، تا كنون مطرح بوده و هست و همواره از آن سخن به ميان مى آيد، و گاهى اين مطلب نيز بر اين سؤال افزوده مى شود، كه چرا امام حسين (ع) با يزيد، صلح و بيعت نكرد، ولى امام حسن (ع) با معاويه، صلح و بيعت كرد؟! چرا و چرا؟!

پاسخ:

پاسخ مشروح به اين سؤال، نياز به بررسيهاى طولانى دارد كه از حوصله اين مقاله خارج است. ما در اينجا با رعايت اختصار به پاسخ اين سؤال مى پردازيم، به اميد آنكه همين مختصر، راهگشا و قانع كننده بوده و ما را به چگونگى و فلسفه صلح و جنگ در اسلام آشنا نموده، و در اين راستا به نتيجه قانع كننده و پربارى نايل شويم. براى وصول به اين نتيجه به بررسى عناوين زير مى پردازيم:

1ـ فرق بين صلح و سازش

                در آغاز، بايد به اين مطلب توجّه كرد، كه صلح اسلامى با سازش تفاوت بسيار دارد. آنانكه از صلح امام حسن (ع)، به «سازش او با معاويه» تعبير مى كنند، به طور كامل در اشتباهند، و اگر از روى عمد و آگاهى، چنين نسبتى به امام حسن (ع) بدهند، پليدترين تهمت ناجوانمردانه را به ساحت مقدّس آن حضرت، زده اند; چرا كه سازش به معنى يك نوع مداهنه و مجامله و دورويى كردن و چاپلوسى است. مثلاً مانند سازش رهبران كويت با رهبران آمريكا در عصر ما. چنين سازشى، سازش ننگينى است كه فرسخها با اسلام ناب فاصله دارد; ولى صلح اسلامى كه امام حسن (ع) آن را پذيرفت، هرگز به معنى سازش نبود، بلكه همچون صلح حديبيّه رسول خدا(ص) با مشركان مكّه، بر اساس شرايطى بود كه موجب حفظ نيروها، و كسب امتيازها مى گرديد. صلح عادلانه بر اساس شرايط سازنده و زمينه ساز كجا و سازش ذلّت بار با بيگانگان كجا؟

ميان ماه من تا ماه گردون                                                            تفاوت از زمين تا آسمان است

زندگى و چگونگى برخوردهاى امام حسن (ع) با معاويه و اصحاب معاويه، نشان مى دهد كه امام حسن (ع) هرگز اهل سازش و كرنش در برابر معاويه نبود، بلكه صلح او يك نرمش قهرمانانه اى بود كه در شرايط بسيار سخت، چاره اى جز انتخاب آن نيست، و چنين انتخابى در چنان شرايط، دليل بر عقل و دورانديشى عميق و وسيع، و شجاعت فوق العاده انتخابگرش مى باشد.

بنابراين بايد صلح مدبّرانه را با سازش ذلّت بار فرق گذاشت، و هيچ گاه به اين دو مفهوم جدا از هم، به يك چشم نگاه نكرد.

2ـ زشتى صلح بى قيد و شرط

آن صلحى كه به معنى تسليم بى قيد و شرط باشد، و انسان خود را به نام صلح، مطيع و زورمندان كند و استقلال و اراده خود را از دست بدهد، به طورى كه آلت دست آنها شود، صلح بسيار زشتى است كه بايد از آن پرهيز كرد. ولى اگر انسان در شرايطى قرار گيرد كه اگر صلح شرافتمندانه مشروط به شرايطى نكند، نيروهاى خود را از دست مى دهد، و چندان برابر بر او و طرفداران او آسيب مى رسد. در اين صورت صلح به معنى يك تدبير عاقلانه و سياست داهيانه است و شايسته بودن آن با مقايسه نسبت به زيانهاى گوناگون ادامه جنگ، به خوبى روشن است.

                صلح امام حسن (ع) چنانكه قبلاً خاطر نشان شد، صلح شرافتمندانه بر اساس شرايط بسيار مهم بود.

گرچه معاويه بعد از انعقاد صلح اعلام كرد كه به آن شرايط عمل نمى كند، ولى همين اعلام او، ماهيّت پليد و باطن ناپاك او را براى مسلمانان آشكار ساخت و در دراز مدّت ضربه مهلكى بر حكومت و دودمان بنى اميّه وارد نمود. به راستى اگر مطابق شرايط صلح امام حسن (ع) مى شد. بنابراين نبايد صلح شرافتمندانه مشروط را با صلح بى قيد و شرط، با يك نگاه ديد.

3ـ صلح به معنى آتش بس، از امور عادى و نظامى

وقتى كه يك فرمانده از نظر سپاه و نيروهاى رزمنده در شرايط سختى قرار گرفت، در برابر او يكى از سه راه وجود دارد:

1ـ ادامه جنگ.

2ـ تسليم دشمن شدن، و انزواى مطلق و ترك صحنه.

3ـ پذيرفتن آتش بس، و حضور در صحنه در جبهه هاى ديگر.

روشن است كه راه اوّل، جز نابودى نيروها و شكست ناپيسند نخواهد بود.

راه دوّم نيز براى مردان صاحب رسالت و هدف، راه پوچ و بيهوده اى است. در اين صورت تنها راه خردمندانه و نتيجه بخش همان راه سوّم، باقى مى ماند.

امام حسن (ع) در مورد راه اوّل، به خاطر پراكندگى نيروهايش، به بن بست رسيد، زيرا انتخاب چنان راه جز با نابودى خود، و پيروزى مغرورانه دشمن، نتيجه اى نداشت.

انتخاب راه دوّم نيز با رسالت و بينش الهى امام حسن (ع) سازگار نبود. بنابراين امام حسن (ع) راه سوّم را برگزيد، يعنى آتش بس و متاركه جنگ موقّت را كه از ناحيه دشمن پيشنهاد شده بود پذيرفت و مبارزات خود را در ابعاد و مسيرهاى ديگر قرار داد. بنابراين صلح آن حضرت به معنى آتش بس و بيعت صورى بود، تا بتواند جامعه را براى انقلاب در وقت مناسبترى آماده سازد.

و چنين موضوعى در امور نظامى، چه در جنگهاى گذشته و عصر حاضر، يك موضوع عادى است. چنان نيست كه هر كس قبول آتش بس كرد، شكست خورده و به عنوان مغلوب و تسليم شده، معرّفى گردد.

آرى قهرمان پيروز، آن كسى است كه در بن بستها، در ميان راههاى گريز از بن بست، راهى را انتخاب كند كه در ظاهر و باطن، راه خردمندانه و شرافتمندانه بوده، و از هرگونه ننگ و عار، دور باشد.

آيا امام حسن (ع) در ميان سه راه مذكور، جز انتخاب راه سوم چه راهى را مى توانست انتخاب كند؟!

4ـ توجه به سياست خارجى و داخلى

در نبرد با دشمن، همواره فرماندهان نبرد، بايد به دوچيز توجّه عميق كنند تا حركت آنان همچون كلوخ زدن به سنگ نباشد: 1ـ سياست خارجى                 2ـ سياست داخلى

در ماجراى صلح امام حسن (ع)، وقتى كه سياست خارجى و داخلى آن عصر را مورد بررسى قرار مى دهيم، مى بينيم هيچ كدام از آنها، به او اجازه جنگ نمى داد. اما سياست خارجى; اسناد و شواهدى در دست است كه دشمن خارجى شكست خورده و زخم ديده از جانب اسلام، يعنى ابرقدرت روم شرقى (در آن عصر) در انتظار فرصت بود تا با يك شبيخون وسيع، مسلمانان را غافلگير كند. با توجّه به اينكه هدف امام حسن (ع) در جنگ، حفظ اسلام بود. روشن است كه اگر اصل اسلام از طرف بيگانگان در خطر قرار گيرد، آن حضرت هرگز جنگ داخلى را صلاح نمى داند. يكى از فوائد صلح امام حسن (ع) اين بود كه از خطر وسيع و بزرگ حمله دشمن خارجى جلوگيرى كرد. يعقوبى در تاريخ خود مى نويسد: «معاويه پس از قرار داد صلح با امام حسن (ع)، به شام بازگشت. در اين موقع به او گزارش رسيد كه امپراطور روم شرقى، با سپاه منظّم و بزرگ خود، از كشور روم حركت كرده و قصد حمله به كشور اسلامى دارد. معاويه ناچار شد كه براى جلوگيرى از حمله سپاه روم، هر سال صد هزار دينار به دولت روم شرقى باج بدهد.

اين سند تاريخى نشان مى دهد كه اگر صلح بين امام حسن (ع) و معاويه رخ نمى داد، خطر بزرگى متوجّه اصل اسلام مى شد. بر همين اساس امام باقر (ع) در پاسخ كسى كه به صلح امام حسن (ع) انتقاد داشت، فرمود: اسكت فانه اعلم بما صنع، لولا ما صنع لكان امرٌ عظيمٌ.

«ساكت باش، امام حسن (ع) به آنچه انجام داده داناتر است. اگر او صلح را نمى پذيرفت، خطر بزرگى به پيش مى آمد.» اما سياست داخلى; چنانكه قبلاً بيان شد، اوضاع داخلى حكومت امام حسن (ع) در مورد ياران و سپاهش، بسيار نامنظم و پراكنده بود، چراكه (همانگونه كه قبلاً گفتيم)، سپاه او از چند گروه پراكنده تركيب يافته بود، مانند:

1ـ شيعيان راستين 2ـ خوارج 3ـ گروه پيرو رئيس قبيله خود 4ـ گروه مذبوب و دستخوش شك و ترديد 5ـ گروه طمّاع كه در انتظار به دست آوردن غنايم جنگى بودند و...

در ميان اين گروهها، به گروه اوّل اطمينان بود. ولى تعداد اين گروه به قدرى اندك بود كه ياراى مقابله با سپاه معاويه را نداشت. مطلب ديگر اينكه: به طول كشيدن جنگ صفّين در عصر خلافت على (ع)، و قبل از او، و بروز جنگ جمل و همچنين جنگ نهروان بعد از جنگ صفّين، سپاه عراق را خسته و كوفته نموده بود. آنها روحيّه جنگيدن را نداشتند. اين بود دورنمايى از اوضاع داخلى سپاه امام حسن (ع).

آيا به راستى، آن حضرت مى توانست با چنين عناصر متضاد، و افسرده كه عملاً در جبهه خيانت كردند و به دشمن پيوستند جنگ كند؟! آيا او مى توانست به چنان سپاه ناهماهنگ و بى هدف، به نبرد خود تداوم بخشد؟!

علاوه بر اينها، در چنين شرايطى، جاسوسان مخفى معاويه، همواره در درون سپاه امام حسن (ع) به اغتشاش و شايعه پراكنى مى پرداختند، و اذهان را منحرف و كور مى نمودند; تا آنجا كه وقتى سپاه امام حسن (ع) به فرماندهى قيس بن سعد (قهرمان وفادار به امام) به جبهه، براى جلوگيرى از تجاوز سپاه معاويه رفته بود، ناگهان شايع كردند كه «قيس بن سعد» به دست سپاه شام، كشته شد. بر همين اساس همين شايعه باعث شد كه عدّه اى از سپاه امام حسن (ع) به سراپرده امام حسن (ع) در مدائن حمله كرده و هرچه در آنجا بود، حتّى جانماز آن حضرت را كشيدند و به يغما بردند.

بر همين اساس، امام حسن (ع) در پاسخ يكى از ايرادكنندگان به صلح فرمودند:

«والله ما سلمت الامر اليه الا انى لم اجد انصاراً، ولو وجدت انصاراً لقاتلته ليلى و نهارى حتّى يحكم الله بينى و بينه...:

سوگند به خدا امر رهبرى را به معاويه تسليم نكردم، مگر براى اينكه يار و ياور مى داشتم، شب و روز با او مى جنگيدم تا خداوند بين من او او داورى كند. ولى من اهل كوفه را شناختم و آزدمودم. آنها افراد بى وفايند، و هيچ گونه اعتمادى به قول و عمل آنها نيست. آنها افكار مختلف دارند و مى گويند: دلهاى ما با شما (اهل بيت پيامبر) است، ولى شمشيرهاى ما بر ضدّ شما كشيده شده است.

و در عبارت ديگر فرمود: ارى والله انّ معاوية خير لى من هولاء، يزعمون انهم لى شيعة، ابتغوا قتلى، و انتهبوا ثقلى، و اخذوا مالى. «به اعتقادم، سوگند به خدا معاويه براى من بهتر از اين ياران است. اينها مى پندارند شيعه من هستند، ولى در طلب قتل من بوده و اموال و لباس و فرش زير پاى مرا غارت مى كنند.»

پاسخهاى امام حسن (ع)

در همان عصر امام حسن (ع) افراد و گروههاى متعدّدى به صلح امام حسن (ع) اعتراض كردند، و آن حضرت را سؤال پيچ نمودند. آن بزرگوار به آنها پاسخهاى مختلف داد، كه با بررسى اين پاسخها، ريشه ها و عوامل صلح امام حسن (ع) مشخّص مى گردد. بخشى از خلاصه پاسخهاى آن حضرت چنين بود:

1ـ يار و ياور نداشتم. 2ـ يارانم پراكنده و داراى عقايد گوناگون هستند 3ـ اراده خداوند، هر روز شكل مخصوصى دارد (اكنون شكل مبارزه بايد به گونه ديگرى باشد.) 4ـ به خاطر حفظ خون مسلمانان صلح كردم، اگر چنين نمى كردم يك نفر از شيعيان ما در روى زمين باقى نمى ماند. 5ـ داستان صلح من همچون داستان خضر و موسى (ع) است كه خضر كشتى را سوراخ كرد، تا به دست صاحبانش برسد، وگرنه طاغوتيان آن را تصرّف مى كردند، موسى (ع) چون از راز موضوع بى خبر بود از عمل خضر (ع) خشمگين شد، ولى وقتى كه به راز آن پى برد آن را پسنديد.

امام حسن (ع) پس از ذكر داستان خضر (ع) فرمود:

«شما نيز به خاطر ناآگاهى به راز صلح، بر من خشمگين شده ايد، اگر راز آن را مى دانستيد، آن را مى پسنديد.»

6ـ از عقل و خرد دور است كه من چيزى (جنگى) را كه آماده آن نيستيد به شما تحميل كنم. 7ـ صلح من، همانند صلح پيامبر (ص) با كافرانى مانند بنى ضمره،  بنى اشجع و مشركان مكّه در صلح حديبه بود. آنانكه پيامبر (ص) با آنها صلح كرد كافر (بر اساس تنزيل ـ ظاهر قرآن ـ) بودند. معاويه و اصحابش كه من با آنها صلح نمودم، كافر (بر اساس تأويل ـ باطن قرآن ـ) هستند. 8ـ واى بر شما! شما نمى دانيد كه چه كرده ام؟! سوگند به خدا پذيرش صلح من، براى شيعيانم بهتر است از آنچه خورشيد بر آن مى تابد و غروب مى كند...

صلح امام حسن (ع) و قيام حسين (ع) چرا؟

در اينجا، اين سؤال باقى مى ماند كه اگر حسن و حسين (ع) هر دو امام معصوم و بر حقّند، چرا امام حسن (ع) در برابر طاغوت زمانش (معاويه) صلح كرد؟ ولى امام حسين (ع) در برابر طاغوت عصرش (يزيد) با ياران اندك، قيام نمود و به شهادت رسيد؟!

پاسخ: با توجّه به چند موضوع، پاسخ به اين سؤال روشن خواهد شد: 1ـ امام حسين (ع) در عصر امامت برادرش امام حسن (ع) در كنار او بود، و او را امام معصوم مى دانست. نه تنها با موضعگيريهاى او مخالفت نكرد، بلكه همواره مطيع او بود. روايت شده، پس از ماجراى صلح، امام حسين (ع) گريان به خانه برادرش امام حسن (ع) وارد شد و خندان از خانه او بيرون آمد. يكى از ياران، راز اين مطلب را از حضرت پرسيد. امام حسين (ع) فرمود: «وقتى كه به محضر برادرم امام حسن (ع) وارد شدم، از او پرسيدم: «چرا زمام امور خلافت را به معاويه تسليم كردى؟» در پاسخ فرمود: به همان دليل كه پدرت (على (ع))، در گذشته، آن را (به خلفاى غاصب) واگذار كرد». (همين مطلب، امام حسين (ع) را قانع نمود و اندوهش برطرف شد، شادان از خدمت برادر بيرون آمد.) آرى، امام حسين (ع) با اشاره برادر، واقعيتها را دريافت كرد، از اين رو به برادرش سخن ديگرى نگفت، و بسيار به او احترام مى كرد، تا حدّى كه امام صادق (ع) فرمود:

ما مشى الحسين بين يدى الحسن قطُّ، و لا بدره بمنطق قط، اذا اجتمعا، تعظيماً و اجلالاً.

«امام حسين (ع)، به خاطر تعظيم و احترام امام حسن (ع) هرگز در پيشاپيش او راه نرفت، و در سخن گفتن از او پيشى نگرفت».

2ـ پس از شهادت امام حسن (ع) كه در سال 50 هجرى رخ داد، امام حسين (ع) مدّت 10 سال در عصر خلافت معاويه، امامت كرد. در اين مدت گرچه در فرصتهاى مناسب، اعتراض شديد خود را به حكومت ننگين معاويه ابراز مى داشت، ولى در مورد جنگيدن با او، همانند برادرش امام حسن (ع) رفتار كرد و دست به قيام مسلّحانه نزد. بنابراين اگر امام حسن (ع)، مورد قبول امام حسين (ع) نبود، لازم مى شد كه امام حسين (ع)بر ضدّ معاويه قيام مسلّحانه كند. 3ـ اما اينكه چرا امام حسين (ع) با يزيد بيعت و صلح نكرد، بايد توجه داشت كه شرايط زمان معاويه، و رفتار معاويه، با شرايط زمان يزيد و رفتار يزيد فرق داشت. معاويه ظواهر اسلام را حفظ مى كرد و با سياستها و تاكتيكها، تا حدود زيادى از محبوبيّت مسلمين برخورداد بود. و به عبارت بهتر، روش او به گونه اى بود كه چهره اش از نظر بسيارى از مسلمانان، منفور نبود، ولى به عكس، يزيد جوانى ناپخته و شهوت پرست، به قدرى گستاخ و پرده درى مى كرد كه نه تنها ظواهر اسلام را حفظ نمى كرد، بلكه گاهى آشكارار به اساس اسلام اهانت كرده، آن را انكار مى نمود. او آشكارا شراب مى خورد، قماربازى مى كرد، اشعار كفرآميز مى خواند و با وقاحت تمام به مقدّسات اسلام توهين مى نمود، تا آنجا كه آشكارا آيين تحريف شده مسيح (ع) را به خاطر حلال كردن شراب ستود و گفت:

فان حرمت يوماً على دين احمد                                                    فخذها على دين المسيح بن مريم.

«هرگاه شراب، روزى در دين احمد حرام شد، تو آن را مطابق دين مسيح بخور.» بنابراين شرايط عصر معاويه با شرايط عصر يزيد تفاوت اصولى داشت. در عصر امام حسن (ع) اگر آن حضرت با ياران اندك و راستين خود، با معاويه مى جنگيد و به شهادت مى رسيد، شهادتش موجب سقوط و رسوايى معاويه نمى شد، و نقش مهمى براى پيروزيهاى آينده و انقلاب نداشت، چرا كه ماهيّت پليد معاويه، آشكار نشده بود و اكثر مردم، جنگ امام حسن (ع) با او را به عنوان جنگ قدرت طلبى، تلقى مى كردند، نه جنگ براى حفظ اسلام و واژگونى طاغوت.

ولى در جنگ با يزيد، بسيارى از مردم مى دانستند كه جنگ با او براى حفظ اسلام است، و شهادت در چنين جنگى موجب بيدارى بيشتر شده و بذر نهضت را در دلها، بر ضدّ حكومت بنى اميّه، مى پاشيد. 4ـ يكى از تفاوتهاى حكومت يزيد با حكومت معاويه اين بود كه معاويه صلح و بيعت را مشروط به شرايطى (كه قبلاً ذكر شد) به امام حسن (ع) پيشنهاد كرد، و امام حسن (ع) بر اساس همان شرايط، پاى صلحنامه را امضا نمود. ولى در مورد امام حسين (ع) چنين نبود، بلكه يزيد با كمال گستاخى براى «وليد بن عتبه» فرماندار مدينه نوشت، از حسين بن على (ع) بيعت بگيرد، (بدون قيد و شرط) و گرنه به او مهلت نده (گردنش را بزن).

در چنين شرايطى، گرچه امام حسين (ع)مى دانست كه به خاطر ياران اندك، در ظاهر شكست مى خورد، ولى اين را نيز مى دانست كه شهادت او و يارانش، دودمان بنى اميّه را بر باد مى دهد، و نقش به سزايى در بيدارى مسلمانان، و زمينه سازى براى واژگونى خلفاى غاصب خواهد شد. با توجّه به اينكه صلح امام حسن (ع)، و ناديده گرفتن شرايط صلح از طرف معاويه، در دراز مدّت، ماهيّت كثيف معاويه و خاندانش را به مردم شناسانده بود، و زمينه را براى قيام، آماده ساخته و شرايط را عوض نموده بود، در چنين عصرى با مرگ معاويه، يزيد روى كار آمد و شهادت در جنگ نابرابر با يزيد، نقش كوبنده و سازنده اى براى سقوط امويان

داشت.

نگاهى بر زندگى امام حسن (ع)

شهادت امام حسن(ع)

وجود امام حسن بر معاويه گران بود و در راه رسيدن فرزندش، يزيد به قدرت مانعى بزرگ به شمار مى رفت، لذا تصميم گرفت امام حسن را از ميان بردارد. از اين رو در فكر چگونگى به شهادت رساندن امام بود و در نهايت از همان وسيله اى كه بسيارى از صحابه بزرگ رسول خدا را به شهادت رسانده بود، استفاده كرد. معاويه به وسيله عسل آغشته به سمّ بسيارى از اصحاب پيامبر از جمله، مالك اشتر را در هنگام حركت به سوى مصر و برخى ديگر را مسموم كرده بود. ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مى گويد: هنگامى كه معاويه خواست براى پسرش بيعت بگيرد، وجود حسن بن على (ع) از هركس ديگر و مانع ديگرى دشوارتر بود لذا سم فرستاد و آن حضرت را مسموم كرد. معاويه، جعده، دختر اشعث بن قيس (همسر امام) را فريب داد و به او وعده داد كه اگر سم را به خورد امام بدهد و امام را به شهادت برساند وى را به ازدواج پسرش يزيد درآورد و صد هزار درهم به وى دهد. جعده سم را ـ ظاهراً به هنگام افطار ـ به حضرت خورانيد و جگر امام را پاره پاره كرد:

خونى كه خورد در همه عمر از گلو بريخت                                                          خود را تهى ز خون دل چند ساله كرد

از امام صادق نقل شده است كه فرمود اشعث بن قيس دستش را در خون اميرالمؤمنين (ع) آلود و دخترش جعده امام حسن (ع) را مسموم كرد و پسرش، محمد بن اشعث، شريك در خون امام حسين شد.

از امام باقر (ع) روايت شده است كه فرمود:

امام حسن در هنگام وفات گريه مى كرد، برخى از اطرافيان به او عرض كردند پسر پيامبر شما هم گريه مى كنيد در حالى كه نزد خدا و رسول او مقامى رفيع داريد و پيغمبر درباره شما چنين و چنان فرمود و بيست بار پياده حج گذارده ايد و سه بار تمام دارايى خود را با فقرا تقسيم كرده ايد، حضرت فرمود براى دو چيز مى گريم، بيم موقف (حساب يا بيم از خدا) و جدايى از دوستان. و نيز روايت شده است كه در حالت احتضار امام حسن برادرش حسين را نزد خود طلبيد و وصاياى خود را به او گفت، از جمله فرمود: وقتى من از دنيا رفتم مرا غسل ده و كفن نما و به مزار جدم رسول خدا ببر تا او را زيارت كنم سپس مرا در قبرستان بقيع دفن كن و نيز سفارش فرمود كه هرگاه مخالفان جسارتى كردند شما هيچ اقدامى نكنيد و از درگيرى بپرهيزيد. امام حسين گفت: برادر مى خواهم حال شما را در هنگام جان دادن بدانم. حضرت به او فرمود دستت را به من بده هرگاه ملك الموت را مشاهده كردم دستت را مى فشارم. حضرت دستش را در دست امام حسن گذاشت، بعد از ساعتى امام حسن آن را فشرد، امام حسين گوش خود را نزديك لبان امام حسن برد. او مى فرمود ملك الموت به من مى گويد بشارت باد تو را كه حق تعالى از تو راضى است و جد تو شفيع روز جزاست.

در روايات آمده است وقتى جنازه امام را به جانب قبر رسول الله مى بردند تا تجديد عهد نمايند بنى اميه و بنى مروان از هر سو گرد هم آمدند. عايشه نيز سوار بر استرى خاكسترى شد و به آنها پيوست و فرياد مى زد: مالى و لكم تريدون ان تدخلوا بيتى من لا احبه. ما را با شما چه كار، آيا مى خواهيد شخصى را به خانه من وارد كنيد كه من او را دوست ندارم. مروان گفت چه بسا جنگى كه بهتر از شادى و آسايش است. آيا عثمان در دورترين نقطه مدينه دفن گردد ولى حسن نزد رسول خدا دفن گردد؟ نزديك بود فتنه و درگيرى شديدى بين بنى اميه و بنى هاشم روى دهد. اما امام حسين (ع) با توجه به سفارشى كه برادرش فرموده بود از درگيرى جلوگيرى كرد. عبدالله بن عباس نزد مروان رفت و به او گفت: اى مروان از هركجا آمده اى به همان جا برگرد. ما قصد نداريم كه حسن (ع) را كنار قبر رسول خدا به خاك بسپاريم، بلكه فقط براى تجديد عهد، او را به مزار جدش آورده ايم. اگر او وصيت مى كرد كه كنار جدش دفن كنيم، تو به خوبى مى دانستى كه عاجزتر از آن هستى كه ما را از اين كار منع كنى. سپس ابن عباس به عايشه گفت: وا سوتاه! تجملت، تبغّلت و ان عشت تفيّلت تريدين ان تطفئى نورالله و تقاتلين اولياءالله ارجعى...

اين چه رسوايى و بى شرمى است روزى سوار بر شتر شدى (و جنگ جمل را بر پا كردى) و امروز سوار بر استر، و اگر زنده باشى لابد روزى هم بر فيل سوار خواهى شد و فتنه ديگرى برپا خواهى كرد! مى خواهى نور خدا را خاموش كنى و با دوستان خدا بجنگى، برگرد...

امام حسين (ع) به بنى اميه و بنى مروان فرمود: به خدا سوگند اگر برادرم از من پيمان نگرفته بود كه در پاى جنازه اش خونى ريخته نشود، به شما شمشير زدن را نشان مى دادم. شما همان كسانى هستيد كه پيمانهايتان را درباره ما شكستيد و به شرط هايى كه در مورد ما قائل شديد وفا نكرديد. امام حسن را در بقيع در كنار قبر مادرش فاطمه زهرا به خاك سپردند و اينك نيز بر اثر جنايت فرزندان بنى اميه مظلومانه و بى سرپناه و بى چراغ در قبرستان بقيع مى درخشد.

حسن بن على 48 سال عمر كرد و در آخر ماه صفر سال پنجاه هجرى به جوار پروردگارش شتافت. با شهادت امام حسن (ع) معاويه خوشحال گشت، وقتى ابن عباس را ديد به او گفت آيا خبر يافته اى كه حسن بن على مرده است؟ ابن عباس پاسخ داد آيا براى همين مطلب تكبير گفتى؟ معاويه گفت آرى. ابن عباس گفت به خدا كه مرگ او اجل تو را به عقب نخواهد انداخت و قبر او قبر تو را فراخ تر نخواهد كرد، مصيبتى كه اينك با شهادت او بر ما وارد شده به ميزان مصيبتى است كه با فقدان سرور پيامبران و امام پرهيزگاران و سرور اوصيا گريبانگير ما گرديد.

برخى از كرامات امام حسن (ع)

امام صادق فرمود: حسن بن على در يكى از سفرهاى عمره با مردى از فرزندان زبير همراه بود. در يكى از منزلها زير درخت خرماى خشك شده اى فرود آمدند. مرد زبيرى گفت اى كاش اين درخت خرماى تازه مى داشت از آن مى خورديم. حضرت فرمود خرما ميل دارى؟ مرد زبيرى جواب داد آرى. امام دست به سوى آسمان بلند كرد و چند كلمه اى دعا فرمود. به قدرت الهى درخت سبز شد و خرماى تازه آورد. ساربانى كه شتر از او كرايه كرده بودند گفت به خدا سوگند اين سحر و جادوست. امام فرمود واى بر تو اين جادو نيست بلكه دعاى مستجاب پسر پيغمبر است. از درخت بالا رفتند و به مقدار نيازشان خرماى تازه چيدند.

ابن عباس نقل مى كند كه: گاو ماده اى را براى كشتار مى بردند. حسن بن على (ع) فرمود: هذه حبلى بعجلة انثى لها غرة فى جهتها و رأس ذنبها ابيض، اين گاو، گوساله ماده اى در شكم دارد، كه پيشانى و سر دمش سفيد است.

ابن عباس مى گويد به همراه قصاب به راه افتاديم تا گاو را كشت. گوساله اى در شكمش به همان ترتيب كه امام حسن (ع) توصيف كرده بود، ديديم. به او عرض كرديم: مگر خداوند نمى فرمايد: «و يعلم ما فى الارحام، فقط خدا از انچه در رحم ها است آگاه است» پس چگونه آن را دانستى؟ فرمود: انا نعلم المخزون المكتوم الذى لم يطلع عليه ملك مقرب و لا نبى مرسل، غير محمد و ذريته، ما گنج هاى نهان را كه نه ملك مقرب از آن مطلع است و نه پيامبر مرسل، جز محمد و ذريه پاكيزه اش، مى دانيم. و نيز امام صادق (ع) فرمود: سالى حسن بن على پياده به مكه مى رفت. پاهاى مباركش ورم كرده بود، يكى از غلامانش عرض كرد اگر سوار شويد آماس پاهاى شما برطرف خواهد شد. حضرت فرمود در منزل بعدى مرد سياهى هست كه روغنى همراه دارد كه براى برطرف شدن ورم پا خوب است، قدرى از آن خريدارى كن. در منزل بعدى غلام نزد مرد سياه پوست رفت تا آن روغن را از او بگيرد. مرد سياه پوست گفت اى غلام اين روغن را براى چه كسى مى خواهى؟ گفت براى حسن بن على (ع). مرد گفت مرا نيز نزد ايشان ببر. غلام او را خدمت امام آورد. مرد اظهار ادب كرد و عرض كرد پدر و مادرم فداى شما، من نمى دانستم شما به اين روغن احتياج داريد، اجازه بدهيد بهايش را نگيرم، زيرا من غلام شما هستم، از خدا بخواهيد كه به من پسرى سالم كه دوست شما اهل بيت باشد عطا فرمايد. امام فرمود به منزلت برگرد كه خدا پسرى سالم به تو عطا فرموده است و از شيعيان ما خواهد بود.

امام حسن (ع) سه بار كليه دارايى خود را در راه خدا بخشيد. و نقل شده كه 25 بار پياده سفر حج به جا آورد. روزى امام مجتبى مى خواست بر اسبش سوار شد، يكى از شاعرانى كه مذمت امام را مى كرد سررسيدو گفت، يا حسن، اسب خوبى دارد. امام بى درنگ پاى از ركاب كشيد و فرمود آن را به تو بخشيدم. بخشش و كرم او چنان بود كه وقتى مردى نزد او حاجتى آورد، امام به او فرمود حاجتت را بنويس و به ما بده و چون نامه او را خواند دو برابر خواسته اش بدو بخشيد يكى از حاضران گفت اين نامه چقدر براى او پربركت بود، اى پسر رسول خدا، امام فرمود بركت آن براى ما بيشتر بود زيرا ما را از اهل نيكى ساخت. مگر نمى دانى كه نيكى آن است كه بى خواهش به كسى چيزى دهند و اما آنچه پس از خواهش مى دهند، بهاى ناچيزى است در برابر آبروى او. شايد آن كس شبى را با اضطراب و ميان بيم و اميد سپرى كرده و نمى دانسته كه آيا در برابر عرض نيازش، دست رد به سينه او خواهى زد يا شادى قبول به او خواهى بخشيد و اكنون با تن لرزان و دل پر تپش نزد تو آمده است. آنگاه اگر تو فقط به قدر خواسته اش به او ببخشى، در برابر آبرويى كه نزد تو ريخته بهاى اندكى به او داده اى.

 

سخنانى حكمت آميز از امام حسن (ع)

كسى از امام خواست تا يكى از هم صحبتان و دوستان امام باشد. حضرت به او فرمود: مبادا كه ستايشم كنى كه من از تو به خودم آگاهترم و دروغگويم شمارى كه دروغگو نظر و ايده اى ندارد، يا نزد من از كسى غيبت كنى. آن مرد پس از شنيدن شرايط به امام گفت اجازه دهيد كه مرخص شوم فرمود آرى اگر مى خواهيد برويد. مردى به ايشان عرض كرد اى رسول خدا من از شيعيان شما هستم. امام فرمود اى بنده خدا اگر مطابق امر و نهى ما عمل كردى و مطيع فرمان ما بودى راست گفته اى و اگر چنين نباشى با ادعاى مرتبه والايى كه سزاوارش نيستى بر گناه خود افزوده اى. نگو كه من شيعه شما هستم بلكه بگو من از دوستداران و هواداران شما و دشمن دشمنان شما هستم و بر سلامت باش.

امام مجتبى (ع) به شخصى فرمود اگر بدون داشتن طايفه و عشيره خواستار عزت هستى و بدون قدرت و موقعيت مى خواهى با هيبت و ابهت باشى، از خوارى و زبونى معصيت خداى درآى و به عزت طاعت الهى روى آر.

امام حسن (ع) خطاب به فرزندان خود و برادرش فرمود:

اى فرزندان من و برادرم، شما امروز كودكان اين قوميد و چندى ديگر از بزرگان قوم آينده مى شويد پس دانش بياموزيد و هر كه نتواند آن را حفظ يا روايت كند آن را بنويسد و نگه دارد.

شخصى در آخرين روزهاى حيات امام حسن (ع) به عيادت حضرت رفت، از امام پند و اندرز خواست. امام در ضمن كلامى طولانى به او فرمود:

استعد لسفرك و حصّل زادك قبل حلول اجلك...

آماده سفر آخرت باش و پيش از فرارسيدن مرگ توشه بردار، غم روز نيامده را مخور و بدان كه هيچ گاه مالى بيش از مصرف خود گرد نمى آورى مگر آنكه براى ديگران مى اندوزى بدان كه در حلال خدا حساب است و در حرام آن عقاب و در شبهات آن عتاب. چندان براى دنيا بكوش كه گويا هميشه زنده خواهى ماند و چنان براى آخرت تلاش كن كه گويى فردا خواهى مرد.

و به فرزندش فرمود: فرزندم با كسى دوستى مكن تا آن كه به خوبى او را بشناسى و چون او را آزمودى و به دوستى او راضى شدى برادر وار لغزش هاى او را ناديده بگير و در مشكلات ياريش رسان.

و نيز فرمود: دانش خود را به ديگران بياموز و دانش ديگران را فراگير، در اين صورت هم دانش خود را استوار داشته اى و هم آنچه نمى دانستى آموخته اى.

و فرمود هلاكت مردم در سه چيز است: تكبر، حرص، حسد. تكبر موجب نابودى دين است و موجب لعنت ابليس شد. حرص دشمن جان است و باعث اخراج آدم از بهشت گرديد و حسد رهنمون به بدى هاست و سبب شد قابيل هابيل را بكشد.

و از سخنان اوست كه فرمود بيناترين ديده آن است كه در خوبى نفوذ كند و خوبى ها را ببيند و شنواترين گوش آن است كه پند و اندرز را بشنود و از آن سود برد و سالم ترين دلها آن است كه از شك و شبهه پاك باشد.

و فرمود هر كس پيوسته مسجد رود به يكى از هشت چيز دست يابد. نشانه اى محكم، برادرى سودمند، دانشى تازه، رحمتى قابل انتظار، كلامى كه او را به هدايت رهنمون شود يا از گمراهى باز دارد، ترك گناه از شرم يا ترس.

بیوگرافی امام حسن علیه السلام

امام حسن (ع) حماسه حلم

از آن زمان كه شمشير بر فرق شير خدا فرود آمد و زهر در جان فرزند زهرا نشست و سر ثارالله به مهمانى نيزه ها رفت. اسلام جاودانه شد. در كلام فرصت تغيير بود و در نوشته رخصت تحريف. آسمان محراب را حتى انكار مى شد كرد تا آن زمان كه شق القمر خونين ماه، فلق را جاودانه نساخت. كلام را مجال تغيير بود اما حنجره خون آلوده را هرگز.

و نوشته را رخصت تحريف اما لوح زمرد و محفوظ در طشت نشسته را هرگز. و او آنگاه كه رنگ قدسى سبز را برمى گزيد جگر تفتيده خود را در انحناى شكوهمند تاريخ مى ديد. او ـ چنانكه پدر ـ مظلوم زيست. اگر نه مظلومتر از برادر، همسنگ او. برادر ـ سلام الله عليه ـ را دشمن خارجى خواند، اما دوست «مذل المؤمنين» خطابش نكرد. گريز از دنيا و قدرت برادر بر همه از روز آشكارتر بود. برادر را كسى با تهمت «انك تدرى الخلاقه» نيالود. دشمن برادر، جانى و خونخوار بود و دشمن او سياستمدار و مكار هم. برادر خدنگ از روبرو خورد و او خنجر از پشت. برادر مجال يافت كه جنگ را به بيرون خانه كشاند و او در خانه مجبور به ستيز شد. حماسه عاشقانه برادر آنچنان آشكار و هويدا بود كه پس از اندى و براى هميشه سرلوحه حماسه هاى عالم قرار گرفت اما حماسه عارفانه و حليمانه او آنچنان پر رمز و راز و پيچيده بود كه قرنها در ابهامى ناشى از انكار و جهالت محفوف ماند. از چشمه جوشان و جاودانه على دو رود جارى شد. ابعاد مختلف و شكوهمند منشور شخصيت على در دو بعد اساسى تبلور يافت. يك بعد خيبر على بود، «ضربة على يوم الخندق» او بود، ذات السلاسل على بود، جمل، صفين و نهروان على بود. و بعد ديگر حلم على بود، بيست و پنج سال سكوت على بود، با ريسمان در گردن به مسجد رفتن على بود، تحمل سيلى بر گونه فاطمه على بود، تاب شهادت غنچه نارسيده على بود، صبر على بود، استقامت على بود، تاب خار در چشم على بود و تحمل استخوان در گلوى على و چه كسى مى تواند، نه بگويد، تصور كند حتى كه يكى از ابعاد شخصيت على از آن ديگر كارسازتر و مفيدتر براى اسلام بوده است. آن على كه فرياد مى زند «والله لابن ابى طالب انس بالموت من الطفل بثدى امه» در آن سالهاى سخت سكوت، شمشير كشيدن برايش ساده تر نيست؟ او چه هراسى جز محو و نابودى اسلام دارد كه شمشير را در نيام چون استخوانى در گلو تاب مى آورد. كدام عقل سليمى درويدن را برتر از بذر پاشيدن تصور مى كند.

چه كسى على را در شرايط «مجتمعين حولى كربيضة الغنم» از آن زمان كه با تأمل و صبرى خدايى دانه دانه هاى بذر آگاهى را در زمين تاريك دلهاى كسان مى نشاند برتر مى پندارد. پس على همان على است چه ايستاده و چه نشسته. چه در ميدان و چه در خانه، چه در مسند آرام قضاوت و چه در اوج گير و دار شهامت، چه بر شانه پيامبر و چه در سايه نخلها و بر سر چاه. چه در ديدار صورت نيلى فاطمه و چه بر سينه عمر و بن عبد ود.

على همان على است چه در قيام و چه در قعود. و حسين مصداق جارى بعد اول شخصيت على است. و حسن تجلى شكوهمند بعد ديگر شخصيت على. و اين باز نه بدان معناست كه اين دو بالقوه همينند. اين همان است كه شرايط هر كدام به فعليت رساندن آنها را مجال مى دهد. چنانكه حسين اگر در شرايط امامت حسن، امام بود حسن بود و حسن اگر در زمان امامت حسين، حسين. آرى و حسن - سلام الله عليه - تجلى حلم على بود، تمامه. و اگر براى على هيچ نبود جز خنجر كلام آن اعرابى بر جگر سوخته خطبه شقشقيه او، مظلوميت او را بسنده بود. «فوالله ما اسفت على كلام قط كاسفى على هذا الكلام» و خنجر زهرآلود معاويه در آن زمان كه حسن (ع) به معرفى خويش و دفاع از حقانيت خويش ايستاده بود و او از خرما پرسيد بر جگر سوخته حسن كمتر نشانه گذاشت؟! و او با همان حلم پدر گونه، معاويه را پاسخ نگفت؟ ياران كدام رهبرى با مقتداى خود چنان كردند كه ياران حسن - سلام الله عليه - با او؟ عمق كدام زخم خنجر دوستانه اى روى دشمن را سپيد كرده است؟ حضرت - سلام الله عليه - سوگند مى خورد و فرياد مى كشد كه «والله ان معاويه خير لى من هولا» خيانت ياران، دست رذالت معاويه را از پشت بسته است، روى سياه معاويه را سپيد كرده است. من از دشمن آنقدر كه از دوست، ضربه ديدم. عجبا! با اينان بايد به جنگ دشمن رفت؟ اينان كه در قتل من از معاويه تعجيل بيشترى دارند. مگر سپاه على جنگ را پس از بر نيزه رفتن قرآن به على مجال داد؟ اينان كه بى وفايند. آنان دين را بهانه مى كردند و اينان به وضوح دنيا را. جهالت و طمع چنان به خواريشان كشانده كه امام حسن تازه بايد حقانيت خود و دشمنى دشمن را اثبات كند: «معاويه براى شما چنين وانمود كرده كه من او را سزاوار خلافت دانسته و خود را شايسته آن نديده ام. او دروغ مى گويد. ما بر طبق كتاب خداى عز و جل و بنا بر فرموده پيامبرش از همه كس به حكومت مردم سزاوارتريم و از لحظه اى كه خدا پيامبرش را به ديوار رحمت خود برد همواره ما خاندان رسالت مورد ظلم و تعدى واقع شده ايم...

همانا معاويه درباره حقى كه از آن منست با من به نزاع برخاست و من به صلاح امت و فرونشاندن فتنه و آشوب انديشيدم.» آرى اين جهل و فساد و دنياپرستى ياران، زمينه را براى قيام فاسد كرده است. او چاره اى ندارد جز اينكه بذر انقلاب را در زمينى تازه بيفشاند و چه فرقى مى كند كه او ثمره بگيرد، درو كند يا برادرش حسين. او بايد بنياد ستيز با باطل را بر زمينى استوار بنا كند، اگر معاويه مجالش ندهد برادرش حسين مجال را خواهد يافت و راهش را ادامه خواهد داد. آرى او بايد پايه گذار قيامى ديگر باشد حتى اگر خون دل يك عمر زندگانى توأم با حلم او در طشت بريزد. از آن زمان كه شمشير بر فرق شير خدا فرود آمد و زهر در جان فرزند زهرا نشست و سر ثارالله به مهمانى نيزه ها رفت اسلام جاودانه شد.

يك بررسى تحليلى درباره صلح امام حسن (ع)

صلح چرا؟

يكى از پرسشهاى عميق و معروف كه از قديم و نديم، مطرح است اين است كه چرا امام حسن (ع) با معاويه صلح كرد؟ و به عبارت روشنتر، بدون ترديد معاويه از طاغوتهاى ستمگر بود، و باطنى آميخته با شرك و كفر داشت، و بدون ترديد از ديدگاه اسلام، سازش با طاغوت نه تنها جايز نيست، بلكه از گناهان كبيره است، زيرا موجب تأييد طاغوت شده و يك نوع معاونت بر ظلم به حساب مى آيد. از آيات بسيار و روايات بيشمار، از سازش با بيگانه و طاغوت، نهى شديد شده است. بنابراين چرا امام حسن (ع) با معاويه صلح كرد؟! اين سؤال از همان آغاز صلح، تا كنون مطرح بوده و هست و همواره از آن سخن به ميان مى آيد، و گاهى اين مطلب نيز بر اين سؤال افزوده مى شود، كه چرا امام حسين (ع) با يزيد، صلح و بيعت نكرد، ولى امام حسن (ع) با معاويه، صلح و بيعت كرد؟! چرا و چرا؟!

پاسخ:

پاسخ مشروح به اين سؤال، نياز به بررسيهاى طولانى دارد كه از حوصله اين مقاله خارج است. ما در اينجا با رعايت اختصار به پاسخ اين سؤال مى پردازيم، به اميد آنكه همين مختصر، راهگشا و قانع كننده بوده و ما را به چگونگى و فلسفه صلح و جنگ در اسلام آشنا نموده، و در اين راستا به نتيجه قانع كننده و پربارى نايل شويم. براى وصول به اين نتيجه به بررسى عناوين زير مى پردازيم:

1ـ فرق بين صلح و سازش

                در آغاز، بايد به اين مطلب توجّه كرد، كه صلح اسلامى با سازش تفاوت بسيار دارد. آنانكه از صلح امام حسن (ع)، به «سازش او با معاويه» تعبير مى كنند، به طور كامل در اشتباهند، و اگر از روى عمد و آگاهى، چنين نسبتى به امام حسن (ع) بدهند، پليدترين تهمت ناجوانمردانه را به ساحت مقدّس آن حضرت، زده اند; چرا كه سازش به معنى يك نوع مداهنه و مجامله و دورويى كردن و چاپلوسى است. مثلاً مانند سازش رهبران كويت با رهبران آمريكا در عصر ما. چنين سازشى، سازش ننگينى است كه فرسخها با اسلام ناب فاصله دارد; ولى صلح اسلامى كه امام حسن (ع) آن را پذيرفت، هرگز به معنى سازش نبود، بلكه همچون صلح حديبيّه رسول خدا(ص) با مشركان مكّه، بر اساس شرايطى بود كه موجب حفظ نيروها، و كسب امتيازها مى گرديد. صلح عادلانه بر اساس شرايط سازنده و زمينه ساز كجا و سازش ذلّت بار با بيگانگان كجا؟

ميان ماه من تا ماه گردون                                                            تفاوت از زمين تا آسمان است

زندگى و چگونگى برخوردهاى امام حسن (ع) با معاويه و اصحاب معاويه، نشان مى دهد كه امام حسن (ع) هرگز اهل سازش و كرنش در برابر معاويه نبود، بلكه صلح او يك نرمش قهرمانانه اى بود كه در شرايط بسيار سخت، چاره اى جز انتخاب آن نيست، و چنين انتخابى در چنان شرايط، دليل بر عقل و دورانديشى عميق و وسيع، و شجاعت فوق العاده انتخابگرش مى باشد.

بنابراين بايد صلح مدبّرانه را با سازش ذلّت بار فرق گذاشت، و هيچ گاه به اين دو مفهوم جدا از هم، به يك چشم نگاه نكرد.

2ـ زشتى صلح بى قيد و شرط

آن صلحى كه به معنى تسليم بى قيد و شرط باشد، و انسان خود را به نام صلح، مطيع و زورمندان كند و استقلال و اراده خود را از دست بدهد، به طورى كه آلت دست آنها شود، صلح بسيار زشتى است كه بايد از آن پرهيز كرد. ولى اگر انسان در شرايطى قرار گيرد كه اگر صلح شرافتمندانه مشروط به شرايطى نكند، نيروهاى خود را از دست مى دهد، و چندان برابر بر او و طرفداران او آسيب مى رسد. در اين صورت صلح به معنى يك تدبير عاقلانه و سياست داهيانه است و شايسته بودن آن با مقايسه نسبت به زيانهاى گوناگون ادامه جنگ، به خوبى روشن است.

                صلح امام حسن (ع) چنانكه قبلاً خاطر نشان شد، صلح شرافتمندانه بر اساس شرايط بسيار مهم بود.

گرچه معاويه بعد از انعقاد صلح اعلام كرد كه به آن شرايط عمل نمى كند، ولى همين اعلام او، ماهيّت پليد و باطن ناپاك او را براى مسلمانان آشكار ساخت و در دراز مدّت ضربه مهلكى بر حكومت و دودمان بنى اميّه وارد نمود. به راستى اگر مطابق شرايط صلح امام حسن (ع) مى شد. بنابراين نبايد صلح شرافتمندانه مشروط را با صلح بى قيد و شرط، با يك نگاه ديد.

3ـ صلح به معنى آتش بس، از امور عادى و نظامى

وقتى كه يك فرمانده از نظر سپاه و نيروهاى رزمنده در شرايط سختى قرار گرفت، در برابر او يكى از سه راه وجود دارد:

1ـ ادامه جنگ.

2ـ تسليم دشمن شدن، و انزواى مطلق و ترك صحنه.

3ـ پذيرفتن آتش بس، و حضور در صحنه در جبهه هاى ديگر.

روشن است كه راه اوّل، جز نابودى نيروها و شكست ناپيسند نخواهد بود.

راه دوّم نيز براى مردان صاحب رسالت و هدف، راه پوچ و بيهوده اى است. در اين صورت تنها راه خردمندانه و نتيجه بخش همان راه سوّم، باقى مى ماند.

امام حسن (ع) در مورد راه اوّل، به خاطر پراكندگى نيروهايش، به بن بست رسيد، زيرا انتخاب چنان راه جز با نابودى خود، و پيروزى مغرورانه دشمن، نتيجه اى نداشت.

انتخاب راه دوّم نيز با رسالت و بينش الهى امام حسن (ع) سازگار نبود. بنابراين امام حسن (ع) راه سوّم را برگزيد، يعنى آتش بس و متاركه جنگ موقّت را كه از ناحيه دشمن پيشنهاد شده بود پذيرفت و مبارزات خود را در ابعاد و مسيرهاى ديگر قرار داد. بنابراين صلح آن حضرت به معنى آتش بس و بيعت صورى بود، تا بتواند جامعه را براى انقلاب در وقت مناسبترى آماده سازد.

و چنين موضوعى در امور نظامى، چه در جنگهاى گذشته و عصر حاضر، يك موضوع عادى است. چنان نيست كه هر كس قبول آتش بس كرد، شكست خورده و به عنوان مغلوب و تسليم شده، معرّفى گردد.

آرى قهرمان پيروز، آن كسى است كه در بن بستها، در ميان راههاى گريز از بن بست، راهى را انتخاب كند كه در ظاهر و باطن، راه خردمندانه و شرافتمندانه بوده، و از هرگونه ننگ و عار، دور باشد.

آيا امام حسن (ع) در ميان سه راه مذكور، جز انتخاب راه سوم چه راهى را مى توانست انتخاب كند؟!

4ـ توجه به سياست خارجى و داخلى

در نبرد با دشمن، همواره فرماندهان نبرد، بايد به دوچيز توجّه عميق كنند تا حركت آنان همچون كلوخ زدن به سنگ نباشد: 1ـ سياست خارجى                 2ـ سياست داخلى

در ماجراى صلح امام حسن (ع)، وقتى كه سياست خارجى و داخلى آن عصر را مورد بررسى قرار مى دهيم، مى بينيم هيچ كدام از آنها، به او اجازه جنگ نمى داد. اما سياست خارجى; اسناد و شواهدى در دست است كه دشمن خارجى شكست خورده و زخم ديده از جانب اسلام، يعنى ابرقدرت روم شرقى (در آن عصر) در انتظار فرصت بود تا با يك شبيخون وسيع، مسلمانان را غافلگير كند. با توجّه به اينكه هدف امام حسن (ع) در جنگ، حفظ اسلام بود. روشن است كه اگر اصل اسلام از طرف بيگانگان در خطر قرار گيرد، آن حضرت هرگز جنگ داخلى را صلاح نمى داند. يكى از فوائد صلح امام حسن (ع) اين بود كه از خطر وسيع و بزرگ حمله دشمن خارجى جلوگيرى كرد. يعقوبى در تاريخ خود مى نويسد: «معاويه پس از قرار داد صلح با امام حسن (ع)، به شام بازگشت. در اين موقع به او گزارش رسيد كه امپراطور روم شرقى، با سپاه منظّم و بزرگ خود، از كشور روم حركت كرده و قصد حمله به كشور اسلامى دارد. معاويه ناچار شد كه براى جلوگيرى از حمله سپاه روم، هر سال صد هزار دينار به دولت روم شرقى باج بدهد.

اين سند تاريخى نشان مى دهد كه اگر صلح بين امام حسن (ع) و معاويه رخ نمى داد، خطر بزرگى متوجّه اصل اسلام مى شد. بر همين اساس امام باقر (ع) در پاسخ كسى كه به صلح امام حسن (ع) انتقاد داشت، فرمود: اسكت فانه اعلم بما صنع، لولا ما صنع لكان امرٌ عظيمٌ.

«ساكت باش، امام حسن (ع) به آنچه انجام داده داناتر است. اگر او صلح را نمى پذيرفت، خطر بزرگى به پيش مى آمد.» اما سياست داخلى; چنانكه قبلاً بيان شد، اوضاع داخلى حكومت امام حسن (ع) در مورد ياران و سپاهش، بسيار نامنظم و پراكنده بود، چراكه (همانگونه كه قبلاً گفتيم)، سپاه او از چند گروه پراكنده تركيب يافته بود، مانند:

1ـ شيعيان راستين 2ـ خوارج 3ـ گروه پيرو رئيس قبيله خود 4ـ گروه مذبوب و دستخوش شك و ترديد 5ـ گروه طمّاع كه در انتظار به دست آوردن غنايم جنگى بودند و...

در ميان اين گروهها، به گروه اوّل اطمينان بود. ولى تعداد اين گروه به قدرى اندك بود كه ياراى مقابله با سپاه معاويه را نداشت. مطلب ديگر اينكه: به طول كشيدن جنگ صفّين در عصر خلافت على (ع)، و قبل از او، و بروز جنگ جمل و همچنين جنگ نهروان بعد از جنگ صفّين، سپاه عراق را خسته و كوفته نموده بود. آنها روحيّه جنگيدن را نداشتند. اين بود دورنمايى از اوضاع داخلى سپاه امام حسن (ع).

آيا به راستى، آن حضرت مى توانست با چنين عناصر متضاد، و افسرده كه عملاً در جبهه خيانت كردند و به دشمن پيوستند جنگ كند؟! آيا او مى توانست به چنان سپاه ناهماهنگ و بى هدف، به نبرد خود تداوم بخشد؟!

علاوه بر اينها، در چنين شرايطى، جاسوسان مخفى معاويه، همواره در درون سپاه امام حسن (ع) به اغتشاش و شايعه پراكنى مى پرداختند، و اذهان را منحرف و كور مى نمودند; تا آنجا كه وقتى سپاه امام حسن (ع) به فرماندهى قيس بن سعد (قهرمان وفادار به امام) به جبهه، براى جلوگيرى از تجاوز سپاه معاويه رفته بود، ناگهان شايع كردند كه «قيس بن سعد» به دست سپاه شام، كشته شد. بر همين اساس همين شايعه باعث شد كه عدّه اى از سپاه امام حسن (ع) به سراپرده امام حسن (ع) در مدائن حمله كرده و هرچه در آنجا بود، حتّى جانماز آن حضرت را كشيدند و به يغما بردند.

بر همين اساس، امام حسن (ع) در پاسخ يكى از ايرادكنندگان به صلح فرمودند:

«والله ما سلمت الامر اليه الا انى لم اجد انصاراً، ولو وجدت انصاراً لقاتلته ليلى و نهارى حتّى يحكم الله بينى و بينه...:

سوگند به خدا امر رهبرى را به معاويه تسليم نكردم، مگر براى اينكه يار و ياور مى داشتم، شب و روز با او مى جنگيدم تا خداوند بين من او او داورى كند. ولى من اهل كوفه را شناختم و آزدمودم. آنها افراد بى وفايند، و هيچ گونه اعتمادى به قول و عمل آنها نيست. آنها افكار مختلف دارند و مى گويند: دلهاى ما با شما (اهل بيت پيامبر) است، ولى شمشيرهاى ما بر ضدّ شما كشيده شده است.

و در عبارت ديگر فرمود: ارى والله انّ معاوية خير لى من هولاء، يزعمون انهم لى شيعة، ابتغوا قتلى، و انتهبوا ثقلى، و اخذوا مالى. «به اعتقادم، سوگند به خدا معاويه براى من بهتر از اين ياران است. اينها مى پندارند شيعه من هستند، ولى در طلب قتل من بوده و اموال و لباس و فرش زير پاى مرا غارت مى كنند.»

پاسخهاى امام حسن (ع)

در همان عصر امام حسن (ع) افراد و گروههاى متعدّدى به صلح امام حسن (ع) اعتراض كردند، و آن حضرت را سؤال پيچ نمودند. آن بزرگوار به آنها پاسخهاى مختلف داد، كه با بررسى اين پاسخها، ريشه ها و عوامل صلح امام حسن (ع) مشخّص مى گردد. بخشى از خلاصه پاسخهاى آن حضرت چنين بود:

1ـ يار و ياور نداشتم. 2ـ يارانم پراكنده و داراى عقايد گوناگون هستند 3ـ اراده خداوند، هر روز شكل مخصوصى دارد (اكنون شكل مبارزه بايد به گونه ديگرى باشد.) 4ـ به خاطر حفظ خون مسلمانان صلح كردم، اگر چنين نمى كردم يك نفر از شيعيان ما در روى زمين باقى نمى ماند. 5ـ داستان صلح من همچون داستان خضر و موسى (ع) است كه خضر كشتى را سوراخ كرد، تا به دست صاحبانش برسد، وگرنه طاغوتيان آن را تصرّف مى كردند، موسى (ع) چون از راز موضوع بى خبر بود از عمل خضر (ع) خشمگين شد، ولى وقتى كه به راز آن پى برد آن را پسنديد.

امام حسن (ع) پس از ذكر داستان خضر (ع) فرمود:

«شما نيز به خاطر ناآگاهى به راز صلح، بر من خشمگين شده ايد، اگر راز آن را مى دانستيد، آن را مى پسنديد.»

6ـ از عقل و خرد دور است كه من چيزى (جنگى) را كه آماده آن نيستيد به شما تحميل كنم. 7ـ صلح من، همانند صلح پيامبر (ص) با كافرانى مانند بنى ضمره،  بنى اشجع و مشركان مكّه در صلح حديبه بود. آنانكه پيامبر (ص) با آنها صلح كرد كافر (بر اساس تنزيل ـ ظاهر قرآن ـ) بودند. معاويه و اصحابش كه من با آنها صلح نمودم، كافر (بر اساس تأويل ـ باطن قرآن ـ) هستند. 8ـ واى بر شما! شما نمى دانيد كه چه كرده ام؟! سوگند به خدا پذيرش صلح من، براى شيعيانم بهتر است از آنچه خورشيد بر آن مى تابد و غروب مى كند...

صلح امام حسن (ع) و قيام حسين (ع) چرا؟

در اينجا، اين سؤال باقى مى ماند كه اگر حسن و حسين (ع) هر دو امام معصوم و بر حقّند، چرا امام حسن (ع) در برابر طاغوت زمانش (معاويه) صلح كرد؟ ولى امام حسين (ع) در برابر طاغوت عصرش (يزيد) با ياران اندك، قيام نمود و به شهادت رسيد؟!

پاسخ: با توجّه به چند موضوع، پاسخ به اين سؤال روشن خواهد شد: 1ـ امام حسين (ع) در عصر امامت برادرش امام حسن (ع) در كنار او بود، و او را امام معصوم مى دانست. نه تنها با موضعگيريهاى او مخالفت نكرد، بلكه همواره مطيع او بود. روايت شده، پس از ماجراى صلح، امام حسين (ع) گريان به خانه برادرش امام حسن (ع) وارد شد و خندان از خانه او بيرون آمد. يكى از ياران، راز اين مطلب را از حضرت پرسيد. امام حسين (ع) فرمود: «وقتى كه به محضر برادرم امام حسن (ع) وارد شدم، از او پرسيدم: «چرا زمام امور خلافت را به معاويه تسليم كردى؟» در پاسخ فرمود: به همان دليل كه پدرت (على (ع))، در گذشته، آن را (به خلفاى غاصب) واگذار كرد». (همين مطلب، امام حسين (ع) را قانع نمود و اندوهش برطرف شد، شادان از خدمت برادر بيرون آمد.) آرى، امام حسين (ع) با اشاره برادر، واقعيتها را دريافت كرد، از اين رو به برادرش سخن ديگرى نگفت، و بسيار به او احترام مى كرد، تا حدّى كه امام صادق (ع) فرمود:

ما مشى الحسين بين يدى الحسن قطُّ، و لا بدره بمنطق قط، اذا اجتمعا، تعظيماً و اجلالاً.

«امام حسين (ع)، به خاطر تعظيم و احترام امام حسن (ع) هرگز در پيشاپيش او راه نرفت، و در سخن گفتن از او پيشى نگرفت».

2ـ پس از شهادت امام حسن (ع) كه در سال 50 هجرى رخ داد، امام حسين (ع) مدّت 10 سال در عصر خلافت معاويه، امامت كرد. در اين مدت گرچه در فرصتهاى مناسب، اعتراض شديد خود را به حكومت ننگين معاويه ابراز مى داشت، ولى در مورد جنگيدن با او، همانند برادرش امام حسن (ع) رفتار كرد و دست به قيام مسلّحانه نزد. بنابراين اگر امام حسن (ع)، مورد قبول امام حسين (ع) نبود، لازم مى شد كه امام حسين (ع)بر ضدّ معاويه قيام مسلّحانه كند. 3ـ اما اينكه چرا امام حسين (ع) با يزيد بيعت و صلح نكرد، بايد توجه داشت كه شرايط زمان معاويه، و رفتار معاويه، با شرايط زمان يزيد و رفتار يزيد فرق داشت. معاويه ظواهر اسلام را حفظ مى كرد و با سياستها و تاكتيكها، تا حدود زيادى از محبوبيّت مسلمين برخورداد بود. و به عبارت بهتر، روش او به گونه اى بود كه چهره اش از نظر بسيارى از مسلمانان، منفور نبود، ولى به عكس، يزيد جوانى ناپخته و شهوت پرست، به قدرى گستاخ و پرده درى مى كرد كه نه تنها ظواهر اسلام را حفظ نمى كرد، بلكه گاهى آشكارار به اساس اسلام اهانت كرده، آن را انكار مى نمود. او آشكارا شراب مى خورد، قماربازى مى كرد، اشعار كفرآميز مى خواند و با وقاحت تمام به مقدّسات اسلام توهين مى نمود، تا آنجا كه آشكارا آيين تحريف شده مسيح (ع) را به خاطر حلال كردن شراب ستود و گفت:

فان حرمت يوماً على دين احمد                                                    فخذها على دين المسيح بن مريم.

«هرگاه شراب، روزى در دين احمد حرام شد، تو آن را مطابق دين مسيح بخور.» بنابراين شرايط عصر معاويه با شرايط عصر يزيد تفاوت اصولى داشت. در عصر امام حسن (ع) اگر آن حضرت با ياران اندك و راستين خود، با معاويه مى جنگيد و به شهادت مى رسيد، شهادتش موجب سقوط و رسوايى معاويه نمى شد، و نقش مهمى براى پيروزيهاى آينده و انقلاب نداشت، چرا كه ماهيّت پليد معاويه، آشكار نشده بود و اكثر مردم، جنگ امام حسن (ع) با او را به عنوان جنگ قدرت طلبى، تلقى مى كردند، نه جنگ براى حفظ اسلام و واژگونى طاغوت.

ولى در جنگ با يزيد، بسيارى از مردم مى دانستند كه جنگ با او براى حفظ اسلام است، و شهادت در چنين جنگى موجب بيدارى بيشتر شده و بذر نهضت را در دلها، بر ضدّ حكومت بنى اميّه، مى پاشيد. 4ـ يكى از تفاوتهاى حكومت يزيد با حكومت معاويه اين بود كه معاويه صلح و بيعت را مشروط به شرايطى (كه قبلاً ذكر شد) به امام حسن (ع) پيشنهاد كرد، و امام حسن (ع) بر اساس همان شرايط، پاى صلحنامه را امضا نمود. ولى در مورد امام حسين (ع) چنين نبود، بلكه يزيد با كمال گستاخى براى «وليد بن عتبه» فرماندار مدينه نوشت، از حسين بن على (ع) بيعت بگيرد، (بدون قيد و شرط) و گرنه به او مهلت نده (گردنش را بزن).

در چنين شرايطى، گرچه امام حسين (ع)مى دانست كه به خاطر ياران اندك، در ظاهر شكست مى خورد، ولى اين را نيز مى دانست كه شهادت او و يارانش، دودمان بنى اميّه را بر باد مى دهد، و نقش به سزايى در بيدارى مسلمانان، و زمينه سازى براى واژگونى خلفاى غاصب خواهد شد. با توجّه به اينكه صلح امام حسن (ع)، و ناديده گرفتن شرايط صلح از طرف معاويه، در دراز مدّت، ماهيّت كثيف معاويه و خاندانش را به مردم شناسانده بود، و زمينه را براى قيام، آماده ساخته و شرايط را عوض نموده بود، در چنين عصرى با مرگ معاويه، يزيد روى كار آمد و شهادت در جنگ نابرابر با يزيد، نقش كوبنده و سازنده اى براى سقوط امويان

داشت.

نگاهى بر زندگى امام حسن (ع)

شهادت امام حسن(ع)

وجود امام حسن بر معاويه گران بود و در راه رسيدن فرزندش، يزيد به قدرت مانعى بزرگ به شمار مى رفت، لذا تصميم گرفت امام حسن را از ميان بردارد. از اين رو در فكر چگونگى به شهادت رساندن امام بود و در نهايت از همان وسيله اى كه بسيارى از صحابه بزرگ رسول خدا را به شهادت رسانده بود، استفاده كرد. معاويه به وسيله عسل آغشته به سمّ بسيارى از اصحاب پيامبر از جمله، مالك اشتر را در هنگام حركت به سوى مصر و برخى ديگر را مسموم كرده بود. ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مى گويد: هنگامى كه معاويه خواست براى پسرش بيعت بگيرد، وجود حسن بن على (ع) از هركس ديگر و مانع ديگرى دشوارتر بود لذا سم فرستاد و آن حضرت را مسموم كرد. معاويه، جعده، دختر اشعث بن قيس (همسر امام) را فريب داد و به او وعده داد كه اگر سم را به خورد امام بدهد و امام را به شهادت برساند وى را به ازدواج پسرش يزيد درآورد و صد هزار درهم به وى دهد. جعده سم را ـ ظاهراً به هنگام افطار ـ به حضرت خورانيد و جگر امام را پاره پاره كرد:

خونى كه خورد در همه عمر از گلو بريخت                                                          خود را تهى ز خون دل چند ساله كرد

از امام صادق نقل شده است كه فرمود اشعث بن قيس دستش را در خون اميرالمؤمنين (ع) آلود و دخترش جعده امام حسن (ع) را مسموم كرد و پسرش، محمد بن اشعث، شريك در خون امام حسين شد.

از امام باقر (ع) روايت شده است كه فرمود:

امام حسن در هنگام وفات گريه مى كرد، برخى از اطرافيان به او عرض كردند پسر پيامبر شما هم گريه مى كنيد در حالى كه نزد خدا و رسول او مقامى رفيع داريد و پيغمبر درباره شما چنين و چنان فرمود و بيست بار پياده حج گذارده ايد و سه بار تمام دارايى خود را با فقرا تقسيم كرده ايد، حضرت فرمود براى دو چيز مى گريم، بيم موقف (حساب يا بيم از خدا) و جدايى از دوستان. و نيز روايت شده است كه در حالت احتضار امام حسن برادرش حسين را نزد خود طلبيد و وصاياى خود را به او گفت، از جمله فرمود: وقتى من از دنيا رفتم مرا غسل ده و كفن نما و به مزار جدم رسول خدا ببر تا او را زيارت كنم سپس مرا در قبرستان بقيع دفن كن و نيز سفارش فرمود كه هرگاه مخالفان جسارتى كردند شما هيچ اقدامى نكنيد و از درگيرى بپرهيزيد. امام حسين گفت: برادر مى خواهم حال شما را در هنگام جان دادن بدانم. حضرت به او فرمود دستت را به من بده هرگاه ملك الموت را مشاهده كردم دستت را مى فشارم. حضرت دستش را در دست امام حسن گذاشت، بعد از ساعتى امام حسن آن را فشرد، امام حسين گوش خود را نزديك لبان امام حسن برد. او مى فرمود ملك الموت به من مى گويد بشارت باد تو را كه حق تعالى از تو راضى است و جد تو شفيع روز جزاست.

در روايات آمده است وقتى جنازه امام را به جانب قبر رسول الله مى بردند تا تجديد عهد نمايند بنى اميه و بنى مروان از هر سو گرد هم آمدند. عايشه نيز سوار بر استرى خاكسترى شد و به آنها پيوست و فرياد مى زد: مالى و لكم تريدون ان تدخلوا بيتى من لا احبه. ما را با شما چه كار، آيا مى خواهيد شخصى را به خانه من وارد كنيد كه من او را دوست ندارم. مروان گفت چه بسا جنگى كه بهتر از شادى و آسايش است. آيا عثمان در دورترين نقطه مدينه دفن گردد ولى حسن نزد رسول خدا دفن گردد؟ نزديك بود فتنه و درگيرى شديدى بين بنى اميه و بنى هاشم روى دهد. اما امام حسين (ع) با توجه به سفارشى كه برادرش فرموده بود از درگيرى جلوگيرى كرد. عبدالله بن عباس نزد مروان رفت و به او گفت: اى مروان از هركجا آمده اى به همان جا برگرد. ما قصد نداريم كه حسن (ع) را كنار قبر رسول خدا به خاك بسپاريم، بلكه فقط براى تجديد عهد، او را به مزار جدش آورده ايم. اگر او وصيت مى كرد كه كنار جدش دفن كنيم، تو به خوبى مى دانستى كه عاجزتر از آن هستى كه ما را از اين كار منع كنى. سپس ابن عباس به عايشه گفت: وا سوتاه! تجملت، تبغّلت و ان عشت تفيّلت تريدين ان تطفئى نورالله و تقاتلين اولياءالله ارجعى...

اين چه رسوايى و بى شرمى است روزى سوار بر شتر شدى (و جنگ جمل را بر پا كردى) و امروز سوار بر استر، و اگر زنده باشى لابد روزى هم بر فيل سوار خواهى شد و فتنه ديگرى برپا خواهى كرد! مى خواهى نور خدا را خاموش كنى و با دوستان خدا بجنگى، برگرد...

امام حسين (ع) به بنى اميه و بنى مروان فرمود: به خدا سوگند اگر برادرم از من پيمان نگرفته بود كه در پاى جنازه اش خونى ريخته نشود، به شما شمشير زدن را نشان مى دادم. شما همان كسانى هستيد كه پيمانهايتان را درباره ما شكستيد و به شرط هايى كه در مورد ما قائل شديد وفا نكرديد. امام حسن را در بقيع در كنار قبر مادرش فاطمه زهرا به خاك سپردند و اينك نيز بر اثر جنايت فرزندان بنى اميه مظلومانه و بى سرپناه و بى چراغ در قبرستان بقيع مى درخشد.

حسن بن على 48 سال عمر كرد و در آخر ماه صفر سال پنجاه هجرى به جوار پروردگارش شتافت. با شهادت امام حسن (ع) معاويه خوشحال گشت، وقتى ابن عباس را ديد به او گفت آيا خبر يافته اى كه حسن بن على مرده است؟ ابن عباس پاسخ داد آيا براى همين مطلب تكبير گفتى؟ معاويه گفت آرى. ابن عباس گفت به خدا كه مرگ او اجل تو را به عقب نخواهد انداخت و قبر او قبر تو را فراخ تر نخواهد كرد، مصيبتى كه اينك با شهادت او بر ما وارد شده به ميزان مصيبتى است كه با فقدان سرور پيامبران و امام پرهيزگاران و سرور اوصيا گريبانگير ما گرديد.

برخى از كرامات امام حسن (ع)

امام صادق فرمود: حسن بن على در يكى از سفرهاى عمره با مردى از فرزندان زبير همراه بود. در يكى از منزلها زير درخت خرماى خشك شده اى فرود آمدند. مرد زبيرى گفت اى كاش اين درخت خرماى تازه مى داشت از آن مى خورديم. حضرت فرمود خرما ميل دارى؟ مرد زبيرى جواب داد آرى. امام دست به سوى آسمان بلند كرد و چند كلمه اى دعا فرمود. به قدرت الهى درخت سبز شد و خرماى تازه آورد. ساربانى كه شتر از او كرايه كرده بودند گفت به خدا سوگند اين سحر و جادوست. امام فرمود واى بر تو اين جادو نيست بلكه دعاى مستجاب پسر پيغمبر است. از درخت بالا رفتند و به مقدار نيازشان خرماى تازه چيدند.

ابن عباس نقل مى كند كه: گاو ماده اى را براى كشتار مى بردند. حسن بن على (ع) فرمود: هذه حبلى بعجلة انثى لها غرة فى جهتها و رأس ذنبها ابيض، اين گاو، گوساله ماده اى در شكم دارد، كه پيشانى و سر دمش سفيد است.

ابن عباس مى گويد به همراه قصاب به راه افتاديم تا گاو را كشت. گوساله اى در شكمش به همان ترتيب كه امام حسن (ع) توصيف كرده بود، ديديم. به او عرض كرديم: مگر خداوند نمى فرمايد: «و يعلم ما فى الارحام، فقط خدا از انچه در رحم ها است آگاه است» پس چگونه آن را دانستى؟ فرمود: انا نعلم المخزون المكتوم الذى لم يطلع عليه ملك مقرب و لا نبى مرسل، غير محمد و ذريته، ما گنج هاى نهان را كه نه ملك مقرب از آن مطلع است و نه پيامبر مرسل، جز محمد و ذريه پاكيزه اش، مى دانيم. و نيز امام صادق (ع) فرمود: سالى حسن بن على پياده به مكه مى رفت. پاهاى مباركش ورم كرده بود، يكى از غلامانش عرض كرد اگر سوار شويد آماس پاهاى شما برطرف خواهد شد. حضرت فرمود در منزل بعدى مرد سياهى هست كه روغنى همراه دارد كه براى برطرف شدن ورم پا خوب است، قدرى از آن خريدارى كن. در منزل بعدى غلام نزد مرد سياه پوست رفت تا آن روغن را از او بگيرد. مرد سياه پوست گفت اى غلام اين روغن را براى چه كسى مى خواهى؟ گفت براى حسن بن على (ع). مرد گفت مرا نيز نزد ايشان ببر. غلام او را خدمت امام آورد. مرد اظهار ادب كرد و عرض كرد پدر و مادرم فداى شما، من نمى دانستم شما به اين روغن احتياج داريد، اجازه بدهيد بهايش را نگيرم، زيرا من غلام شما هستم، از خدا بخواهيد كه به من پسرى سالم كه دوست شما اهل بيت باشد عطا فرمايد. امام فرمود به منزلت برگرد كه خدا پسرى سالم به تو عطا فرموده است و از شيعيان ما خواهد بود.

امام حسن (ع) سه بار كليه دارايى خود را در راه خدا بخشيد. و نقل شده كه 25 بار پياده سفر حج به جا آورد. روزى امام مجتبى مى خواست بر اسبش سوار شد، يكى از شاعرانى كه مذمت امام را مى كرد سررسيدو گفت، يا حسن، اسب خوبى دارد. امام بى درنگ پاى از ركاب كشيد و فرمود آن را به تو بخشيدم. بخشش و كرم او چنان بود كه وقتى مردى نزد او حاجتى آورد، امام به او فرمود حاجتت را بنويس و به ما بده و چون نامه او را خواند دو برابر خواسته اش بدو بخشيد يكى از حاضران گفت اين نامه چقدر براى او پربركت بود، اى پسر رسول خدا، امام فرمود بركت آن براى ما بيشتر بود زيرا ما را از اهل نيكى ساخت. مگر نمى دانى كه نيكى آن است كه بى خواهش به كسى چيزى دهند و اما آنچه پس از خواهش مى دهند، بهاى ناچيزى است در برابر آبروى او. شايد آن كس شبى را با اضطراب و ميان بيم و اميد سپرى كرده و نمى دانسته كه آيا در برابر عرض نيازش، دست رد به سينه او خواهى زد يا شادى قبول به او خواهى بخشيد و اكنون با تن لرزان و دل پر تپش نزد تو آمده است. آنگاه اگر تو فقط به قدر خواسته اش به او ببخشى، در برابر آبرويى كه نزد تو ريخته بهاى اندكى به او داده اى.

 

سخنانى حكمت آميز از امام حسن (ع)

كسى از امام خواست تا يكى از هم صحبتان و دوستان امام باشد. حضرت به او فرمود: مبادا كه ستايشم كنى كه من از تو به خودم آگاهترم و دروغگويم شمارى كه دروغگو نظر و ايده اى ندارد، يا نزد من از كسى غيبت كنى. آن مرد پس از شنيدن شرايط به امام گفت اجازه دهيد كه مرخص شوم فرمود آرى اگر مى خواهيد برويد. مردى به ايشان عرض كرد اى رسول خدا من از شيعيان شما هستم. امام فرمود اى بنده خدا اگر مطابق امر و نهى ما عمل كردى و مطيع فرمان ما بودى راست گفته اى و اگر چنين نباشى با ادعاى مرتبه والايى كه سزاوارش نيستى بر گناه خود افزوده اى. نگو كه من شيعه شما هستم بلكه بگو من از دوستداران و هواداران شما و دشمن دشمنان شما هستم و بر سلامت باش.

امام مجتبى (ع) به شخصى فرمود اگر بدون داشتن طايفه و عشيره خواستار عزت هستى و بدون قدرت و موقعيت مى خواهى با هيبت و ابهت باشى، از خوارى و زبونى معصيت خداى درآى و به عزت طاعت الهى روى آر.

امام حسن (ع) خطاب به فرزندان خود و برادرش فرمود:

اى فرزندان من و برادرم، شما امروز كودكان اين قوميد و چندى ديگر از بزرگان قوم آينده مى شويد پس دانش بياموزيد و هر كه نتواند آن را حفظ يا روايت كند آن را بنويسد و نگه دارد.

شخصى در آخرين روزهاى حيات امام حسن (ع) به عيادت حضرت رفت، از امام پند و اندرز خواست. امام در ضمن كلامى طولانى به او فرمود:

استعد لسفرك و حصّل زادك قبل حلول اجلك...

آماده سفر آخرت باش و پيش از فرارسيدن مرگ توشه بردار، غم روز نيامده را مخور و بدان كه هيچ گاه مالى بيش از مصرف خود گرد نمى آورى مگر آنكه براى ديگران مى اندوزى بدان كه در حلال خدا حساب است و در حرام آن عقاب و در شبهات آن عتاب. چندان براى دنيا بكوش كه گويا هميشه زنده خواهى ماند و چنان براى آخرت تلاش كن كه گويى فردا خواهى مرد.

و به فرزندش فرمود: فرزندم با كسى دوستى مكن تا آن كه به خوبى او را بشناسى و چون او را آزمودى و به دوستى او راضى شدى برادر وار لغزش هاى او را ناديده بگير و در مشكلات ياريش رسان.

و نيز فرمود: دانش خود را به ديگران بياموز و دانش ديگران را فراگير، در اين صورت هم دانش خود را استوار داشته اى و هم آنچه نمى دانستى آموخته اى.

و فرمود هلاكت مردم در سه چيز است: تكبر، حرص، حسد. تكبر موجب نابودى دين است و موجب لعنت ابليس شد. حرص دشمن جان است و باعث اخراج آدم از بهشت گرديد و حسد رهنمون به بدى هاست و سبب شد قابيل هابيل را بكشد.

و از سخنان اوست كه فرمود بيناترين ديده آن است كه در خوبى نفوذ كند و خوبى ها را ببيند و شنواترين گوش آن است كه پند و اندرز را بشنود و از آن سود برد و سالم ترين دلها آن است كه از شك و شبهه پاك باشد.

و فرمود هر كس پيوسته مسجد رود به يكى از هشت چيز دست يابد. نشانه اى محكم، برادرى سودمند، دانشى تازه، رحمتى قابل انتظار، كلامى كه او را به هدايت رهنمون شود يا از گمراهى باز دارد، ترك گناه از شرم يا ترس.

بیوگرافی امام سجاد علیه السلام

امام سجاد (ع)

امام علي بن حسين بن علي بن ابيطالب عليه السلام مشهور به سجاد، چهارمين امام شيعيان بنا به قولي مشهور، در پنجم شعبان سال 38 هجري قمري متولد شد و در 12 محرم سال 95 هجري قمري به دست وليد بن عبدالملك به شهادت رسيد.

 

 امام زين العابدين عليه السلام زماني ديده به جهان گشود كه زمام امور در دست جد بزرگوارش امام علي بن ابيطالب عليه السلام بود. آن حضرت 3 سال از خلافت علوي و حكومت چند ماهه امام حسن عليه السلام را درك كرد.

 

امام سجاد عليه السلام در عاشوراي سال 61 هجري قمري حضور داشت و در آن واقعه به صورتي معجزه آسا نجات يافت و پس از شهادت پدرش امام حسين عليه السلام مسئوليت زمامداري شيعيان از جانب خدا بر عهده او گذاشته شد و از آن روز تا روزي كه به شهادت رسيد زمامداراني چون يزيد بن معاويه، عبدالله بن زبير، معاويه بن يزيد، مروان بن حكم، عبدالملك بن مروان و وليد بن عبدالملك، معاصر بود.

 

پرتوى از سيره و سيماى امام زين العابدين(عليه السلام)

حضرت على بن الحسين ، ملقّب به سجّاد و زين العابدين، روز پنجم شعبان سال 38 هجرى يا 15 جمادى الاولى همان سال، در مدينه ديده به جهان گشود و در روز 12 و يا 25 محرّم سال 95 هجرى، درمدينه، به دسيسه هشام بن عبدالملك، مسموم گرديد و در 56 سالگى به شهادت رسيد.

 

مزار شريف آن حضرت در مدينه در قبرستان بقيع مى باشد.

 

مادر مكرّمه آن حضرت بنا بر منابع تاريخ اسلامى، غزاله از مردم سند يا سجستان كه به سلافه يا سلامه نيز مشهور است، مى باشد.

 

ولى بعضى از منابع ديگر نام او را شهربانويه، شاه زنان ، شهرناز، جهان بانويه و خوله، ياد كرده اند.

 

امام سجّاد(عليه السلام) در بدترين زمان از زمان هايى كه بر دوران رهبرى اهل بيت گذشت مىزيست، چه، او با آغاز اوج انحرافى، معاصر بود كه پس از وفات رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روى داد.

 

امام(عليه السلام) با همه محنتها و بلاها كه در روزگار جدّ بزرگوارش اميرالمؤمنين(عليه السلام) آغاز گرديده بود همزمان بود.

 

او سه سال پيش از شهادت امام على(عليه السلام)متولّد گرديد، وقتى ديده به جهان گشود، جدّش اميرمؤمنان(عليه السلام)در خطِّ جهادِ جنگِ جمل، غرق گرفتارى بود و از آن پس با پدرش امام حسين(عليه السلام) در محنت و گرفتاريهاى فراوان او شريك بود.

 

او همه اين رنج ها را طى كرد و خود به طور مستقل روياروى گرفتاريها قرار گرفت.

 

محنت و رنج او وقتى بالا گرفت كه لشكريان يزيد در مدينه وارد مسجد رسول اللّه شدند و اسب هاى خويش را در مسجد بستند، يعنى همان جايى كه انتظار آن مى رفت مكتب رسالت و افكار مكتبى در آنجا انتشار يابد، امّا برعكس، آن مكان مقدّس در عهد آن امام تقوا و فضيلت، به دست سپاه منحرف بنى اميّه افتاد و آنان ضمن تجاوز به نواميس مردم مدينه و كشتار فراوان، بى پروايى را از حدّ گذراندند و حرمت مدفن مقدّس رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)و مسجدش را هتك نمودند.

 

امام سجّاد(عليه السلام) براى پيش راندن مسلمانان به سوى نفرت از بنىاميّه و افزودن مبارزه جويى با آنان، تلاش هاى مؤثّرى نمود.

 

و هر گاه فرصتى به دست مىآمد، مردم را بر ضدّ امويان تحريك مى كرد.

 

و با احتياط، برنامه حاكمان منحرف را تحت نظر قرار مى داد.

 

امام(عليه السلام) براى آگاهى مردم، اسلوب دعا را به كار برد، به طورى كه دعاهاى آن حضرت، رويدادهاى عصر او را تفسير مى كند.

 

صحيفه سجّاديّه كه به زبور آل محمّد مشهور است، اثر بى نظيرى است كه در جهان اسلام، جز قرآن كريم و نهج البلاغه، كتابى به اين عظمت و ارزش، پديد نيامده كه پيوسته مورد توجه بزرگان و علما و مصنّفان باشد.

 

از ديگر آثار ارزنده به جا مانده از امام سجّاد(عليه السلام)، مجموعه اى تربيتى و اخلاقى است به نام رساله حقوق كه امام(عليه السلام) در آن وظايف گوناگون انسان را در برابر خدا و خود و ديگران، با بيانى شيوا و گويا بيان كرده است.

 

مجموعه حقوقى كه در اين رساله ذكر شده جمعاً 51 حقّ مى باشد.

 

امام و حكومت

امام سجّاد(عليه السلام) به اين امر آگاه بود كه تا وقتى از طرف پايگاه هاى مردمى پشتيبانى نشود، تنها در دست گرفتن قدرت براى تحقّق بخشيدن به عمل دگرگون سازى اجتماع اسلامى كافى نيست.

 

پايگاههاى مردمى نيز بايد به هدف هاى اين قدرت آگاه باشند و به نظريّه هاى او در حكومت ايمان داشته باشند و در راه حمايت از آن حركت كنند و مواضع آن را براى توده مردم تفسير نمايند و در برابر تندبادها با استوارى و قدرت بايستند.

 

امام سجّاد(عليه السلام) اين امكانات را نداشت و به علّت آگاهى نداشتن مردم چنين شكايت مىفرمود: «پروردگارا! در پيشامدهاى ناگوار روزگار به ناتوانى خويش نگريستم و درماندگى خود را از جهت يارى طلبيدن از مردم در برابر كسانى كه قصد جنگ با من داشتند ديدم و به تنهايى خود در برابر بسيارىِ كسانى كه با من دشمنى داشتند، نظر كردم.»امام(عليه السلام)، از جنبه انقلابى، به صورتى كه مستقيماً عهده دار آن گردد، كناره جويى فرمود و به اين بسنده كرد كه كار قيام را به كسانى واگذارد كه در اين مورد برپاى مى خيزند.

 

به طور كلى وضع اجتماعى كه هر امام در آن زيست مى كرد، شكل كار سياسى او را محدود و مشخّص مىساخت.

 

پيشوايان معصوم با وجود توطئه هايى كه دشمنان، عليه آنها مى نمودند تا آنان را از زمينه حكومت دور سازند، پيوسته مسئوليت خود را در نگاه دارى مكتب و تجربه اسلامى و مصون نگاه داشتن آن از فرو افتادن در ورطه انحراف و جدا شدن از مبادى و معيارها و ارزش هاى آن به گونه اى كامل ايفا مىكردند و هر وقت انحراف شدّت مىيافت و از خطر فروافتادن در ورطه نابودى بيم مى داد، پيشوايان(عليهم السلام) بر ضدّ آن حوادث تدبيرهاى لازم مى انديشيدند، و هر گاه تجربه اسلامى و عقيدتى در تنگناى مشكلى گرفتار مىآمد و رهبرى هاى منحرف به حكم بى كفايتى از درمان آن ناتوان مى شد، امامان به نشان دادن راه حلّ و حفظ امّت از خطرهايى كه مردم را تهديد مى كرد مبادرت مى فرمودند.

 

دستگيرى از درماندگان

يكى از خدمات ارزشمند امام سجّاد(عليه السلام)، رسيدگى به درماندگان، يتيمان، تهيدستان و بردگان بودهاست.

 

روايت شده است كه آن حضرت، هزينه زندگى صد خانواده تهيدست را عهده دار بود.

 

گروهى از اهل مدينه، از غذايى كه شبانه به دستشان مىرسيد، گذران معيشت مى كردند، امّا آورنده غذا را نمى شناختند.

 

پس از در گذشت على بن الحسين (عليه السلام)متوجّه شدند كه آن شخص، امام زين العابدين (عليه السلام) بوده است.

 

او شبانه به صورت ناشناس، انبان نان و مواد غذايى را خود به دوش مى كشيد و به در خانه فقيران و بينوايان مى برد و مى فرمود: صدقه پنهانى آتش خشم خدا را خاموش مى سازد.

 

اهل مدينه مى گفتند: ما صدقه پنهانى را هنگامى از دست داديم كه على بن الحسين در گذشت.

 

او در طول سالها به قدرى انبان حاوى آرد و ديگر مواد غذايى را به دوش كشيده و به در خانه فقيران برده بود كه شانه اش پينه بسته بود، به طورى كه پس از شهادت او، هنگام غسل دادن جنازه اش ، جلب توجّه مى كرد.

 

على بن طاووس در كتاب اقبال الاعمال، ضمن بيان اعمال ماه رمضان مى نويسد: علىبن الحسين (عليه السلام) شب آخر ماه رمضان، بيست نفر برده را آزاد مى كرد و مى فرمود: «دوست دارم خداوند ببيند كه من در دنيا بردگان خود را آزاد مى كنم، بلكه مرا در روز رستاخيز از آتش دوزخ آزاد سازد.»او هيچ خدمتكارى را بيش از يك سال نگه نمى داشت، وقتى كه برده اى را در اوّل يا وسط سال به خانه مىآورد، شب عيد فطر او را آزاد مى ساخت.

 

بردگان سياه پوست را مى خريد و آنان را در مراسم حجّ، به عرفات مى آورد و آن گاه به سوى مشعر كوچ مى كرد، آنان را آزاد مى كرد و جوايز مالى به آنان مىداد.

 

تا آنجا كه در شهر مدينه گروه عظيمى از بندگان و كنيزان، آزاد شده آن حضرت بودند و آنان هم بعد از آزادى، پيوند معنوى خود را با امام(عليه السلام) قطع نمى كردند.

عاشورا از دید مذاهب دیگر

نگرش مذاهب دیگر [ویرایش]

اهل سنت

علم سیوندی در سیوند ، تاثیر باورهای زرتشتی و ایران باستان بر اعتقادات شیعی

اهل سنت روز عاشورا را سالگرد روزی می‌دانند که موسی دریای سرخ را شکافت و خودش و پیروانش از آن عبور کردند. اهل سنت این روز را گرامی می‌داند و روزه گرفتن در این روز را مستحب می‌دانند، در حالی که شیعیان روزه گرفتن در روز عاشورا را حرام می‌دانند

در مورد واقعه عاشورای سال ۶۱ اغلب تاریخ نگاران اهل سنت از جمله محمد بن جریر طبری، بلاذری، ابن سعد، ابن قتیبه دینوری، احمد بن داوود دینوری و ابن اثیر واقعه کربلا را به تفصیل و بر اساس روایت ابومخنف بیان کرده‌اند.[نیازمند مدرک] این درحالی است که شیعیان معتقد هستند که بعد از واقعه عاشورا، بنی امیه به جعل منابع اسلامی پرداخت و به بهانه کشتن امام سوم شیعیان این روز را عید اعلام نمود و در این روز روزه می‌گرفتند.

یهودیت [ویرایش]

این روز معادل یوم‌کیپور - عید یهودیان در روز دهم ماه تیشری- شمرده شده‌است.[۱۲]

سایر [ویرایش]

همچنین زمان بسیاری وقایع سرنوشت ساز برای پیامبران پیشین به این روز منتسب شده‌است. پذیرش توبه آدم، پایان طوفان نوح، گذشتن ابراهیم از میان آتش، بینا شدنیعقوب، بهبود بیماری ایوب و انتقال عیسی به بهشت پس از تلاش ناموفق یهودیانبرای مصلوب کردن او، همگی مطابق برخی روایات در این روز اتفاق افتاده‌اند.[۱۳]

اسم کتاب های مداحی

حتما دیدن کنید

http://imageha.ir/best_%D9%86%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AD%DB%8C

حسینیه

این وب سایت بسیار جالب و اشعار برای مادحین عزیزه

حتما دیدن کنید

http://hosenih.mihanblog.com/

بازم محرم..... باز مرثیه بارون

ایام محرم الحرام رو به همه تسلیت عرض می کنیم


عید سعید غدیر خم

جشن بزرگ ولایت به تمامی مسلمین مبارک


بقیع دیگه زائر نداره ..........................

امشب حضرت فاطمه عزادار امام محمد باقر است.

جنت الرقیه ی کاشان

مکان : خیابان کارگر بهاران 9 منزل پروار

زمان :1391/8/1 ساعت 21

مداح : کربلایی محمد جواد صادقی

روضه ی عرفه ................................

روز عرفه

 و شهادت حضرت مسلم

را به تمامی شیعیان جهان تسلیت عرض می نماییم

کاظمین سیاه پوش شد..............................


شهادت مظلومانه امام جواد (ع) را

 تسلیت عرض مینماییم.

جلسه هفتگی......... کربلایی محمد جواد صادقی

مداح : کربلایی محمد جواد صادقی

مکان : خیابان کارگر - هیئت بیت الشهدای کاشان

زمان : 1391/7/21

شهادت مظلومانه حضرت سلطانعلی ابن امام محمد باقر (ع)

کربلای ایران سیاه پوش شد.

اجرا شده در تاریخ 1391/7/14

مداحان : کربلایی محمد جواد صادقی

کربلایی محمد رباط جزی

مکان : خیابان کارگر مجمع قرآن و عترت

کربلایی محمد رباط جزی و کربلایی محمد جواد صادقی

یکی از عزیزان نظر داده بودند که شماره محمد رباط جزی و محمد جواد صادقی رو بزاریم تو وب

چشم!!!!!!!

بفرمایید ادامه مطب : 


ادامه نوشته

مظلومانه..............محراب.......................کوفه

شهادت مظلومانه فخر دو عالم حضت علی (ع) رابه

 تمامی شیعیان مولا تسلیت عرض مینماییم.